جمعه 3 آذر 1396  00:00

سلام و عرض ادب خدمت دوستان و عزیزان.
ازین پس سعی بر این است که علاوه بر این که هانون فعالیت خود را شروع خواهد کرد پس از وقفه ای طولانی و لازم میدانم چند نکته را اشاره کنم:
۱. طبق عادت همیشگی هانون باعث افتخار است که از مطالب فرستاده شده ی شما سروران گرامی استفاده شود پس مطالب دلنشین خود را به ایمیل بنده ارسال نموده یا از طریق فرم تماس با ما ارسال نمایید.
۲. همچنان که هویداست ماهیت هانون ادبیات و عرفان است و در همین راستا کار خود را ادامه میدهد.
۳. از اشعار اینجانب هم رونمایی خواهد شد که وجودیت نویسنده آشکار گردد.
                                                                                                                  
 به قول سهراب:

  بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

  که از حادثه عشق تر است

                                                                                                              هانون



  • آخرین ویرایش:جمعه 3 آذر 1396
نظرات()   
   
دوشنبه 28 بهمن 1392  18:50

http://www.ibna.ir/images/docs/000192/n00192576-b.jpg

چندشب است به تدریج کنار چیزهای دیگری که میخوانم،
دارم"ما"علیرضا روشن را میخوانم!
عصر یک روز هفته گذشته بود که ناراحت از جایی برمیگشتم،رفتم کتابفروشی"علامه" و ما را خریدم...
قبلاً توی سایت نشرآموت یوسف علیخانی"تادانه"خوانده بودم
علیرضا روشن مجموعه داستان کوتاه منتشرکرده و عینِ دفعه پیش ازهمین انتشارات.
رفتم علّامه و لای کتابهایی که نگاه میکردم پیداش کردم و خریدم!
چندشب است دارم آرام آرام میخوانم،این آدم مثل شعرهایش
داستان می گوید...
داستان آدمی که همیشه ته دلش بغض است،مثل خودش.
همه داستان هایش خوب بود،یک جوری برایم تکّه های یک پازل بود اصلاً ! چیزی که بندرت در تنها بعضی مجموعه های داستان کوتاه اتّفاق می افتد.
چند داستان کوتاهش امّا بیشتربه دلم چسپید و دوست داشتم،جدیداً نمیدانم بگویم چیزی را دوست داشتم یا نه!
چون داشتن بنظرم تهش کلمه اش یک خوبی و شیرینی نشسته و من خیلی چیزها را دوست دارم که ناراحتی اند امّا در عوض درست اند!
وقتی هم که درست اند پس به دلم می چسپند...
حالا دوست داشتنی نه هرچیز دیگر!

و نداری...نداری...نداری...عنصر اصلیِ این مجموعه...
زجرهای اقتصادی این چند سالی که گذشت...این چندسالی که میگذرد...آن چندسالی که باید بیاید و بگذرد!
"کوچه بن بست،زمان،کجایی روجا؟،پاییز شروع مدرسه است،چندم اردی بهشت،شال"به دلم نشست...
کجایی روجا؟معرکه بود مثل شعرهای لامذهبش!...
این یکی هم شعر بود انگار...
برای مرد"شال"غمگین شدم...خیلی!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 27 بهمن 1392  00:05

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 27 بهمن 1392
نظرات()   
   
شنبه 26 بهمن 1392  21:19

نمی گویم که ای دادار

کمی از بار من بردار
فقط یک آن می گویم
خودت را جای من بگذار

تصور کن که من باشی!
نه اینکه مرد و زن باشی
تقبل کن که از جنسی
به نام هم وطن باشی!



  • آخرین ویرایش:شنبه 26 بهمن 1392
نظرات()   
   
چهارشنبه 29 خرداد 1392  15:49

روزگارا تو اگر سخت به من میگیری،با خبر باش که پژمردن من آسان نیست!

گر چه دلگیرتر از دیروزم،گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند!

لیک باور کردم،دل خوشیها کم نیست!زندگی باید کرد...!!!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 10 خرداد 1392  13:32

سخن آغاز می شود اما با کدامین سلام...؟!

سلام نویدآور سلامت است و کجاست سلامت در میان جماعت زخم خورده ...؟!

جماعت زخم خورده ای که همه به نامردی از پشت خنجر خورده اند.

خنجرخورده از تمام باورهاشان...

باورهایی که زمانی به آنها شوق زیستن می داد.


افتان وخیزان با تمام زخمهای درونم به راه افتم.

