تبلیغات
هانون را شنیده ای؟ - مطالب هفته سوم اسفند 1391
روز چهارم:

راز عشق در این است که
هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را
خوشحال کند،
کاری مثل دادن هدیه ای کوچک،تحسین،
لبخندی از روی محبت.
نگذار که جویبار محبت از کمی باران، بخشکد.



تاریخ : دوشنبه 21 اسفند 1391 | 08:17 | نویسنده : آن سوی دیده ها (جوان) | نظرات


رویایمان یخ بسته است

و آرزوهایمان همرنگ تکرار شده است

سرها جز در گریبان مغلوب جای دیگری ندارند

و سلام ها به اکراه جوابی می یابند


ادامه مطلب
تاریخ : یکشنبه 20 اسفند 1391 | 16:39 | نویسنده : آن سوی دیده ها (جوان) | نظرات

 


خدایا با من قهری...؟؟
!!!

بنده ی من نماز شب بخوان که یازده رکعت است...

خدایا !خسته ام،نمی توانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم!

بنده ی من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان...

خدایا ! سه رکعت زیاد است!

بنده ی من! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو

خدایا! من در رختخواب هستم ،اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

بنده ی من! همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله...

خدایا ! هوا سرد است و نمی توانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم!

بنده ی من! در دلت بگو یا الله،ما نماز شب برایت حساب می کنیم...

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد...

ملائکه ی من! ببینید من این قدر ساده گرفته ام ،اما بنده ی من خوابیده است.

چیزی به اذان صبح نمانده است،او را بیدار کنید،دلم برایش تنگ شده است،امشب با

من حرف نزده است...

خداوندا !! دوبار او را بیدار کردیم،اما باز هم خوابید...

ملائکه ی من! در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست...

پروردگارا باز هم بیدار نمی شود!

اذان صبح را می گویند،هنگام طلوع آفتاب است...

ای بنده! بیدار شو،نماز صبحت قضا می شود...

خورشید از مشرق سر بر می آورد،خداوند رویش را بر می گرداند.

ملائکه ی من! آیا حق ندارم که با این بنده قهر کنم؟

وای نه...!!!!

خدای مهربونم...با من قهری؟؟؟!!!

ولی باز هم خدا می بخشد.

و باز هم...!



تاریخ : یکشنبه 20 اسفند 1391 | 16:24 | نویسنده : آن سوی دیده ها (جوان) | نظرات
وقتی تراوشات ذهنی امانت را می بُرد و امانت را می بَرد ، دیگر باید ایستاد و تماشا کرد ، باران را می گویم ، می خواهد دستم را بگیرد و اما دستانم خیس می شود و من دست می کشم .

چه کنم ؟
بروم یا نروم
بروم دیده بر خواهم بست و دیده پر خواهم نه پست .

نروم دیده باز خواهد ماند و شعر خواب خرگوشی را خواهد خواند .

بمانم همان "نروم" است ، اما با چاشنی محافظه کاری

انقدر در گیر دار ماندم تا که باران تمام شد .

پس این سه با هم یک معنی دارند، چی !! کدام سه ؟؟؟ این سه :

1- نروم

2- بمانم

3- در تردید باشم

هر سه معنیاشان این است : نروم

تا بارانی دیگر و شور و شوقی دیگر و به امید آسمانی با جاذبه ای بیش از زمین یا حق



تاریخ : یکشنبه 20 اسفند 1391 | 13:00 | نویسنده : آن سوی دیده ها (جوان) | نظرات
روز سوم:

راز عشق در این است که
به یکدیگر سخت نگیرید.
عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است، اسارت...



تاریخ : یکشنبه 20 اسفند 1391 | 08:26 | نویسنده : آن سوی دیده ها (جوان) | نظرات
مــــن ....


 در جامعه ای زندگی میکنم ...


 که به زنـــــان ... میاموزد ....


 مراقب باشند کسی به آنها تجـــــــاوز نکند ....


 اما ....


 به هیچ مردی ... نمی آموزد ....


 که به کسی تجــــاوز .... نکــــــــــند ....



تاریخ : شنبه 19 اسفند 1391 | 20:07 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

تنها فاحشه ی شهرمان که دیروز در میدان سنگسارش کردیم

باکره بود.....

مهمانخانه اش را .................

وجب به وجب گشتیم رختخواب نداشت .....

بیشتر گشتیم

و

فهمیدیم اصلا خواب نداشت.........



تاریخ : شنبه 19 اسفند 1391 | 17:03 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
درون من..منی است

که سیگار بر لب خاطرات می گذارد...

دود می شود با رفتن ها...

درون من باوریست

که آسمان را به آتش می کشد....

جهنم را با رویایم سرد...!

