جمعه 29 اردیبهشت 1391  20:05

سرم رو انداختم پایین ... در باز میشه ... وای چرا من جرات نمیکنم سرم بالا بگیرم

و نگاه کنم ببینم دره خونه عشق رو که زدم چه کسی در رو باز کرد ...

- سلام عزیزم ... امری داری ؟

چه صدای گرمی ...سرم رو میارم بالا یه فرشته ... یه حوری بهشتی ... با این که پیر

شده ولی چقدر زیباست ... یه پیرزن که زیباییش هر کسی رو جذب می کنه ...

به سختی جوابش رو میدم ... سلام ... من محبت هستم ...

- میدونم که محبتی ... منتظرت بودم ... چرا زودتر به یادم نیفتادی ؟

نمی دونم از کجا وجوده من رو می دونست و نمی دونم که چرا منتظرم بوده ؟ دلیلی

برای این سوالا ندارم ... بهش می گم که :

- همین جا دمه در باید جوابه سوالاتون رو بدم ؟

معذرت خواهی می کنه و من رو دعوت می کنه به خونش ... یه حیاطه بزرگ و دیدنی

با کلی گل و گیاه داره ... بهتره وصف نکنم که واقعا عاجزم تکه ای از بهشت رو

وصف کنم ... میریم به خونش ... هنوز ننشتم که سوالم رو ازش می پرسم ...

- ببخشید شما چرا منتظرم بودین ؟

می خنده و میگه : خوب معلومه من چندین ساله که منتظرتم ... من عشق هستم و به

تنهایی قادربه این نیستم که این مردم روبه هم نزدیک کنم...باید بینشون محبت باشه...

تعریفت رو شنیدم که توی شهره خودتون چه غوغایی کردی و مردم چقدر به هم

نزدیک شدن ... می دونستم که روزی بالاخره یاده افسانه ی عشق میفتی ...

وای خدایا ... چقدر برام درکش سخته ... یعنی عشق می دونسته که روزی من به وجود

خواهم اومد و می دونسته که من یه حس هستم ... اون من رو تکمیل کننده ی خودش

میدونه ...حرفای زیادی بین ما گفته شد که بهتره تعریف نکنم ...

نتیجه ی حرف ها این شد که عشق وسایلی که لازم داره رو برداره و با من همراه بشه

تا باهم و به کمک هم همه ی مردم رو به هم نزدیک کنیم ... اون هم همین کار رو

کرد اندکی خرت و پرت توی یه بقچه گذاشت و از در اومدیم بیرون ...

وای خدایا ...دوباره باید از این شهره سختی ها عبور کنم و این همه بدی رو یک جا

ببینم ...هر طور شده از شهر میایم بیرون ... بین راه کلی با هم حرف زدیم و من راهه

نفوذ به دله آدم ها رو از طریق قلب به عشق گفتم ولی اون گفت که من از طریقه

حرف زدن و چشم مردم به دلشون نفوذ می کنم ... چه راهه جالبی رو گفت ...

زبان و چشم ...

با هم به توافق رسیدیم که اون ازراهه خودش به دله آدما رسوخ کنه ومن هم به شیوه ی

خودم و اونجا توی دله آدما به هم میرسیم ...

از پیاده روی زیاد خسته شدیم ...

اون نزدیکی یه گلخونه ی بزرگ هست ...

میریم اونجا تا استراحت کنیم ... آخه شب شده و باید بخوابیم تا فردا صبح کاری که

قراره رو شروع کنیم ... یعنی نفوذ به دله آدما و نزدیک کردنه اونا به هم ...

ادامه دارد ...


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391  08:33

چه کاره سختی رو شروع کردم ... چرا بعضی از این مردم نفوذ کردن به قلبشون

این اندازه سخته ؟ ... گاهی دوست دارم جا بزنم ولی خوب این که نمیشه ، راهیه

که شروع کنم و باید تمومش کنم ... شهر با وجود من توی قلب مردم زیر و رو

شده ، حالا دیگه همه به اون پیرزن پیر که می خواد از خیابون رد بشه توجه می کنه

حالا دیگه همه می دونن که باید به هم نوع خودشون احترام بزارن و حس همنوع

دوستی اینجا پیدا میشه ... ولی ... ولی ... ولی یه چیزی کمه ... هنوزم اونجوری

نیست که من می خوام و من دوست داشتم که شهر اونجوری بشه ... این مردم هنوز

هم یه چیزی کم دارن ... درسته که خیلی فرق کردن ولی اینا هنوز اونی نشدن که من

فکر می کردم ... باید یه فکری کنم ...

درسته ... این نتیجه میده ... البته اگه مامان بزرگ درست گفته باشه ... آخه می دونین

یادمه وقتی منم یه آدم بودم و هنوز تبدیل به یه (( حس )) نشده بودم مامان بزرگ

واسم یه افسانه تعریف کرد ... توی اون افسانه حرف از یه حسه قشنگ بود که توی

یه جای خیلی تمیز و با عطر و بویی دوست داشتنی زندگی می کنه ... اسم اون حس

رو مامان بزرگ گذاشته بود (( عشق )) من باید پیداش کنم ... یادمه مامان بزرگ

می گفت آدرسش : شهر سختی ها ، بلوار درد ها ، خیابان بی مهری ها ، کوچه ی

گمراهی ها هستش و روی پلاک خونه ش هم نوشته شده (( تنهایی )) ... نمی دونم

چرا این حس توی همچین جایی زندگی می کنه ولی خوب من می خوام برم و پیداش

کنم ... می دونم که حالا که تبدیل به حس شدم خیلی زود می تونم پیداش کنم پس کوله بار

سفر رو می بندم و حرکت می کنم به سمته آدرسی که مامان بزرگ گفته ...

