شنبه 24 تیر 1391  13:39

دلبسته ی کفشهایم بودم !

کفش هایی که یادگار سال های نو جوانی ام بودند ، دلم نمی آمد دورشان بیندازم...

هنوز همان ها را می پوشیدم اما کفش ها تنگ بودند و پایم را می زدند

قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم می شد

سعی می کردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود

 

 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()       
شنبه 24 تیر 1391  13:34

در حضور خارها هم میشود یک یاس بود

در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود

 

میشود حتی برای دیدن پروانه ها

شیشه های مات یک متروکه را الماس بود

 

دست در دست پرنده، بال در بال نسیم

ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

 

کاش میشد حرفی از "کاش میشد" هم نبود

هر چه بود احساس بود و عشق و یاس بود...


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 24 تیر 1391  12:58

كودكی كنجکاو میپرسد:

ایها الناس ، عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا

آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج

پینه و ز خم و تاول كف دست

پدرش گفت: بچه ساكت باش

بی ادب ، این به تو نیامده است


  • آخرین ویرایش:شنبه 24 تیر 1391
نظرات()