هانون را شنیده ای؟ دوستانی که مایل به همکاری با این وبلاگ هستند می توانند مطالب خود را به آدرس زیر ارسال یا از طریق فرم تماس با ما در همین وبلاگ پست های خود را ارسال كنند : Amir.Davatgari@Gmail.com مطالب ارسال شده بعد از بررسی و تأیید در این وبلاگ قرار خواهد گرفت. tag:http://hanoon.mihanblog.com 2019-10-18T19:05:43+01:00 mihanblog.com یلدا 2019-01-25T05:33:32+01:00 2019-01-25T05:33:32+01:00 tag:http://hanoon.mihanblog.com/post/616 امیر حسین (هانون) صدای باران را می شنوید؟   نغمه ی شیدایی اش را چطور؟یلدا هم که کوله بارش را بسته است،          با همه ی نغمه هایی که با خود آورده بود!رهگذری را دیدم که نه انتظار یلدا را می کشید،                                          &nbs صدای باران را می شنوید؟   نغمه ی شیدایی اش را چطور؟

یلدا هم که کوله بارش را بسته است،
          با همه ی نغمه هایی که با خود آورده بود!
رهگذری را دیدم که نه انتظار یلدا را می کشید،
                                                                                           و نه نغمه هایش را...
فقط به دنبال پرندگان، بی پروا راهش را ادامه می داد،
         که زیر دسته هایشان به مانند چتری سراسر از یلدای تنهایی اش و تکیه بر پناه گاهشان،
                                                                                           زمستانش را با آن ها جشن گرفته باشد!

                                                                                                                                          زمستانش تسلیت...

امیر حسین (هانون)
]]>
شهر من 2019-01-25T05:24:14+01:00 2019-01-25T05:24:14+01:00 tag:http://hanoon.mihanblog.com/post/615 امیر حسین (هانون) شهر من...                 آسمانِ شبت غمگین است!همچو مرگ...                 که سودای تولدی دوباره را می جوید                 و دریغا بر من، که تولدِ دوباره ام را از آن می خواهم!افسوس...           &n شهر من...
                 آسمانِ شبت غمگین است!

همچو مرگ...
                 که سودای تولدی دوباره را می جوید
                 و دریغا بر من، که تولدِ دوباره ام را از آن می خواهم!
افسوس...
                 که نه آن زاده میشود
                 و نه من...!
امیر حسین (هانون)
]]>
انتهای من 2017-12-20T11:02:51+01:00 2017-12-20T11:02:51+01:00 tag:http://hanoon.mihanblog.com/post/614 امیر حسین (هانون) جاده ی موهایت آنقدر وسیع است...که راه...مرا بی نشان سمتِ تو می کشاند!ای انتهای من...موهایت را کی کوتاه کرده ای؟که فرسنگ ها از تو دور شده ام!                                 امیر حسین (هانون) جاده ی موهایت آنقدر وسیع است...
که راه...
مرا بی نشان سمتِ تو می کشاند!
ای انتهای من...
موهایت را کی کوتاه کرده ای؟
که فرسنگ ها از تو دور شده ام!                             
   امیر حسین (هانون)

]]>
کاش می شد... 2017-11-29T08:48:44+01:00 2017-11-29T08:48:44+01:00 tag:http://hanoon.mihanblog.com/post/613 امیر حسین (هانون) کاش می شد، به جای این که به فرزندان آموخت که چگونه زندگی کنند، آن ها را در مسیر زندگی قرار داد تا با بهره از وجود خودشان زندگی را آنطور که زاده شده اند بیاموزند!کاش می شد، به جای این روابطی که با خونسردی تمام شکل می گیرند، بدونِ این که گوشه ای از احساسشان به معشوقشان باشد، دو عشق قبل از این که چشم به این دنیای پر از اما و اگر بگشایند، وجودشان به نام همدیگر گره خورده بود و فقط با یک احساس قلبیِ آسمانی همدیگر را پیدا می کردند! و چه دنیای پر از عشقی می شد اگر...کاش می شد، آدم ها فارغ از
کاش می شد، به جای این که به فرزندان آموخت که چگونه زندگی کنند، آن ها را در مسیر زندگی قرار داد تا با بهره از وجود خودشان زندگی را آنطور که زاده شده اند بیاموزند!

