یکی از انگشتانِ قاشقی‌شکلش طوری جلو آمد که انگار می‌خواهد یقه‌ی پیراهن را چنگ بزند.

مارج ناامیدانه تکانی به خود داد. «دست نزن! دست نزن به من! لجن‌مالی نکن پیرهنم رو. سی دلار بابت این پیرهن پول دادم؛ از فروشگاه اوهرباخ خریدمش. برو کنار، غولِ بی‌شاخ و دُم! چشماش رو نیگا!» به خاطر این که تقلا می‌کرد تا از دست‌های جستجوگرِ فرازمینی فرار کند به نفس‌نفس افتاده بود. «غولِ چشم‌ورقلمبیده‌ی لجن‌مالیده! گوش کن! خودم در می‌آرم! فقط، تو رو به خدا، با اون لجن‌ها و لعاب‌ها به من دست نزن!»

دنبالِ زیپِ پشتِ پیراهن گشت و قبل از آن که بازش کند رو کرد به چارلی و تند و اخم‌آلود به او گفت: «نگاتو بدزد، چشم‌چرون!»...


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()       

نویسنده: آیزاک آسیموف

ترجمه: حسین شهرابی

 

 

ناخدا گارم که زل زده بود به موجوداتی که تازه از سیاره‌ی زیر پای‌شان آورده بودند گفت: «اما اینا که دو تا گونه هستن.» اندام بینایی‌اش، تا آن‌جا که می‌شد تصویر را کانونی کرد و بابت همین از جای خود بیرون زدند. لکه‌ی رنگی هم که بالای سرشان بود تندتند سوسو می‌زد.

بوتاکس بعد از چند ماهِ آزگار که توی یک اتاقک جاسوسی جان کَنده بود تا از امواج صوتی‌ای که بومی‌های سیاره ساطع می‌کردند سر دربیاورد، حالا از این که می‌دید از نو با تغییرِ رنگ می‌تواند حرف بزند، عجیبْ احساس راحتی می‌کرد. اختلاط کردن با گوشت مثل آن بود که به اندازه‌ی بازوی برساووش از سیاره‌ی خودت دور باشی و احساس غریبی کنی. گفت: «نه! دو گونه نیستن. دو جور از یک گونه هستن.»...


  • آخرین ویرایش:شنبه 6 آبان 1391
نظرات()