جمعه 20 آذر 1388  13:59
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

صبح زود بود
 باغ پر صنوبر و
سرود بود
 سینه سرخ ها در اوج ها و اوج ها
پر گشوده فوج ها و فوج ها
 می زد از کران شرق
در نگاه شان
 شعاع شیری سحر
موج ها و موج ها و موج ها
هر گیاه وبرگچه در آستانه ی سحر
 آن صدای سبز را
زان سوی جدار حرف و صوت
می چشید
 آن صدا که موسی از درخت می شنید
گر چه خویش را ز خویشتن
 تکانده بودم و رها شده
 باز هم در آن میان غریبه بودم و کسی
از حضور من خبر نداشت
هرچه واژه داشتم نثار کردم و درخت
لحظه ای مرا به کنه خویش ره نداد


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 20 آذر 1388  13:58
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

دردا که سرشک بخت شوریده ی من
 چون حسرت عشق ، مرده بر دیده ی من
 اشکم همه من ! اشک تو چون پاک کنم ؟
 ای بخت ز قعر قبر دزدیده ی من


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 19 آذر 1388  20:00
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

آن کلاغی که پرید
از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
 همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
 همه می ترسند اما من و تو
 به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوخته بوسه تو
و صمیمیت تن هامان در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحرگاهان فواره کوچک می خواند
 ما در آن جنگل سبز سیال
 شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد ؟
همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه نا محدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
 سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
 و تولد و تکامل و غرور
 سخن از دستان عاشق ماست
 که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
 و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می نگرند


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 19 آذر 1388  19:58
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
همه ذرات جسم خاکی من
از تو ای شعر گرم در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز باده ی روزند
با هزاران جوانه میخواند
بوته نسترن سرود ترا
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم پر شدم ز زیبایی
پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید
حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم ترا هدر کردم
غافل از آنکه تو به جایی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شون زوال
ره تاریک مرگ می سپرم
آه ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ بنگرد در من
روی آینه ام سیاه شود
عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام توست بر آن
می مکم با وجود تشنه خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام میگیرم  


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 19 آذر 1388  19:52
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

تمام عقده‌های فروخورده و حقارت‌های ته‌نشین شده‌تان، قل‌قل می‌کند و از حلق کثیفتان می‌آید بالا و می‌ریزد توی چشم‌های سفیدتان. زل می‌زنید بهم و هر چه نفرتم را می‌ریزم توی نگاهم هم از رو نمی‌روید. عرش را سیر می‌کنید از اینکه چهار نفر ازتان بترسند. وجود بی وجودتان بسته است به چهار تکه آهن و پلاستیک که بستید به خودتان. ازتان بگیرندشان از موش طاعون زا هم ترسوترید. تف بر شما،‌شرم بر شما و نیز گه به گور شما.

توی راه، راننده تاکسیه این پلیس‌ها و بند و بساطشان را می‌بیند، نچ نچ می‌کند و می‌گوید: ای بابا چرا نمیذارن مردم آسایش داشته باشن. این موسوی هم حالا رأی نیاورده دیگه این کارا چیه می‌کنه. بابا بذار مردم زندگیشونو بکنن. حرصم می‌گیرد. توی دلم می‌زنم تو دهنش. موقع پیاده شدن،‌ پاره پوره ترین اسکناس‌هایم را بهش می‌دهم و نمی‌گویم :‌ مرسی آقا، من اینجا پیاده می‌شم؛ می‌گویم: همینجا نگه دار.

هی! هوی! نمی‌دانم چه خطابتان کنم که هیچ فحشی لایقتان نیست. ( یادمان باشد یک چیزی اختراع کنیم وقتی حوصله داشتیم. ) دور همیشه دور شما نمی‌ماند. یک روز ذلیل می‌شوید و در خفت خودتان می‌غلتید. اگر آن وقت من مرده بودم،‌خنده‌ام را از توی قبرم بشنوید.

در آخر یک تعظیم بلند بالا دارم به کسانی که عزیزشان رفته جبهه جنگ و اینها و مفقودالاثر شده است. عجب صبری! حتی نمی‌دانی زنده است یا مرده. لعنتی!

