شنبه 24 تیر 1391  14:39

دلبسته ی کفشهایم بودم !

کفش هایی که یادگار سال های نو جوانی ام بودند ، دلم نمی آمد دورشان بیندازم...

هنوز همان ها را می پوشیدم اما کفش ها تنگ بودند و پایم را می زدند

قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم می شد

سعی می کردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود

 

 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()       
شنبه 24 تیر 1391  14:34

در حضور خارها هم میشود یک یاس بود

در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود

 

میشود حتی برای دیدن پروانه ها

شیشه های مات یک متروکه را الماس بود

 

دست در دست پرنده، بال در بال نسیم

ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

 

کاش میشد حرفی از "کاش میشد" هم نبود

هر چه بود احساس بود و عشق و یاس بود...


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 24 تیر 1391  13:58

كودكی كنجکاو میپرسد:

ایها الناس ، عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا

آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج

پینه و ز خم و تاول كف دست

پدرش گفت: بچه ساكت باش

بی ادب ، این به تو نیامده است


  • آخرین ویرایش:شنبه 24 تیر 1391
نظرات()       
پنجشنبه 4 خرداد 1391  22:07


گفتم:چگونه می توانم امیدوار باشم در حالی که در بند نا امیدی اسیرم؟

گفتی:عشق شورانگیزترین امید است،عاشق باش!

گفتم:مرا به هرسو می کشد آرزوهای دور و دراز دست نیافتنی.

گفتی:عاشقی تنها راه رهایی است، پس عاشق باش!

گفتم:چون درختی در کویر، پوسیده است ریشه ام.

گفتی:حتی درخت ها با معجزه عشق شکوفه باران می شوند،پس عاشق باش.

گفتم:زندگی نمی کنم فقط زنده ام.

گفتی:اگر عشق نباشد زندگی،زندگی نیست بلکه چیزی است شبیه زندگی،عاشق باش.

گفتم:خوشبختی را در کجا جستجو کنم، در ناکجاآباد؟

گفتی:خوشبختی جایی است که عشق جلوتر آنجا منتظر است،عاشق باش!!!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 4 خرداد 1391  22:04

         خدا میداند،چقدر دلتنگم توام...

چقدر حرف های نگفته دارم...!

وچگونه برای دیدن تو

                              از رود ها خروشان تر،

ازابرها بی قرارتر

                           و از شاپرک ها بی پرواتر

و از بیدها مجنون ترم...!

برای تو می نویسم که بزرگترین بهانه ای برای دلتنگی هایم...

بهانه ای برای اشک هایم و برای قناری های آرزو که در کنج قفس ،پرواز را و ترانه سرایی را فراموش کرده اند.

ای عزیز،اشک هایم را نگاه می دارم و غم هایم را به کسی نشان نمی دهم اما...

اما کنار حوض مهتاب می نشینم و غمگینانه و عاشقانه «حافظ » می خوانم تا شاید کمی آرامش بیابم...


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 4 خرداد 1391
نظرات()   
   
جمعه 26 اسفند 1390  07:02

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید


  • آخرین ویرایش:شنبه 27 اسفند 1390
نظرات()       
جمعه 26 اسفند 1390  06:15


نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد !

نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . . دست ِ قاضـــــــــی داد !

نباید بی تفاوت !

چتر ماتـــــــــــــــــم را . . . به دست ِ خیــــــــــــــــس ِ باران داد !

کبوترها که جز پرواز ِ آزادی نمی خواهند !

نباید در حصار ِ میـــــــــــــله ها . . . با دانه ای گنــــــدم . . . به او تعلیم ِ مانـــــــــــدن داد !


  • آخرین ویرایش:شنبه 27 اسفند 1390
نظرات()   
   
سه شنبه 23 اسفند 1390  11:57

پشت هر کوه بلند،سبزه زاریست پراز یاد خدا

   ودر آن باغ کسی میخواند:


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 23 اسفند 1390
نظرات()       
چهارشنبه 17 اسفند 1390  18:23


مهربانم ای خوب!یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا
بین آدمهایی که همه سرد وغریبند باتو تک و تنها به تو می اندیشد
و کمی دلش از دوری تو دلگیر است


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 17 اسفند 1390
نظرات()       
پنجشنبه 27 بهمن 1390  10:33

                           

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود، و کلاه و تابلویی

را کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته شده بود:

 


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 27 بهمن 1390
نظرات()       
چهارشنبه 19 بهمن 1390  11:30

اکنون کجایی ای خود دیگر من؟

ایا در این سکوت شب بیداری؟

بگذار نسیم پاک تپش و مهربانی جاودانه ی قلبم را به تو برساند.

کجایی ای ستاره زیبای من؟

تیرگی زندگی مرا در اغوش کشیده و اندوه بر من چیره گشته است.

لبخندی در فضا بزن؛ که خواهد رسید و مرا جانی دوباره خواهد داد!

از انفاس خود عطری در فضا بپراکن که حمایتم خواهد کرد!

کجایی ای محبوب من؟

آه ؛ چه بزرگ است عشق!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 19 بهمن 1390  10:49

روزهای خوش کودکیم را

حیران گذراندم

بلوغم را- نومید نبودم

لیک تنها گذراندم

و امروز که جوانم

نگرانم …

آرزومند همانم

که شاید بتوانم لبخندی بنشانم بر لب «کودک ده ساله شهر»

تا نومید نماند و بداند

که عشق را می‌توان جست در اوج بلوغ

در اوج بلوغ

می‌توان خالص بود

می‌توان عاشق بود

می‌توان مغرور بود

لیک بالاتر از آن

می‌توان «انسان» بود

می‌توان امید داشت

می‌توان لبخند زد

می‌تواند لبخند را

بر لب «کودک ده ساله شهر» دگری بازنشاند


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 12 بهمن 1390  08:53

عشق یعنی یک جهان دلبستگی

عشق یعنی بی نهایت خستگی

عشق یعنی با تو خواندن از جنون

عشق یعنی سوختنها از درون

عشق یعنی با خودت بیگا نگی

عشق یعنی یک جهان دیوانگی

عشق یعنی سوختن تا ساختن

عشق یعنی عقل و دین را باختن

عشق یعنی چشم سر را دوختن

عشق یعنی همچو شعمی سوختن

عشق یعنی گٌل شدن در بین خار

عشق یعنی روشنی در شام تار


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 12 بهمن 1390
نظرات()