جمعه 6 آذر 1388  16:15
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم
پا بر سر دل نهاده می گویم
 بگذاشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشین خوشتر
پنداشت اگر شبی به سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم
شبهای دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را
 آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت
"او یک زن ساده لوح عادی بود "
می سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه جاودانه می خواهم
رو، پیش زنی ببر غرورت را
کو عشق ترا به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را
با مهر به روی سینه نفشارد
عشقی که ترا نثار ره کردم
در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت
در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در بدر نمیگردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم
در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان آه نهان به لب نمی رانم
ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو مجو هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 6 آذر 1388  16:14
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

شب به روی جاده نمناک
 سایه های ما ز ما گویی گریزانند
دور از ما در نشیب راه
در غبار شوم مهتابی که میلغزد
سرد و سنگین بر فراز شاخه های تاک
سوی یکدیگر به نرمی پیش می رانند
شب به روی جاده نمناک
در سکوت خاک عطر آگین
نا شکیبا گه به یکدیگر می آویزند
سایه های  ما ...
همچو گلهایی که مستند از شراب شبنم دوشین
گویی آنها در گریز تلخشان از ما
نغمه هایی را که ما هرگز نمی خوانیم
نغمه هایی را که ما با خشم
در سکوت سینه میرانیم
زیر لب با شوق میخوانند
لیک دور از سایه ها
بی خبر از قصه دلبستگی هاشان
از جداییها و از پیوستگی هاشان
جسمهای خسته ما در رکود خویش
زندگی را شکل میبخشند
شب به روی جاده نمناک
ای بسا پرسیده ام از خود
زندگی آیا درون سایه هامان رنگ میگیرد ؟
یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟
همچنان شب کور
 میگریزم روز و شب از نور
تا نتابد سایه ام بر خاک
 در اتاق تیره ام با پنجه لرزان
راه می بندم به روزنها
 می خزم در گوشه ای تنها
ای هزاران روح سرگردان
گرد من لغزیده در امواج تاریکی
سایه من کو ؟
نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم
سایه من کو ؟
سایه من کو ؟
او چو رویایی درون پیکرم آهسته می روید
 من من گمگشته را در خویش می جوید
پنجه او چون مهی تاریک
میخزد در تار و پود سرد رگهایم
 در سیاهی رنگ می گیرد
طرح آوایم
 از تو می پرسم
ای خدا ... ای سایه ابهام
 پس چرا بر من نمیخندد
 آن شب تاریک وحشتبار بی فرجام
 از چه در آیینه دریا
صبحدم تصویر خورشید تو می لغزد ؟
 از چه شب بر شانه صحرا
 باز هم گیسوی مهتاب تو می رقصد
 از تو می پرسم
ای خدا ای ظلمت جاوید
در کدامین گور وحشتناک
 عاقبت خاموش خواهد شد
 خنده خورشید ؟
من نمیخواهم
سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
من نمیخواهم
او بلغزد دور از من روی معبرها
یا بیفتد خسته و سنگین
زیر پاهای رهگذرها
او چرا باید به راه جستجوی خویش
روبرو گردد
با لبان بسته درها ؟
او چرا باید بساید تن
بر در و دیوار هر خانه ؟
او چرا باید ز نومیدی
پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه ؟
آه ...ای خورشید
لعنت جاوید من بر تو
 شهد نورت پر نیمسازد دریغا جام جانم را
با که گویم قصه درد نهانم را
سایه ام را از چه از من دور میسازی ؟
از چه دور از او مرا در روشنایی ها
رهسپار گور می سازی ؟
گر ترا در سینه گنج نور پنهانست
 بگسلان پیوند ظلمت را ز جان سایه های ما
آب کن زنجیرهای پیکر ما را بپای او
یا که او را محو کن در زیر پای ما
آه ... ای خورشید
 لعنت جاوید من بر تو
 هر زمان رو در تو آوردم
 گر چه چشمان مرا در هفت رنگ خویش
 خیره تر کردی
 لیک در پایم
 سایه ام را تیره تر کردی
از تو می پرسم
ای خدا ... ای راز بی پایان
 سایه بر گور چیست ؟
 عطری از گلبرگ وحشتها تراویده ؟
بوته ای کز دانه ای تاریک روییده ؟
 اشک بی نوری که در زندان جسمی سخت
 از نگاه خسته زندانی بی تاب ! لغزیده ؟
از تو می پرسم
تیرگی درد است یا شادی ؟
جسم زندانست یا صحرای آزادی ؟
ظلمت شب چیست ؟
شب خداوندا
سایه روح سیاه کیست ؟
وه که لبریزم
از هزاران پرسش خاموش
 بانگ مرموزی نهان می پیچدم در گوش
 این شب تاریک
سایه روح خداوند است
سایه روحی که آسان می کشد بر دوش
بار رنج بندگان تیره روزش را
آه ...
او چه میگوید ؟
او چه میگوید ؟
خسته و سرگشته و حیران
میدوم در راه پرسش های بی پایان


