تبلیغات
هانون را شنیده ای؟ - مطالب هفته دوم بهمن 1390

حس می کنم کل این زندگی پوچالی بام سر مخالفت برداشته، هر اتفاقی که این مدت واسم افتاده جز بد بیاری چیزی واسم نداشته، ناراضی نیستم ولی می تونست بهتر از اینی که هست باشه،

من صدای سبز خاک سربیم، صدایی که خنجرش رو به خداست!                                                               

در هر حال مجبورم زندگیمو به دست طوفانی که از دنیای تاریکی میاد رها کنم که منو توی غربت بی انتهای شب سردرگم کنه!

ممنونتم خدا تا روزی که نفس میکنم...                         هانون    



تاریخ : پنجشنبه 13 بهمن 1390 | 21:09 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

مدتی به دلیل سرگرم شدن در فعالیت دانشجویی از وبلاگ نویسی غافل بودم.اما سعی خواهم کرد از این پس بطور منظم و معین هانون را بروز کنم و مطالبی در حد و وسع خود در اختیار دوستان قرار دهم.شاید وبلاگ نویسی مقاله نویسی و خبرنگاری پژوهش و شرکت در محافل دانشجویی و فرهنگی فقط بهانه هایی برای حفظ انسجام این گونه جمعها باشد تا افراد در کنار دوست و همفکر و همراه و همدل خویش با اعتماد و امید و اراده به ارمانهای فردی و گروهی خود بیندیشند.قدر مسلم فعالیت در دوره طلایی جوانی اگر همراه با نشاط و رضایت باشد مایه پیروزی و اسودگی وجدان در دوران پس از ان خواهد بود.این همه را نگفتم که غیبت 1 سال و اندی ام را توجیه کنم. بلکه شروعی باشد برای تداوم هانون و کس نگوید که هانون هم مثل خیلی از وبلاگ های یکبارمصرف محلی چند صبائی خود را به صفحات دنیای مجازی تحمیل کرد و رفت که رفت.

پس ما همچنان هستیم...     یاحق                             هانون   



تاریخ : پنجشنبه 13 بهمن 1390 | 21:01 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

 آن گاه که درون فریاد بر می آورد، لب از سخن فرو بستن بسیار سخت است و تحمل آن مشکل!

و آن گاه که انسان احساس می کند که ادای زنده بودن را در می آورد، زیستن بسیار سخت تر و مشکل تر!

مگر زندگی چیست؟

زندگی شعر است، سرود است، سرودی و ترنمی

غزلی، قصیده ای!



تاریخ : پنجشنبه 13 بهمن 1390 | 16:36 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

عشق یعنی یک جهان دلبستگی

عشق یعنی بی نهایت خستگی

عشق یعنی با تو خواندن از جنون

عشق یعنی سوختنها از درون

عشق یعنی با خودت بیگا نگی

عشق یعنی یک جهان دیوانگی

عشق یعنی سوختن تا ساختن

عشق یعنی عقل و دین را باختن

عشق یعنی چشم سر را دوختن

عشق یعنی همچو شعمی سوختن

عشق یعنی گٌل شدن در بین خار

عشق یعنی روشنی در شام تار


ادامه مطلب
تاریخ : چهارشنبه 12 بهمن 1390 | 08:53 | نویسنده : آن سوی دیده ها | نظرات

پیرمرد گفت:زندگی کن گفتم زندگی را معنا کن ! گفت: زندگی مانند ماهی در دستان توست مواظب باش لیز نخورد … زندگی شعاع دید توست سعی کن دور تر را ببینی… زندگی عشق است عاشق شو… زندگی آغاز است درست آغاز کن… زندگی فریاد است بلند تر داد بزن… زندگی پایان است درست تمام کن!



تاریخ : سه شنبه 11 بهمن 1390 | 20:39 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

گاهــی حجـم ِ دلــــتنـگی هایـم

آن قــَدر زیـاد می شود

که دنیــــا با تمام ِ وسعتش

برایـَم تنگ می شود …

… دلتنــگـم…

دلتنـــــگ کسی کـــــه

گردش روزگارش به من که رسیــــد از حرکـت ایستـاد…

دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید…

دلتنگ ِ خودَم…

خودی که مدتهـــاست گم کـر د ه ام …

گذشت دیگر آن زمان که
فقط یک بار از دنیا می رفتیم

حالا یک بار از شهر می رویم

یک بار از دیار …

یک بار از یاد …

یک بار از دل …

و یک بار از دست…



تاریخ : سه شنبه 11 بهمن 1390 | 20:06 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
گفتن آسونه…اینکه بگی و بگی…مخصوصا اگه یکی باشه که گوش کنه…ولی نیست…یعنی اونا هستن،مشکلاتشون هم هست و تو وقتی میرسه که فکر میکنی خب اون که مشکلات خودشو داره دیگه وقتی واسه من نمی مونه…