مینگرم به هرآنچه بر سر راهم قرار می گیرد.

می اندیشم و ای کاش...

می اندیشم به کودکانی که جز معصومیت در نگاهشان چیزی نمی توان دید.

فکر فرداهایشان درد زخمهایم را چندین برابر می کند.

کودکی که طول عمر هفتادساله اش به ده سال رسید.

می اندیشم به دخترانی که غم در چشمانشان و تجربه در جوانی شان موج می زند.

دختر عاشق دیروز...

که امروز "عشق" در قلبش خشکیده است بدون امید به دوباره جوانه زدن.

پسر پر اشتیاق دیروز...

که امروز کلمه"رسیدن" برایش بی معنا می نماید.

خسته ام...

پلک هایم سنگین شده اند...

برای چشمانم آنگونه که باید توان دیدن نمانده است.

برای لحظه ای دیگر هیچ نمیبینم

ندیدن بهتر است یا ...


  • آخرین ویرایش:جمعه 10 خرداد 1392
نظرات()   
   
دوشنبه 6 خرداد 1392  21:31

حکایت ما آدم ها … حکایت کفشاییه که … اگه جفت نباشند … هر کدومشون …

هر چقدر شیک باشند … هر چقدر هم نو باشند تا همیشه … لنگه به لنگه اند …

کاش … خدا وقتی آدم ها رو می آفرید … جفت هر کس رو باهاش می آفرید …

تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …

به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند…


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 8 اردیبهشت 1392  14:18

در این نامردان که مردانش عصا از کور می دزدند ....

من ساده دل نادان محبت آرزو کردم

*********************************************************

خدایا کودکان گل فروش را میبینی؟ ... مردان خانه به دوش ... دختران تن فروش ... واعظان دین فروش ... انسان های آدم فروش ... محراب های فرش فروش ... پسران کلیه فروش ... زبان های عشق فروش ... همه را میبینی؟ ... میخواهم یک تکه از آسمانت را بخرم ... زمینت دیگر بوی آدمیت نمیدهد....!!

*********************************************************

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،

بدین سان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را.........

«دکتر علی شریعتی»

*********************************************************


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 8 اردیبهشت 1392  14:18

می روم

در پی و

پا پی خاطره

نشسته...بر می خیزم..

نفس بریده...

نفس نفس می زنم

تا كه به او برسم

نگاهم می كند...

نگاهش میكنم

و از كنار هم می گریزیم

این تمام تلاش امشب

م هر شب من با سایه ام بوود

و هست...


حسین پناهی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 19 اسفند 1391  20:07

مــــن ....


 در جامعه ای زندگی میکنم ...


 که به زنـــــان ... میاموزد ....


 مراقب باشند کسی به آنها تجـــــــاوز نکند ....


 اما ....


 به هیچ مردی ... نمی آموزد ....


 که به کسی تجــــاوز .... نکــــــــــند ....


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 19 اسفند 1391  17:03

تنها فاحشه ی شهرمان که دیروز در میدان سنگسارش کردیم

باکره بود.....

مهمانخانه اش را .................

وجب به وجب گشتیم رختخواب نداشت .....

بیشتر گشتیم

و

فهمیدیم اصلا خواب نداشت.........


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 19 اسفند 1391  14:58

درون من..منی است

که سیگار بر لب خاطرات می گذارد...

دود می شود با رفتن ها...

درون من باوریست

که آسمان را به آتش می کشد....

جهنم را با رویایم سرد...!

درون من افکاری موج می زند

که مدام

طناب می شود بر گردنم....

چهار پایه ای نیست...

من از ارتفاع رویاهایم سقوط کرده ام...


  • آخرین ویرایش:شنبه 19 اسفند 1391
نظرات()   
   
شنبه 19 اسفند 1391  09:57

عـــــآشِـق رآ کــﮧ بَـــرعَــکــس کـــنـے ...


مـے شَـود قـشــــآع ...


دهـــخـــدآ را مـے شِــنــآسـے ؟؟!!


لُــغَـتــــ نـآمِـــﮧ اَش را کـﮧ بــآز کــردم نِــوشـتـــﮧ بـــود :


قـشـــآع : دردے کــ ـﮧ آدم را از درمــــآن مـایــوس مـے کـنـــــ ـد !


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 16 اسفند 1391  17:05

در مکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند .
در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست . دوست دارد زود
به خدا برسد و گناهان
خویش رابزدای
د غافل از اینکه آن دوره گرد خود خدا بود!


در مکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و
 درهمان نماز ساده
خویش تصور خدا را در کمک به
مردم جستجو کنم .

آری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست .


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 15 اسفند 1391  21:55

از میان تمام موجودات از گاو باید بیشتر از همه ترسید زیرا : ...

 عقل ندارد..... ولی :

 شاخ دارد !!!


 از دست دادن هر انسانی که دوستش می داشتم آزاردهنده بود.

گرچه اکنون متقاعد شده ام که هیچکس کسی را از دست نمی دهد زیرا هیچکس مالک کسی نیست.

این تجربه واقعی آزادی است :

داشتن مهمترین چیزهای عالم بی آنکه صاحبشان باشی..!

 

 زن کــه سیگـــار مـــی کشد ،

 یعنـــی یــک تنــاقص پــر معنـــی ،

یعنــــی روحــــی ظریـــف بــا زخمــــی مــــردانه ...


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 14 اسفند 1391  20:10

هنوز به دیدار خدا می روند ...

خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده !!

خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست !

خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند ...

خدا در دستان کسی است که نابینایی رااز خیابان رد می کتد ...

خدا در اتومبیل پسری است که

مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد ...

خدا در جمله ی " عجب شانسی آوردم"است !!

خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو!!

خدا کنار کودکی است که می خواهد از فروشگاه شکلات بدزدد!!

خدا کنارساعت کوک شده ی توست،

 که می گذارد 5 دقیقه بیشتر بخوابی!!

از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند

 و یک عکس با روبان مشکی...

از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیدی ؟!

خدا را 7 بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی ؟

خدا همین جاست!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 14 اسفند 1391  20:08

اختلاف یعنی

دختری چوب کبریت های نفروخته اش را می خورد

مردی خورشید را می خرد تا سیگارش را روشن کند

اختلاف یعنی

مردی برای اجاره خانه ، کلیه اش را می فروشد

زنی برای زیبایی ، کلیه ی بدنش را عمل می کند!

دنیای عجیبی شده

یکی پول هایش را پارو می کند

یکی اشک هایش را...

آهای فلانی

قهوه ات را که سر کشیدی

برای فالش سر چهار راه بیا

این جا کودک هایی هستند

که تقدیرشان را خیلی وقت است فروخته اند...


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 14 اسفند 1391  20:05

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای می گذشت .

غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است.
به او گفت:
چه طور در چنین اوضاعی می خندی و شادی می کنی؟
جواب داد که:
من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا میدهد،
پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟
آن مرد عارف می گوید:
"
از خودم شرم کردم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من
خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم
...!"


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 6 اسفند 1391  12:56

نشانه‌های زیادی را برای مرد و مردانگی در ذهن داریم . درست یا نادرست ٬ آنچه هست باورهایی ست که نشان می‌دهد مرد حسابش با زن جداست . که اگر قرار باشد اصول و منش و رفتارش‌‌ همان اصول و منش و رفتار زن باشد که دیگر سنگ روی سنگ بند نمی‌شود .

شاید اگر تنها و تنها یکی از هزاران منش مردانه این روز‌ها کمی پررنگ بود ٬ دور و برمان اینهمه آدمِ دلخور و رنجور و پریشان نمی‌دیدیم ٬ که آن منش کمرنگ شده نجابت است . حلقهٔ مفقوده‌ای که هم مرد را اسیر نبودِ خویش می‌کند و هم زن را در راهی بی‌بازگشت‌‌ رها می‌کند . که نتیجه می‌شود اینی که هست . زنهایی که دوست دارند دیده شوند و این دیده شدن را به هر قیمتی به جان می‌خرند و مردهایی که چشم دلشان سیر نمی‌شود از اینهمه رنگ .

شاید گفتن این حرف‌ها در چنین شب و روزهایی چندان درست نباشد . اما می‌شود حالا که راه بیراهه شده انگار ٬ لحظه‌ای ایستاد و به تصاویری اندیشید که زیبا هستند و دور از دسترس . شاید شوق داشتن‌‌ همان رویا‌ها حال و روزمان را کمی تکان دهد .


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 6 اسفند 1391  12:47

  • چیزی دارد تمام میشود
  • چیزی دارد آغاز میشود
  • ترک عادت های کهنه
  • و خو گرفتن به عادت های نو
  • این احساس چنان آشناست که گویی هزاران بار زندگیش کرده ام
  • میدانم و نمیدانم...                                                                        


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :21  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...