بعد: [شب – خارجی – ولیعصر شمالی]

ماشین‌ها یک بند بوق می‌زنند و اعصاب نداشته‌ام را می‌نوازند. شیشه‌ها را می‌دهیم بالا و از ناچاری رادیو جوان می‌گیریم. سپیده‌ی شجریان ( ایران ای سرای امید/ بر بامت سپیده دمید ... ) را گذاشته است. فحش را می‌کشم به بالا تا پایین همه‌شان. یک مرد سیاهپوش که عکس جوانی – لابد پسرش – با نوار مشکی را با یک دست گرفته و با دست دیگرش وی می‌دهد می‌آید وسط خیابان. زیر لب می‌گویم ای وای و فوری شیشه را می‌کشم پایین و با همان دستم که از امروز مچ‌بند سیاه هم کنار سبزش دارد برایش یک وی می‌فرستم و بغضم می‌ترکد.یادم باشد
تهران شب هایی داشت که توی شلوغی خیابان کسی به زور از کسی راه نمی گرفت؛ کسی جلوی کسی نمی پیچید؛ همه هی قربان هم می رفتند؛ همه داداش هم بودند؛کسی به کسی فحش نمی داد حتی توی ترافیک خرکی. شب هایی داشت که حرص نمی خوردیم، حتی از اینکه پلیس ولیعصر و جردن و شریعتی را با هم ببندد.

سلام دنیا


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 19 آذر 1388  19:51
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

سایه جان سلام.

محبتت را در حالی پاسخ می‌‌دهم که آنفولانزایی بر من مستولی شده که تا بیخ موهایم درد می‌کند.بلایی است که مسلمان نشنود کافر مبیناد. شده‌ایم گرگ دهن‌آلوده یوسف ندریده. کم‌ترین تحفه دین در سرزمین ما همین امراضی است که مشرف‌شدگان برایمان می‌آورند. مغزهایمان دل مارها را زده به پوست و استخوانمان چشم دوخته‌اند.هرچه حرفِ محال و كال و حال بود و نبود را چال كردیم محض مبادا تا اگر هم سكوتی سبز شد مصور كرده باشیم اینهمه خیالِ تمام قد و كهنه و تیز را .دل‌تنگی‌ها را باید روی چشم بگذاری. باید کلمه‌ها را برای دل‌ت هجی کنی، آرام بخوانی‌شان. اعراب بگذاری تا درست خوانده شوند. خوانا بنویسی‌شان تا وقتِ خواندن روان خوانده شوند بی‌مکث، بی‌تردید. نباید دل‌تنگی‌ها را ستاره بزنی. گاهی وقت‌ها ستاره‌ها لابه‌لای نامه‌هایت گم می‌شوند...

دلِ‌تنگ کوچک است. منتظر نمی‌ماند. می‌شکند

این روزها من همان پری کوچک دریایی هستم که صدایش را به ازای یک جفت پای زمینی فروخت/ نمیدانی چقدر میخواهم بگویم دلم تنگت است/ آوازم را فروخته ام افسوس


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 19 آذر 1388  19:50
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

به انتهای جمله رسیده‌ام. فکر می‌کنم: نقطه، سرِ خط. فکر می‌کنم: جمله را ادامه بدهم ... چند تا نقطه کنار هم بگذارم .... و جمله ی دیگری بر هم وزن، بر همان معنا بنویسم ... فکر می‌کنم: چرا نمی‌زنی زیر همه چیز؟ ... چرا نمی‌بینی که نمی‌توانی؟
می‌گویم: مگر این تو نبودی که فکر می‌کردی می‌توانی تا آنجا بمانی که دلت می‌خواهد ... بی‌هراس از ذهنیت گروهی، که تاییدت نمی‌کند ... می‌توانی ببُری هر وقت که بخواهی. نتوانستم. نمی‌توانم. عجیب است ... نمی‌توانم ادامه بدهم ... نمی‌توانم ببُرم.

به انتهای یک جمله رسیده‌ام. فکر می کنم:نقطه
سر خط

 


گفتند آن دو، نیمه هم بودند
هر نیمه، آن نیمه دیگر را کامل می کرد
گلدان و گل
مهتاب و شب

گلدان کنار در خالی ماند و گل؟
بسیار شنیده ام شب بی مهتاب
اما شنیده ای
مهتاب بی شب؟!

من از کدام نیمه سخن می گویم؟

ضیاء.م
 

 

باید تمام شود گاهی و حال همان گاهی ست

پایان.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()