تبلیغات
هانون را شنیده ای؟ - مطالب هفته چهارم خرداد 1391

شبه خوبی رو کنار عشق گذروندم ... صبح زود با اولین تابش نور خورشید بیدار شدیم

و خواستیم بیایم بیرون ... دم در عشق دستی روی یه شاخه گله رز سرخ خیلی کوچیک

کشید و نوازشش کرد ... حس کردم که گله کوچیک احساس غرور کرد ...

بعد از یه شبه خوب می دونستیم که روزه سختی رو پیش رو داریم ... از گلخونه اومدیم 

بیرون و راه افتادیم ... توی راه هیچ حرفی با هم نزدیم ...فکر کنم اونم مثل من به این فکر

می کرد که سوژه ی اول رو کجا پیدا می کنیم و کارمون رو از کجا شروع می کنیم ...

توی راه زیر یه درخت بید مجنون یه دختر و پسر رو دیدیم که نشسته بودن و با ناراحتی 

به هم نگاه می کردن ... یه نگاه به عشق کردم ... آروم زیر گوشم زمزمه کرد : 

آره ... الان وقتشه .

با شنیدن این حرف فهمیدم که باید با عشق شروع کنیم ... این می تونست تمرین خوبی

باشه ... من رفتم کنار پسر نشستم و عشق بین اونا نشست ... دست پسر رو تو دستم گرفتم

و عشق دست رو چشمای دختر گذاشت ... اون دست دیگم رو روی قلب پسر گذاشتم

و ذره ای از وجودم رو به قلبش هدیه کردم ... نمی دونم عشق با اون دختر چه کرد ولی

وقتی کارش تموم شد به من اشاره کرد که نوبت تو شده ... جامون رو عوض کردیم و

من رفتم دست دختر رو گرفتم و ذره ای از وجودم رو به اون هم دادم ... 

کاره هر دوی ما تموم شده بود ... نشستیم ... باید می دیدیم که آخرش چی میشه و باید

می فهمیدیم که تاثیری داشته یا نه ... یک دقیقه هم نشد که پسر برگشت سمته دختر و اون 

هم همین کار رو کرد... یه لحظه چشماشون تو هم گره خورد و همدیگر رو به آغوش کشیدن

لحظه ی زیبایی بود ... من و عشق به هم نگاه کردیم و یه لبخند پیروزمندانه زدیم و حرکت

کردیم ... اون روز خیلی از زن و شوهرا و مردم شهر رو از وجود خودمون لبریز کردیم ...

روز طولانی بود ولی از این که داشتم پیروز می شدم خوشحال بودم ...

از این که مردم به هم علاقه پیدا کردن خوشحال بودم ... خودم هم در کنار عشق احساس

خوبی داشتم ... نزدیکای غروب بود که عشق گفت :

محبت واسه امروز دیگه کافیه .. خیلی خسته شدیم ... نظرت چیه بریم بشینیم غروب آفتاب

رو نگاه کنیم و چایی بخوریم ؟

- این که محشره ... عشق فکر می کنم امروز خیلی خسته شدی ... ولی من بالاخره نفهمیدم

که تو بالاخره با مردم چی کار می کنی ... 

- درسته ... خسته شدم ... همون جوری که تو هم خسته شدی و میشه این رو از تو چشات

خوند ... ولی محبت هیچ وقت کنجکاوی نکن ...

با هم می شینیم به غروب خورشید خیره میشیم ... حس خوبی دارم ...

ادامه دارد ...


تاریخ : سه شنبه 30 خرداد 1391 | 09:13 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.