کاش می شد، به جای این روابطی که با خونسردی تمام شکل می گیرند، بدونِ این که گوشه ای از احساسشان به معشوقشان باشد، دو عشق قبل از این که چشم به این دنیای پر از اما و اگر بگشایند، وجودشان به نام همدیگر گره خورده بود و فقط با یک احساس قلبیِ آسمانی همدیگر را پیدا می کردند!

و چه دنیای پر از عشقی می شد اگر...

کاش می شد، آدم ها فارغ از هرگونه احساس ناراحتی و غم، وجودشان به خنده آمیخته شده بود و چه لذت بخش است که در اوج پریشان حالی وجودت، فقط و فقط بخندد!

و ای کاش می شد... این کاش می شد هایی وجود نداشت!
                                                                                                                                                                                                                                                      امیر حسین (هانون)
]]>
اطلاعیه 2017-11-23T20:30:42+01:00 2017-11-23T20:30:42+01:00 tag:http://hanoon.mihanblog.com/post/612 امیر حسین (هانون) سلام و عرض ادب خدمت دوستان و عزیزان.ازین پس سعی بر این است که علاوه بر این که هانون فعالیت خود را شروع خواهد کرد پس از وقفه ای طولانی و لازم میدانم چند نکته را اشاره کنم:۱. طبق عادت همیشگی هانون باعث افتخار است که از مطالب فرستاده شده ی شما سروران گرامی استفاده شود پس مطالب دلنشین خود را به ایمیل بنده ارسال نموده یا از طریق فرم تماس با ما ارسال نمایید.۲. همچنان که هویداست ماهیت هانون ادبیات و عرفان است و در همین راستا کار خود را ادامه میدهد.۳. از اشعار اینجانب هم رونمایی خواهد شد که وجودیت نوی سلام و عرض ادب خدمت دوستان و عزیزان.
ازین پس سعی بر این است که علاوه بر این که هانون فعالیت خود را شروع خواهد کرد پس از وقفه ای طولانی و لازم میدانم چند نکته را اشاره کنم:
۱. طبق عادت همیشگی هانون باعث افتخار است که از مطالب فرستاده شده ی شما سروران گرامی استفاده شود پس مطالب دلنشین خود را به ایمیل بنده ارسال نموده یا از طریق فرم تماس با ما ارسال نمایید.
۲. همچنان که هویداست ماهیت هانون ادبیات و عرفان است و در همین راستا کار خود را ادامه میدهد.
۳. از اشعار اینجانب هم رونمایی خواهد شد که وجودیت نویسنده آشکار گردد.
                                                                                                                  
 به قول سهراب:

  بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

  که از حادثه عشق تر است

                                                                                                              هانون


]]>
ما/علیرضا روشن 2014-02-17T15:20:18+01:00 2014-02-17T15:20:18+01:00 tag:http://hanoon.mihanblog.com/post/611 امیر حسین (هانون) چندشب است به تدریج کنار چیزهای دیگری که میخوانم،دارم"ما"علیرضا روشن را میخوانم!عصر یک روز هفته گذشته بود که ناراحت از جایی برمیگشتم،رفتم کتابفروشی"علامه" و ما را خریدم...قبلاً توی سایت نشرآموت یوسف علیخانی"تادانه"خوانده بودمعلیرضا روشن مجموعه داستان کوتاه منتشرکرده و عینِ دفعه پیش ازهمین انتشارات.رفتم علّامه و لای کتابهایی که نگاه میکردم پیداش کردم و خریدم!چندشب است دارم آرام آرام میخوانم،این آدم مثل شعرهایشداستان می گوید...داستان آدمی که همیشه ته دلش بغض است،مثل خودش.همه داستان هایش خوب ب
http://www.ibna.ir/images/docs/000192/n00192576-b.jpg

