یکشنبه 25 دی 1390  13:30
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

ماركز              صد سال تنهایی و گارسیا ماركز

                                                

صد سال تنهایی رمانی است از نویسنده كلمبیایی، گابریل گارسیا ماركز[1].وی در سال 1982 برنده جایزه نوبل ادبیات شد.این اثر در عرصه ادبیات آمریكای لاتین و جهان یك شاهكار است. طی برگزاری پانزدهمین همایش بین المللی زبان اسپانیایی در ماه مارس سال 2007 در شهر كارتاخنا[2] در كلمبیا، صد سال تنهایی پس از دون كیخوته (دون كیشوت)[3] به عنوان دومین اثر زبان اسپانیایی معرفی شد كه به بیشترین زبان های دنیا ترجمه و خوانده شده است.

این رمان اولین بار در سال 1967 از سوی انتشارات سودامریكانا[4] با شمارگان 8000 جلد در شهر بوئنوس آیرس آرژانتین چاپ شد. اما تا امروز بیش از 30 میلیون جلد از این كتاب به 35 زبان مختلف فروخته شده است.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 25 دی 1390
نظرات()       
شنبه 24 دی 1390  19:16
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند

زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم

جان گفت نسیه نمی دهد

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت

ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من

خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟

لوئیز گفت: اینجاست

" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت

خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند

در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد

لوئیز خداحافظی کرد و رفت

فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()