یکشنبه 6 اسفند 1391  12:56

نشانه‌های زیادی را برای مرد و مردانگی در ذهن داریم . درست یا نادرست ٬ آنچه هست باورهایی ست که نشان می‌دهد مرد حسابش با زن جداست . که اگر قرار باشد اصول و منش و رفتارش‌‌ همان اصول و منش و رفتار زن باشد که دیگر سنگ روی سنگ بند نمی‌شود .

شاید اگر تنها و تنها یکی از هزاران منش مردانه این روز‌ها کمی پررنگ بود ٬ دور و برمان اینهمه آدمِ دلخور و رنجور و پریشان نمی‌دیدیم ٬ که آن منش کمرنگ شده نجابت است . حلقهٔ مفقوده‌ای که هم مرد را اسیر نبودِ خویش می‌کند و هم زن را در راهی بی‌بازگشت‌‌ رها می‌کند . که نتیجه می‌شود اینی که هست . زنهایی که دوست دارند دیده شوند و این دیده شدن را به هر قیمتی به جان می‌خرند و مردهایی که چشم دلشان سیر نمی‌شود از اینهمه رنگ .

شاید گفتن این حرف‌ها در چنین شب و روزهایی چندان درست نباشد . اما می‌شود حالا که راه بیراهه شده انگار ٬ لحظه‌ای ایستاد و به تصاویری اندیشید که زیبا هستند و دور از دسترس . شاید شوق داشتن‌‌ همان رویا‌ها حال و روزمان را کمی تکان دهد .


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 6 اسفند 1391  12:47

  • چیزی دارد تمام میشود
  • چیزی دارد آغاز میشود
  • ترک عادت های کهنه
  • و خو گرفتن به عادت های نو
  • این احساس چنان آشناست که گویی هزاران بار زندگیش کرده ام
  • میدانم و نمیدانم...                                                                        


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 1 اسفند 1391  20:02

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.
خدا گفت: چیزی بگو !
گنجشک گفت: خسته ام.
خدا گفت: از چه ؟
گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.
خدا گفت: مگر مرا نداری ؟
گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .
خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟
گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.
خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.
چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟!
گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود.
خداگفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()