چندشب است به تدریج کنار چیزهای دیگری که میخوانم،
دارم"ما"علیرضا روشن را میخوانم!
عصر یک روز هفته گذشته بود که ناراحت از جایی برمیگشتم،رفتم کتابفروشی"علامه" و ما را خریدم...
قبلاً توی سایت نشرآموت یوسف علیخانی"تادانه"خوانده بودم
علیرضا روشن مجموعه داستان کوتاه منتشرکرده و عینِ دفعه پیش ازهمین انتشارات.
رفتم علّامه و لای کتابهایی که نگاه میکردم پیداش کردم و خریدم!
چندشب است دارم آرام آرام میخوانم،این آدم مثل شعرهایش
داستان می گوید...
داستان آدمی که همیشه ته دلش بغض است،مثل خودش.
همه داستان هایش خوب بود،یک جوری برایم تکّه های یک پازل بود اصلاً ! چیزی که بندرت در تنها بعضی مجموعه های داستان کوتاه اتّفاق می افتد.
چند داستان کوتاهش امّا بیشتربه دلم چسپید و دوست داشتم،جدیداً نمیدانم بگویم چیزی را دوست داشتم یا نه!
چون داشتن بنظرم تهش کلمه اش یک خوبی و شیرینی نشسته و من خیلی چیزها را دوست دارم که ناراحتی اند امّا در عوض درست اند!
وقتی هم که درست اند پس به دلم می چسپند...
حالا دوست داشتنی نه هرچیز دیگر!

و نداری...نداری...نداری...عنصر اصلیِ این مجموعه...
زجرهای اقتصادی این چند سالی که گذشت...این چندسالی که میگذرد...آن چندسالی که باید بیاید و بگذرد!
"کوچه بن بست،زمان،کجایی روجا؟،پاییز شروع مدرسه است،چندم اردی بهشت،شال"به دلم نشست...
کجایی روجا؟معرکه بود مثل شعرهای لامذهبش!...
این یکی هم شعر بود انگار...
برای مرد"شال"غمگین شدم...خیلی!

]]>
من خود آن سیزدهم! 2014-02-15T20:35:12+01:00 2014-02-15T20:35:12+01:00 tag:http://hanoon.mihanblog.com/post/610 امیر حسین (هانون) یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرمتو شدی مادر و من با همه پیری پسرم تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوزمن بیچاره همان عاشق خونین جگرم خون دل میخورم و چشم نظر بازم جامجرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم منکه با عشق نراندم به جوانی هوسیهوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروختپدر عشق بسوزد که در آمد پدرم عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنرعجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم هنرم کاش گره بند زر و سیمم بودکه به بازار تو کاری نگشود از هنرم سیزده را همه عالم به در امروز از شهرمن خو

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

]]>
تصور کن که من باشی 2014-02-15T17:49:18+01:00 2014-02-15T17:49:18+01:00 tag:http://hanoon.mihanblog.com/post/609 امیر حسین (هانون) نمی گویم که ای دادارکمی از بار من بردارفقط یک آن می گویمخودت را جای من بگذارتصور کن که من باشی!نه اینکه مرد و زن باشیتقبل کن که از جنسیبه نام هم وطن باشی! نمی گویم که ای دادار

کمی از بار من بردار
فقط یک آن می گویم
خودت را جای من بگذار

تصور کن که من باشی!
نه اینکه مرد و زن باشی
تقبل کن که از جنسی
به نام هم وطن باشی!


]]>
روزگار 2013-06-19T12:19:40+01:00 2013-06-19T12:19:40+01:00 tag:http://hanoon.mihanblog.com/post/608 امیر حسین (هانون) روزگارا تو اگر سخت به من میگیری،با خبر باش که پژمردن من آسان نیست!گر چه دلگیرتر از دیروزم،گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند!لیک باور کردم،دل خوشیها کم نیست!زندگی باید کرد...!!! روزگارا تو اگر سخت به من میگیری،با خبر باش که پژمردن من آسان نیست!