سکوت سنگینه…هم واسه خودت و هم گاه واسه بقیه…

ولی اینکه بخوای یاد بگیری و سکوت کنی،مدت ها زمان می بره…

و وقتی تغییر کردی،بازم مدت ها زمان می بره تا همه بفهمن که تغییر کردی و باورشون بشه…

ولی بذار تغییراتت واسه خودت و دل خودت باشه…اون طوری وقتی خودت اول خودت رو باور کنی و به خودت ایمان داشته باشی،کم کم دیگران هم بهت ایمان میارن…

ولی بدون…این خودت رو قبول داشتن مهم تر از دیگران قبول داشتنته!…اون موقع تو میمونی و اونچه که بین تو و خدات هست…



تاریخ : سه شنبه 11 بهمن 1390 | 13:33 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
چشم های تو
چشم های تو مراوعده باران دادند/به تن مرده من،روح ودل وجان دادند
شوق برخاستن وزندگی تازه به این/من دلواپس ازخویش گریزان دادند
خش خش گام کسی بود که می آمد وباز/مژده عید،دراندوه زمستان دادند
چشم های تو درخشیدودرآن ظلمت محض/به بلندای شب یخ زده پایان دادند
آمدی مثل بهاری که می آیدازراه/یک سبد یاس،به هرشاخه عریان دادند
دست های توزهر پنجره رفتندغبار/وبه تندیس همه آینه ها جان دادند
کاش باز آیدواندوه مرادریابد/چشم هایی که مراوعده باران دادند

داستان کوتاه
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده.
بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.


تاریخ : دوشنبه 10 بهمن 1390 | 21:39 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد…در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین در مانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند: ((باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت اسیب ندیده)) پیرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به انجا می روم و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم.پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم،او الزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا نمی شناسد!! پرستار با حیرت گفت:وقتی نمیداند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته،به ارامی گفت:
اما من که می دانم او چه کسی است!



تاریخ : دوشنبه 10 بهمن 1390 | 16:23 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

روزی  خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟» 

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»

خدا لبخندی زد و پاسخ...


ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه 10 بهمن 1390 | 11:26 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
 تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.

 سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.

 بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:

 « خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »

 صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.

 نجات دهندگان می گفتند:

 “خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم.



تاریخ : دوشنبه 10 بهمن 1390 | 11:20 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

یادم باشد که زیبایی‌های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی‌های بزرگ باشند.
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می‌خواهم باشند.
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی‌تواند مرا با خود آشتی دهد.
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی‌تواند با دیگران مهربان باشد.



تاریخ : دوشنبه 10 بهمن 1390 | 11:04 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

قانون یکم: به شما جسمی داده می‌شود. چه جسمتان را دوست داشته ی...ا از آن متنفر باشید، باید بدانید که در طول زندگی در دنیای خاکی با شماست.

قانون دوم: در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی کرده‌اید که "زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی کنید.

قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یک سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناکام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند.

قانون چهارم: درس آنقدر تکرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشکال مختلف آنقدر تکرار می‌شوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع کنید، بنابراین بهتر است زودتر درس‌هایتان را بیاموزید.

قانون پنجم: آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست که در آن درسی نباشد. اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید.

قانون ششم: قضاوت نکنید، غیبت نکنید، ادعا نکنید،سرزنش نکنید،تحقیرو مسخره نکنید، وگرنه سرتون میاد. خداوند شما را در همان شرایط قرار می‌دهد تا ببیند شما چکار می‌کنید.

قانون هفتم: دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنکه منعکس کننده چیزی باشد که درباره خودتان می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید.

قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگی کردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این که با آنها چه می‌کنید، بستگی به خودتان دارد.