درون من افکاری موج می زند

که مدام

طناب می شود بر گردنم....

چهار پایه ای نیست...

من از ارتفاع رویاهایم سقوط کرده ام...


تاریخ : شنبه 19 اسفند 1391 | 14:58 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
عـــــآشِـق رآ کــﮧ بَـــرعَــکــس کـــنـے ...


مـے شَـود قـشــــآع ...


دهـــخـــدآ را مـے شِــنــآسـے ؟؟!!


لُــغَـتــــ نـآمِـــﮧ اَش را کـﮧ بــآز کــردم نِــوشـتـــﮧ بـــود :


قـشـــآع : دردے کــ ـﮧ آدم را از درمــــآن مـایــوس مـے کـنـــــ ـد !

تاریخ : شنبه 19 اسفند 1391 | 09:57 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
روز دوم:

راز عشق در احترام متقابل است.
احساسات متغیراند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند.
اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است،
با احترام به نظریاتش گوش کن.
مسلما هیچ دو نفری را نمی توان یافت که تماما باهم تفاهم
و تطابق صد در صدی داشته باشند
.
احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد.



تاریخ : شنبه 19 اسفند 1391 | 08:56 | نویسنده : آن سوی دیده ها (جوان) | نظرات
روز اول:

راز عشق در تواضع است.
این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست.
بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است.
میان دو نفر که یکدیگر را دوست دارند،
تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت
آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.



تاریخ : جمعه 18 اسفند 1391 | 08:08 | نویسنده : آن سوی دیده ها (جوان) | نظرات
در مکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند .
در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست . دوست دارد زود
به خدا برسد و گناهان
خویش رابزدای
د غافل از اینکه آن دوره گرد خود خدا بود!


در مکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و
 درهمان نماز ساده
خویش تصور خدا را در کمک به
مردم جستجو کنم .

آری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست .


تاریخ : چهارشنبه 16 اسفند 1391 | 17:05 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

در این زمانه هیچ‌كس خودش نیست

كسی برای یك نفس خودش نیست
همین دمی كه رفت و بازدم شد
نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست
همین هوا كه عین عشق پاك است
گره كه خود با هوس خودش نیست
خدای ما اگر كه در خود ماست
كسی كه بی‌خداست، پس خودش نیست
دلی كه گرد خویش می‌تند تار،
اگرچه قدر یك مگس، خودش نیست
مگس، به هركجا، به‌جز مگس نیست
ولی عقاب در قفس، خودش نیست
تو ای من، ای عقاب ِ بسته‌بالم
اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست
تو دست‌كم كمی شبیه خود باش
در این جهان كه هیچ‌كس خودش نیست
تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست
تمام شد، همین و بس: خودش نیست


تاریخ : چهارشنبه 16 اسفند 1391 | 10:54 | نویسنده : آن سوی دیده ها (جوان) | نظرات
باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد
گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد سرفه های گران سینه صاف کرد
تا راز عشق ما به تمامی بیان شود
با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد
جایی دگر برای عبادت نیافت عشق
آمد به گرد طایفه ی ما طواف کرد
اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت
در گوشه ای ز مسجد دل اعتکاف کرد
تقصیر عشق بود که خون کرد بی شمار
باید به بی گناهی دل اعتراف کرد


تاریخ : چهارشنبه 16 اسفند 1391 | 10:11 | نویسنده : آن سوی دیده ها (جوان) | نظرات

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود!



ادامه مطلب
تاریخ : چهارشنبه 16 اسفند 1391 | 10:03 | نویسنده : آن سوی دیده ها (جوان) | نظرات

نان را از من بگیر، اگر می خواهی،

هوا را از من بگیر، اما

خنده ات را نه.

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می کاری،

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سرریز می کند،

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می زاید.



ادامه مطلب
تاریخ : چهارشنبه 16 اسفند 1391 | 09:57 | نویسنده : آن سوی دیده ها (جوان) | نظرات
از میان تمام موجودات از گاو باید بیشتر از همه ترسید زیرا : ...

 عقل ندارد..... ولی :

 شاخ دارد !!!


 از دست دادن هر انسانی که دوستش می داشتم آزاردهنده بود.

گرچه اکنون متقاعد شده ام که هیچکس کسی را از دست نمی دهد زیرا هیچکس مالک کسی نیست.

این تجربه واقعی آزادی است :

داشتن مهمترین چیزهای عالم بی آنکه صاحبشان باشی..!

 

 زن کــه سیگـــار مـــی کشد ،

 یعنـــی یــک تنــاقص پــر معنـــی ،

یعنــــی روحــــی ظریـــف بــا زخمــــی مــــردانه ...



تاریخ : سه شنبه 15 اسفند 1391 | 21:55 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.