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 4 آذر 1388  21:28
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

لبها پریده رنگ و زبان خشک و چاک چاک
رخساره پر غبار غم از سالهای دور
در گوشه ای ز خلوت این دشت هولناک
 جوی غریب مانده ی بی آب و تشنه کام
افتاده سوت و کور
بس سالها گذشته کز آن کوه سربلند
پیک و پیام روشن و پکی نیامده ست
 وین جوی خشک ، رهگذر چشمه ای که نیست
در انتظار سایه ی ابری و قطره ای
چشمش به راه مانده ، امدیش تبه شده ست
 بس سالها گذشته که آن چشمه ی بزرگ
 دیگر به سوی معبر دیرین روانه نیست
 خشکیده است ؟ یا ره دیگر گرفته پیش ؟
 او ساز شوق بود و سرود و ترانه داشت
 و کنون که نیست ، ساز و سرود و ترانه نیست
در گوشه ای ز خلوت دشت اوفتاده خوار
 بر بستر زوال و فنا ، در جوار مرگ
با آن یگانه همدم دیرین دیر سال
 آن همنشین تشنه ، چنار کهن ، که نیست
 بر او نه آشیانه ی مرغ و نه بار و برگ
آنجا ، در انتظار غروبی تشنه است
کز راه مانده مرغی بر او گذر کند
چون بیند آشیانه بسی دور و وقت دیر
بر شاخه ی برهنه ی خشکش ، غریب وار
سر زیر بال برده ، شبی را سحر کند
 این است آن یگانه ندیمی که جوی خشک
 همسایه است با وی و همراز و همنشین
 وز سالهای سال
در گوشه ای ز خلوت این دشت یکنواخت
گسترده است پیکر رنجور بر زمین
ای جوی خشک ! رهگذر چشمه ی قدیم
 وقتی مه ، این پرنده ی خوشرنگ آسمان
گسترده است بر تو و بر بستر تو بال
 ایا تو هیچ لب به شکایت گشودهای
 از گردش زمانه و نیرنگ آسمان ؟
من خوب یادم اید ز آن روز و روزگار
 کاندر تو بود ، هر چه صفا یا سرور بود
 و آن پاک چشمه ی تو ازین دشت دیولاخ
بس دور و دور بود ، و ندانست هیچ کس
 کز کوهسار جودی ، یا کوه طور بود
آنجا که هیچ دیده ندید و قدم نرفت
 آنجا که قطره قطره چکد از زبان برگ
آنجا که ذره ذره تراود ز سقف غار
روشن چو چشم دختر من ، پاک چون بهشت
دوشیزه چون سرشک سحر ، سرد چون تگرگ
من خوب یادم اید ز آن پیچ و تابهات
 و آنجا که آهوان ز لبت آب خورده اند
 آنجا که سایه داشتی از بیدهای سبز
 آنجا که بود بر تو پل و بود آسیا
و آنجا که دختران ده آب از تو برده اند
و کنون ، چو آشیانه متروک ، مانده ای
 در این سیاه دشت ، پریشان وسوت و کور
آه ای غریب تشنه ! چه شد تا چنین شدی
 لبها پریده رنگ و زبان خشک و چاک چاک
رخساره پر غبار غم از سالهای دور ؟


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 4 آذر 1388  21:26
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

چون روشن روشنان فرو میرد
تاریک شود جهان و خوف انگیز
دیگر همه چیز رنگ ِ او گیرد
او اهرمنی ستمگر و خیره ست
 او دشمن روشنی ست ، او دزدی
بر گستره ی قلمروش چیره ست
او چهره ی کائنات را چالاک
تصویر کند به مسخ ِ کوبیکش
چون هندسه ی جذام، وحشتناک
در نوبت او که حکمها راند
از خرد و بزرگ، از نو و کهنه
هچیز به رنگ خود نمی ماند
 هر چیز که هست ، رنگ خود بازد
یکرنگ چو شد جهان ، رود در خواب
خواب است و سیاهی آنچه او سازد
آری ، به شب سیاه خواب انگیز
هر چیز که هست ، حکم شب دارد
 آری ، همه هر چه هست ، جز یک چیز
این است که می ستایم آتش را
 آن روشن پاک ، زنده ی بیدار
 نستوه و بلند ، روح سرکش را


