دوشنبه 14 اسفند 1391  20:10

هنوز به دیدار خدا می روند ...

خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده !!

خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست !

خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند ...

خدا در دستان کسی است که نابینایی رااز خیابان رد می کتد ...

خدا در اتومبیل پسری است که

مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد ...

خدا در جمله ی " عجب شانسی آوردم"است !!

خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو!!

خدا کنار کودکی است که می خواهد از فروشگاه شکلات بدزدد!!

خدا کنارساعت کوک شده ی توست،

 که می گذارد 5 دقیقه بیشتر بخوابی!!

از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند

 و یک عکس با روبان مشکی...

از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیدی ؟!

خدا را 7 بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی ؟

خدا همین جاست!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 14 اسفند 1391  20:08

اختلاف یعنی

دختری چوب کبریت های نفروخته اش را می خورد

مردی خورشید را می خرد تا سیگارش را روشن کند

اختلاف یعنی

مردی برای اجاره خانه ، کلیه اش را می فروشد

زنی برای زیبایی ، کلیه ی بدنش را عمل می کند!

دنیای عجیبی شده

یکی پول هایش را پارو می کند

یکی اشک هایش را...

آهای فلانی

قهوه ات را که سر کشیدی

برای فالش سر چهار راه بیا

این جا کودک هایی هستند

که تقدیرشان را خیلی وقت است فروخته اند...


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 14 اسفند 1391  20:05

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای می گذشت .

غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است.
به او گفت:
چه طور در چنین اوضاعی می خندی و شادی می کنی؟
جواب داد که:
من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا میدهد،
پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟
آن مرد عارف می گوید:
"
از خودم شرم کردم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من
خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم
...!"


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   


همه افرادی که بر روی این کره خاکی زندگی می کـنند، به نحوی درد و رنج هـای گونـاگـونی را در طــول زنـــدگی خودتجربه میـکنند. فقیر یا ثروتمند، زن یا مرد، سفید یـا سیاه، به هر حال هر کس به نحوی چنین مسئله ای را در زندگی خــود تجربه کرده است. به قول یکی از دوستان من: "ما از بـدو تولد عذاب کشیدن را تجربه می کـنیم و ایـــن امـــر در سرنوشت ما نوشته شده است." به نظر می رسد که برخی از افراد بیش از سایرین یک چنین درد و رنج هایی را متحمل می شوند، به هر روی باید آنرا پذیرفته و به عنوان جزء جدا نشدنی زندگی خود به آن نگاه کنیم.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 8 اسفند 1391
نظرات()       
سه شنبه 8 اسفند 1391  10:14

کاریکلماتور

خلق این کلمه توسط زنده یاد "احمد شاملو"  بروی نوشته های "پرویز شاپور" گذاشته شد.

نمونه هایی از کاریکلماتور پرویز شاپور:

  • وقتی عکس گل محمدی در آب افتاد،ماهی‌ها صلوات فرستادند.
  • اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم،قفسی به بزرگی آسمان می سازم.
  • به یاد ندارم نابینائی به من تنه زده باشد.
  • قلبم پرجمعیت ترین شهر دنیاست.
  • به نگاهم خوش آمدی.
  • قطرهٔ باران، اقیانوس کوچکی است.
  • هر درخت پیر، صندلی جوانی میتواند باشد.
  • برای اینکه پشه‌ها کاملاً نا امید نشوند، دستم را از پشه بند بیرون می‌گزارم.
  • گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرندهٔ محبوس است.
  • روی همرفته زن و شوهر مهربانی هستند!
  • غم، کلکسیون خنده ام را به سرقت برد.
  • بلبل مرتاض، روی گل خاردار مینشیند!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()