قانون نهم: جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها کاری که باید بکنید این است که نگاه کنید، گوش بدهید و اعتماد کنید




تاریخ : دوشنبه 10 بهمن 1390 | 11:00 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
كجا باید رفت؟.....
ز كه باید پرسید؟!!!
واژه عشق و پرستیدن چیست؟
جان اگر هست چرا در من نیست؟
من كه خود می دانم ..
راه من راه فناست
قصه عشق فقط یك رویاست....
اه ای راه سكوت...
اه ای ظلمت شب....
من همان گمشده ی این خاکم
به خدا عاشق قلبی پاكم


تاریخ : یکشنبه 9 بهمن 1390 | 20:14 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
هیچ وقت از ریسک کردن نهراسیم، چرا که به ما این فرصت را خواهد داد تا شجاعت را یاد بگیریم.
 مدیراجرائی اسبق در شرکت کوکاکولا /

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است .
قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید
جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند.
پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین ، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد ،
اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.

او در ادامه میگوید :
آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از  خانواده  ،  سلامتی  ،  دوستان  و  روح خودتان
و توپ لاستیکی همان  کارتان  است.



تاریخ : یکشنبه 9 بهمن 1390 | 20:09 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

یک بچه ی کوچیک می خواست خدا رو ببینه.

اون میدونست که برای دیدن خدا راه درازی در پیش داره.

لوازمش رو برداشت و سفرش رو شروع کرد.

کمی که رفت ,با پیرزنی روبرو شد.پیرزن توی پارک نشسته بود

و به چند تا کبوتر زل زده بود.پسر کنار او نشست و کوله پشتیش رو باز کرد.

تازه می خواست جرعه ای از نوشیدنیش رو بنوشه که احساس کرد پیرزن گرسنه س.

پسرک به اون تعارف کرد.

پیرزن با تشکر زیاد , قبول کرد و لبخندی زد.

لبخند او برای پسرک آن قدر زیبا بود که هوس کرد دوباره آن را ببیند

پس دوباره تعارف کرد و دوباره پیرزن به او لبخند زد. پسرک بسیار خوشحال بود.

آنها تمام بعدازظهر را به خوردن و تبسم گذراندند , بدون گفتن حرفی.

با تاریک شدن هوا پسرک احساس خسته گی کرد , بلند شد و آماده ی رفتن شد.

چند قدم که برداشت دوباره به سوی پیرزن دوید

و او را در آغوش گرفت و پیرزن هم لبخند بسیار بزرگی زد.

هنگامی که پسر به خانه اش برگشت , مادرش از چهره ی شاد او متعجب شد.

 

پرسید:” چی شده پسرم که این قدر خوشحالی؟ پسر جواب داد: من با خدا نهار خوردم.

و قبل از واکنش مادرش اضافه کرد:

“می دونی مادر, اون قشنگترین لبخندی رو داشت که من تا حالا دیده ام.”

و اما پیرزن نیز با قلبی شادمان به خانه اش بازگشت.

پسرش با دیدن چهره ی بشاش او پرسید:”مادر , چی تو رو امروز این جور خوشحال کرده؟”

و اون جواب داد:” من امروز با خدا غذا خوردم.”

و ادامه داد:”اون از اون چیزی که انتظار داشتم جوان تر بود.”

ما نمی دانیم خدا چه شکلی است.

مردم به خاطر دلیلی به زندگی ما وارد می شوند؛بله یک دلیل.

پس چشمان وقلبهای تان را باز کنید. ممکن است هر جا با خدا روبرو شوید.



تاریخ : شنبه 8 بهمن 1390 | 16:28 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

آدم عقده ای و کینه ای نیستم ، ولی شاید از کسانی کینه و گلایه ای داشته باشم و الان خیلی روشن و واضح میخوام به یک چیز مهم اقرار کنم : اقرار می کنم که مدتهاست از کسی گلایه ای ندارم و همه را بخشیده ام ، درست از همان روزی که خدا را شناختم!!
به هر حال خاصیت آدمی این طور بوده که متاسفانه همیشه حق را به خود می دهد ، قدر مسلم همیشه نیز حق با خود نیست ! من نیز اشتباه کرده ام و امیدوارم که اگر در حق هر کسی بدی کرده ام ، طرف مقابلم نیز مرا بخشیده باشد .....
همه و همه و همه بدی ها حلال ................. حال نوبت دوستان است که حلالم کنند ..........

این گل تقدیم همه کسانی که کدورتی با آنها داشته ام

                                                                                    هانون



تاریخ : شنبه 8 بهمن 1390 | 16:18 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.