به شهر سختی ها می رسم ... اینجا همه چیز شلوغ و پلوغه ... کسی نمی دونه که باید

چه کاری انجام بده ... همه سر در گم هستن ...

بلوار درد ها رو پیدا می کنم ... ولی نمی دونم چرا اینجا همش صدای ناله میاد ... خیلی

دوست دارم زودتر از اینجا فرار کنم و به خیابون بی مهری ها برسم ...

اینجا همه ساکتن ... هیچ کس حرفی نمی زنه ... فقط هر نفر به گوشه ای خیره شده

و نمی دونم داره به چی فکر می کنه ... ای وای خدایا ... راه فرار کجاست شاید بشه

کوچه ی گمراهی ها به آرامش رسید... بعد از گذشتن از چند تا کوچه که اسماشون :

زجر ، ذلت ، ناراحتی و فریب بود به کوچه ی گمراهی ها رسیدم ...

حالا باید دنبال پلاک تنهایی بگردم ... از اول کوچه یواش یواش میرم جلو ... اینجا

یه کوچه ی بن بسته ... دارم به آخر کوچه می رسم ولی هنوز هم خونه ی عشق رو

پیدا نکردم ... الان دیگه آخر کوچه هستم ... با این بوی عطر یاس که این آخره کوچه

پیچیده فراموش می کنم که چه چیزایی دیدم تا به این جا رسیدم ... پلاک خونه رو

می خونم ... روش نوشته تنهایی ... آره خودشه ... بالاخره خونه (( عشق )) رو

پیدا کردم ... در رو می کوبم تا این که صاحبخونه بیاد و در رو به روی محبت باز

کنه ...
ادامه دارد ...


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 23 اردیبهشت 1391  09:38

روزی روزگاری توی یه شهر کوچیک که همه ی کوچه هاش قدیمی و زوار در رفته بود و

آدماش همه زندگی بسیار ساده ای داشتن ولی زیاد رابطه ای با هم نداشتن و کسی به همسایه ش

یا بقیه ی افراد توجهی نداشت من تغییر ماهیت دادم و انسانیت خودم رو زیر پا گذاشتم ،

ماهیت زندگیم رو عوض کردم و تبدیل به یه حس شدم ، حسی که می خواست خودش رو تو

دل آدما جا بده و اونا رو به هم نزدیک کنه .

من اسم خودم رو گذاشتم (( محبت )) ، اولش نمی دونستم کاری که دارم می کنم نتیجه ای میده

یا این مردم همین جوری می مونن و کاری از دستم بر نمیاد ولی خوب من امید داشتم ... امید به

این که می تونم یه راه به داخل دلای آدما پیدا کنم .

از همون روز کارم رو شروع کردم ، در اولین خونه رو کوبیدم و منتظر شدم تا صاحبخونه بیاد

و در رو به روی محبت باز کنه ، در باز شد ولی خوب کسی منو نمی تونست ببینه ، اون پیرزن

که در رو به روی من باز کرد فکر کرد یه مزاحم بوده و به همین خاطر غرغر کنان چند تا

فحش داد و در رو بست ولی من وارد شده بودم ، خوب حالا نوبت من بودم ، باید منتظر یه

فرصت می شدم تا این پیرزن که اولین شکار من بود یه جا ساکن بشه و یا بشینه ، خوشبختانه

زیاد طول نکشید و رفت و روی تختی که گوشه ی حیاط و زیر درخت هلو بود نشست ، الان

بهترین فرصته ، رفتم و رو به روش نشستم ، ولی نمی دونستم چه جوری به د لش راهی پیدا کنم

، اونم که منو نمی دید پس خیلی راحت دراز کشید و خوابید ، فکر کردم و فکر کردم و

همونجا نشستم .

آره ، راهش همین بود . دستم رو گذاشتم رو سینه ش و روی قلبش ، تمرکز کردم و ذره ای

از وجودم رو به قلبش فرستادم . باید صبر کنم تا بیدار بشه و ببینم آیا فایده ای داشته یا نه ...

تق تق ... تق تق ... صدای در حیاط میاد ، پیرزن بیدار میشه و به طرف در میره ، در رو

باز می کنه ، کسی پشت در نیست ، ولی پیرزن فقط میگه : خدا به راهه راست هدایتش کنه

هر کس که این در رو کوبید و منه پیرزن رو بیدار کرد ...

خوبه ، خوبه ، خدا رو شکر . پس اثر گذاشت ، هنوز در رو نبسته من میام از خونه ش

بیرون آخه کارم اونجا تموم شده .

شروع می کنم یک به یک درهای خونه رو زدن و وارد هر خونه که میشم ذره ای از وجودم

رو به قلبه اونا هدیه می کنم و از اون خونه میام بیرون ، کار زیادی دارم ، همه ی شهر رو

باید از وجود خودم مملو کنم ...

ادامه دارد...


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 23 اردیبهشت 1391  09:33

مردی در کنار جاده دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند. کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد.... به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی كشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.

پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است. بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر درکنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسر جان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است.
آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر این صورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند...

یا علی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()