پنجشنبه 4 خرداد 1391  22:07


گفتم:چگونه می توانم امیدوار باشم در حالی که در بند نا امیدی اسیرم؟

گفتی:عشق شورانگیزترین امید است،عاشق باش!

گفتم:مرا به هرسو می کشد آرزوهای دور و دراز دست نیافتنی.

گفتی:عاشقی تنها راه رهایی است، پس عاشق باش!

گفتم:چون درختی در کویر، پوسیده است ریشه ام.

گفتی:حتی درخت ها با معجزه عشق شکوفه باران می شوند،پس عاشق باش.

گفتم:زندگی نمی کنم فقط زنده ام.

گفتی:اگر عشق نباشد زندگی،زندگی نیست بلکه چیزی است شبیه زندگی،عاشق باش.

گفتم:خوشبختی را در کجا جستجو کنم، در ناکجاآباد؟

گفتی:خوشبختی جایی است که عشق جلوتر آنجا منتظر است،عاشق باش!!!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 4 خرداد 1391  22:04

         خدا میداند،چقدر دلتنگم توام...

چقدر حرف های نگفته دارم...!

وچگونه برای دیدن تو

                              از رود ها خروشان تر،

ازابرها بی قرارتر

                           و از شاپرک ها بی پرواتر

و از بیدها مجنون ترم...!

برای تو می نویسم که بزرگترین بهانه ای برای دلتنگی هایم...

بهانه ای برای اشک هایم و برای قناری های آرزو که در کنج قفس ،پرواز را و ترانه سرایی را فراموش کرده اند.

ای عزیز،اشک هایم را نگاه می دارم و غم هایم را به کسی نشان نمی دهم اما...

اما کنار حوض مهتاب می نشینم و غمگینانه و عاشقانه «حافظ » می خوانم تا شاید کمی آرامش بیابم...


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 4 خرداد 1391
نظرات()