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 4 آذر 1388  21:24
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

روز آفاق ِ عاج خواند سرودی
شب اقالیم ِ ابنوش شنفتند
سایه در سایه سحرهای شبانه
تن در امواج گیسوی تو نهفتند
روزها طالع طلایی خود را
 همچو رازی کهن به روی تو گفتند
این جدایان جاودان چه بسا شد
در تو با هم ، چو نقش و آینه خفتند
سِحر شب را به راز روی بسی من
در تو ای طاق ، دیده ام که چه جفتند
باز صبح است و روشنان پگاهی
روی شستند و گرد آینه رُفتند
باز اقالیم عاج خواند از آن دست
 که در آفاق آبنوس شِنفتند


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

معلم هر روز از نبودن چیزی خبر خواهد داد . همیشه می خواهد بداند بعد از آن كه چیزهایی گم شوند چه چیزها یی باقی می مانند . عینكش را روی بینی اش جا به جا می كند و می پرسد : حالا چند تا؟ من چیزی می گویم و از پنجره به ردیف درختان بلوطی كه موازی دیوار مدرسه سر به آسمان كشیده است نگاه خواهم كرد. معلم هم چنان پرسش های بی پایانش را ادامه می دهد و می پرسد : حالا به اندازه انگشتانی كه هستند آدم ها و بلوط ها و گنجشك ها و اسب هایی را كه آنجا در حیاط یا آسمان یا پشت دیوار می بینی نشان بده و من چیزهایی را كه می بینم نشان خواهم داد . با بودن و نبودن آن چیز هاست كه من باید قاعده حساب را یاد بگیرم. معلم می گوید : تو مالك كوشك مهر و هستی باید حساب سیاهه اموال كوشك را داشته باشی . ولی من جایی ما بین بودن ها و نبودن ها مبهوت می مانم . شاید چون آن قدر كوچك خواهم بود كه پاهایم به زمین نمی رسد . معلم می گوید ببین هیچ كس كلاه بر سر ندارد. دختر عمو منظر كلاه قرمزی كه بر سر من است با دست های كوچكش بر می دارد و می خندد. من این خنده را همیشه می شناسم . همیشه گلگون است . به خصوص وقتی كه بر لب های منظر كه زنی بالغ خواهد بود بنشیند. من كه حساب یاد بگیرم تازه شروع آن بهت در میان بودن و نبودن چیز هاست....

ادامه داستان در ادامه مطلب


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()       
سه شنبه 3 آذر 1388  18:07
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

آمدم‌ تو را ببینم، مارتین! تو اینجا نیستی. روی‌ پله‌های‌ جلو‌ خانه‌ات‌ می‌نشینم، به‌ درت‌ تکیه‌ می‌دهم‌ و فکر می‌کنم‌ توی‌ جایی‌ از شهر باد برایت‌ خبر می‌آورد تا بدانی‌ که‌ من‌ اینجا هستم. این‌ باغچه‌‌ی توست، گلِ ناز قد کشیده‌ و بچه‌های‌ کوچه‌ شاخه‌های‌ دم‌ دست‌ را می‌کشند. روی‌ زمین‌ و دور و بر دیوار گل‌های‌ پراکنده‌ای‌ را می‌بینم‌ که‌ برگ‌هاشان‌ به‌ شمشیر می‌ماند.

رنگ‌شان‌ آبی‌ نفتی‌ است‌ و شبیه‌ سربازها هستند خیلی‌ مهم‌ هستند، خیلی‌ نجیب. تو هم‌ سربازی. به‌ خاطر زندگی‌ات‌ رژه‌ می‌روی‌ یک، دو، یک‌ دو... همه‌ باغچه‌ات‌ یکدست‌ است، درست‌ مثل‌ خودت‌ با قدرتی‌ که‌ اعتماد به‌نفس‌ می‌آورد.

اینجا به‌ دیوار خانه‌ات‌ تکیه‌ می‌دهم، مثل‌ آن‌ وقت‌ها که‌ به‌ تو تکیه‌ می‌دادم. آفتاب‌ به‌ شیشه‌‌ی پنجره‌ها می‌تابد، دیر شده‌ و کم‌کم‌ رنگ‌ می‌بازد. آفتاب‌ داغ‌ شمشادهایت‌ را گرم‌ کرده‌ و بوی‌ آنها همه‌جا را گرفته. آفتاب‌ پَر است. روز به‌ پایان‌ خود نزدیک‌ می‌شود. همسایه‌ات‌ می‌گذرد. نمی‌دانم‌ که‌ مرا می‌بیند یا نه. می‌خواهد باغچه‌اش‌ را آب‌ بدهد.

