پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391  15:59

خدایا! سرگردانم و آشفته؛ چون از راه مانده ای که چشم های خسته و بی صبرش، حتی سراب را هم دیدن نمی تواند. قدم هایم، خاک را پنجه می ساید و چیزی نمی یابد. عمری است غبار بیهودگی، روح سراپا عصیانم را پوشانده است. ابرها گلوی آسمانم را می فشارند. نه خورشیدی، نه بارانی...

من دلتنگ همیشه تو ام؛ خرابه نشین درد، مسافری که جاده وحدانیت تو را جان می فرساید و هر شب، کوچه های بزرگی ات را فانوس به دست می دود.

ای داد ستان بزرگ! بیدادِ روزهایی چنین تیره را تو خورشید عدالتی.

پروردگارا! صبوری ام ده تا بار سنگین غربت را در سرزمین آشنای مهربانی ات زمین بگذارم و بر چهره عبوس لحظه هایم لبخندکرامت تو بنشیند.

یاری ام کن تا وجود زنگار گرفته ام، در زلال یاد و نام تو جلا یابد و هر ثانیه که می گذرد، گام های جستجویم، به قله های نورانی جبروتت نزدیک تر شود.

معبودا! کهکشان، فروغی از جلال مکرر توست که هر شب در چشم های آسمان می شکوفد.

درختان، جلوه ای از قامت کبریایی تو اند که از قلب توحیدی زمین، قیام کرده اند و کوه ها، جلوه زوال ناپذیر استواری ات.

ای بزرگ! تیرهای گناه، پرندگی را از بال هایم گرفته و سنگ های هرزه نومیدی، پنجره های جانم را شکسته اند. به آئینِ مرداب، زمینگیر خویشتنم؛ اما تو می دانی که حقارتی این گونه بزرگ را نمی خواهم.

دستم را بگیر و مرا به بلندایی ببر که غرور انسان بودنم را چون نخستین روزهای خلقت، حس کنم و ابلیس را در پس کوچه های تاریک وسوسه نا کام بگذارم.

«سبحانک یا لا اله الا أنت»


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()