گر چه دلگیرتر از دیروزم،گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند!

لیک باور کردم،دل خوشیها کم نیست!زندگی باید کرد...!!!

]]>
فرستاده شده توسط سمانه 2013-05-31T10:02:09+01:00 2013-05-31T10:02:09+01:00 tag:http://hanoon.mihanblog.com/post/607 امیر حسین (هانون) سخن آغاز می شود اما با کدامین سلام...؟! سلام نویدآور سلامت است و کجاست سلامت در میان جماعت زخم خورده ...؟! جماعت زخم خورده ای که همه به نامردی از پشت خنجر خورده اند. خنجرخورده از تمام باورهاشان... باورهایی که زمانی به آنها شوق زیستن می داد. افتان وخیزان با تمام زخمهای درونم به راه افتم. مینگرم به هرآنچه بر سر راهم قرار می گیرد. می اندیشم و ای کاش... می اندیشم به کودکانی که جز معصومیت در نگاهشان چیزی نمی توان دید. فکر فرداهایشان درد زخمهایم را چندین برابر می کند.
سلام نویدآور سلامت است و کجاست سلامت در میان جماعت زخم خورده ...؟!

جماعت زخم خورده ای که همه به نامردی از پشت خنجر خورده اند.

خنجرخورده از تمام باورهاشان...

باورهایی که زمانی به آنها شوق زیستن می داد.


افتان وخیزان با تمام زخمهای درونم به راه افتم.

مینگرم به هرآنچه بر سر راهم قرار می گیرد.

می اندیشم و ای کاش...

می اندیشم به کودکانی که جز معصومیت در نگاهشان چیزی نمی توان دید.

فکر فرداهایشان درد زخمهایم را چندین برابر می کند.

کودکی که طول عمر هفتادساله اش به ده سال رسید.

می اندیشم به دخترانی که غم در چشمانشان و تجربه در جوانی شان موج می زند.

دختر عاشق دیروز...

که امروز "عشق" در قلبش خشکیده است بدون امید به دوباره جوانه زدن.

پسر پر اشتیاق دیروز...

که امروز کلمه"رسیدن" برایش بی معنا می نماید.

خسته ام...

پلک هایم سنگین شده اند...

برای چشمانم آنگونه که باید توان دیدن نمانده است.

برای لحظه ای دیگر هیچ نمیبینم

ندیدن بهتر است یا ... ]]>
حکایت ما آدم ها 2013-05-27T18:01:24+01:00 2013-05-27T18:01:24+01:00 tag:http://hanoon.mihanblog.com/post/606 امیر حسین (هانون) حکایت ما آدم ها … حکایت کفشاییه که … اگه جفت نباشند … هر کدومشون … هر چقدر شیک باشند … هر چقدر هم نو باشند تا همیشه … لنگه به لنگه اند … کاش … خدا وقتی آدم ها رو می آفرید … جفت هر کس رو باهاش می آفرید … تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها … به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند… حکایت ما آدم ها … حکایت کفشاییه که … اگه جفت نباشند … هر کدومشون …

هر چقدر شیک باشند … هر چقدر هم نو باشند تا همیشه … لنگه به لنگه اند …

کاش … خدا وقتی آدم ها رو می آفرید … جفت هر کس رو باهاش می آفرید …

تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …

به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند…

]]>
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد! 2013-04-28T10:48:52+01:00 2013-04-28T10:48:52+01:00 tag:http://hanoon.mihanblog.com/post/605 امیر حسین (هانون) در این نامردان که مردانش عصا از کور می دزدند .... من ساده دل نادان محبت آرزو کردم ********************************************************* خدایا کودکان گل فروش را میبینی؟ ... مردان خانه به دوش ... دختران تن فروش ... واعظان دین فروش ... انسان های آدم فروش ... محراب های فرش فروش ... پسران کلیه فروش ... زبان های عشق فروش ... همه را میبینی؟ ... میخواهم یک تکه از آسمانت را بخرم ... زمینت دیگر بوی آدمیت نمیدهد....!! ******************** در این نامردان که مردانش عصا از کور می دزدند ....

من ساده دل نادان محبت آرزو کردم

*********************************************************

خدایا کودکان گل فروش را میبینی؟ ... مردان خانه به دوش ... دختران تن فروش ... واعظان دین فروش ... انسان های آدم فروش ... محراب های فرش فروش ... پسران کلیه فروش ... زبان های عشق فروش ... همه را میبینی؟ ... میخواهم یک تکه از آسمانت را بخرم ... زمینت دیگر بوی آدمیت نمیدهد....!!

*********************************************************

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،

بدین سان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را.........

«دکتر علی شریعتی»

*********************************************************

]]>
... 2013-04-28T10:48:02+01:00 2013-04-28T10:48:02+01:00 tag:http://hanoon.mihanblog.com/post/604 امیر حسین (هانون) می رومدر پی وپا پی خاطرهنشسته...بر می خیزم..نفس بریده...نفس نفس می زنمتا كه به او برسمنگاهم می كند...نگاهش میكنمو از كنار هم می گریزیماین تمام تلاش امشبم هر شب من با سایه ام بوود و هست...حسین پناهی می روم

در پی و

پا پی خاطره

نشسته...بر می خیزم..

نفس بریده...

نفس نفس می زنم

تا كه به او برسم

نگاهم می كند...

نگاهش میكنم

و از كنار هم می گریزیم

این تمام تلاش امشب

م هر شب من با سایه ام بوود

و هست...


حسین پناهی

]]>
به نقل از:اوشو 2013-04-06T05:44:35+01:00 2013-04-06T05:44:35+01:00 tag:http://hanoon.mihanblog.com/post/603 آن سوی دیده ها (جوان) آزاد زندگی کن ! لحظه به لحظه زندگی کن ! و از چیزی نترس ، از ترس هم آزاد  شو، زیرا چیزی برای از دست دادن نداریم . چیزی هم بدست نمی‌آوریم ، و وقتی این را بفهمی ، کمال زندگی‌ات تحقق می‌یابد ،اما هیچ گاه مثل گدا به دروازه‌های زندگی نزدیک نشو، هیچ وقت گدایی نکن ، زیرا دروازه های زندگی هرگز به روی گداها باز نمی‌شوند!... زندگی در واقع یک شوخی است،نه یک امر جدی،اگر آن را جدی بگیرید،آنوقت رنج میبرید،از افکارت رنج خواهی برد،زندگی مانند یک وزنه سنگین می شود و تو زیر بار آن خرد می آزاد زندگی کن ! لحظه به لحظه زندگی کن ! و از چیزی نترس ، از ترس هم آزاد  شو،
زیرا چیزی برای از دست دادن نداریم . چیزی هم بدست نمی‌آوریم ، و وقتی این را بفهمی ، کمال زندگی‌ات تحقق می‌یابد ،
اما هیچ گاه مثل گدا به دروازه‌های زندگی نزدیک نشو، هیچ وقت گدایی نکن ، زیرا دروازه های زندگی هرگز به روی گداها باز نمی‌شوند!...

زندگی در واقع یک شوخی است،نه یک امر جدی،اگر آن را جدی بگیرید،آنوقت رنج میبرید،از افکارت رنج خواهی برد،زندگی مانند یک وزنه سنگین می شود و تو زیر بار آن خرد می شوی،آنگاه زندگی تمام نشاط خودش را از دست می دهد،تمام خنده هایش را. 

اوشو ]]>
روز بیستم 2013-03-24T05:01:11+01:00 2013-03-24T05:01:11+01:00 tag:http://hanoon.mihanblog.com/post/593 آن سوی دیده ها (جوان) روز بیستم:راز عشق در این است که باور ها،آرمان ها و اهدافتان رابا یکدیگر در میان بگذارید. روز بیستم:

راز عشق در این است که
باور ها،آرمان ها و اهدافتان را
با یکدیگر در میان بگذارید.
]]>