یادم‌ هست‌ که‌ وقتی‌ مریض‌ می‌شدی‌ برایت‌ سوپ‌ می‌آورد و دخترش‌ به‌ تو آمپول‌ می‌زد... درباره‌ی‌ تو فکر می‌کنم‌ انگار تو را به‌ درون‌ خودم‌ می‌خوانم‌ و همان‌جا حبس‌ می‌شوی.

دوست‌ دارم‌ خیالم‌ راحت‌ باشد که‌ تو را فردا می‌بینم‌ و پس‌فردا و همیشه، بی‌هیچ‌ وقفه‌ای، دوست‌ دارم‌ تماشایت‌ کنم‌ هرچند که‌ ذره‌ذره‌ چهره‌ات‌ برایم‌ آشناست؛ می‌خواهم‌ هیچ‌چیز بین‌ ما تصادفی‌ نباشد.

روی‌ کاغذ خم‌ شده‌ام‌ و همه‌ اینها را برایت‌ می‌نویسم‌ و فکر می‌کنم‌ که‌ حالا، توی‌ محله‌ای‌ از شهر با عجله‌ می‌روی‌ با همان‌ قامت‌ رشید و عزم‌ استواری‌ که‌ داری، توی‌ یکی‌ از خیابان‌هایی‌ که‌ همیشه‌ فکر می‌کنم‌ هستی؛ نبش‌ دو نیلیس‌ و چنکودو فبروو، یا ونوسیانو کارانسا، روی‌ یک‌ از نیمکت‌های‌ خاکستری‌ دلگیر نشسته‌ای‌ که‌ جمعیت‌ عجول‌ موقع‌ سوار شدن‌ به‌ اتوبوس‌ آن‌ را خرد کرده‌اند، باید توی‌ خودت‌ حس‌ کنی‌ که‌ من‌ اینجا منتظرت‌ هستم.

آمده‌ام‌ که‌ فقط‌ بگویم‌ می‌خواهمت‌ و چون‌ اینجا نیستی‌ برایت‌ می‌نویسم. نمی‌توانم‌ درست‌ بنویسم‌ چون‌ آفتاب‌ پریده‌ و من‌ اطمینان‌ ندارم‌ چه‌ می‌نویسم. بچه‌ها دوان‌دوان‌ می‌آیند. پیرزنی‌ آزرده‌ می‌گوید: «مواظب‌ باشید. به‌ دست‌ من‌ نخورید که‌ می‌ریزد...» قلم‌ را می‌اندازم‌ مارتین‌ و کاغذ خط‌دار را و دست‌هایم‌ را می‌اندازم، بی‌فایده‌ و منتظر تو هستم.

فکر می‌کنم‌ که‌ دلم‌ می‌خواهد تو را بغل‌ کنم، گاهی‌ دوست‌ دارم‌ بزرگتر می‌شدم‌ چون‌ جوانی‌ توی‌ خودش‌ همه‌چیز را به‌ عشق‌ نسبت‌ می‌دهد.

سگی‌ پارس‌ می‌کند، پارسی‌ گزنده. فکر می‌کنم‌ وقتش‌ رسیده‌ که‌ بروم. کمی‌ که‌ بگذرد همسایه‌ می‌آید تا چراغ‌های‌ خانه‌ات‌ را روشن‌ کند، کلید دارد و چراغ‌ اتاق‌ خوابت‌ را روشن‌ می‌کند که‌ رو به‌ خیابان‌ است، چون‌ توی‌ این‌ محل‌ دزدی‌ زیاد شده. بیشتر وقت‌ها مال‌ فقیرها را می‌دزدند، فقیرها همدیگر را لخت‌ می‌کنند... می‌دانی‌ از وقتی‌ بچه‌ بودم‌ این‌ طوری‌ می‌نشستم‌ و منتظر می‌ماندم، همیشه‌ مطیع‌ بودم‌ چون‌ انتظار تو را می‌کشیدم. چشم‌ به‌ راه‌ تو می‌ماندم، می‌دانم‌ که‌ همه‌ زن‌ها چشم‌ به‌ راه‌ می‌مانند. چشم‌ به‌ راه‌ آینده‌ هستند، تصاویری‌ که‌ در تنهایی‌شان‌ شکل‌ می‌گیرد، جنگلی‌ که‌ به‌ سوی‌ آنها راه‌ می‌افتد و عده‌ی‌ بزِ َگر، ُمرد؛ اناری‌ که‌ ناگهان‌ باز می‌شود و دانه‌های‌ سرخ‌ و براق‌اش‌ را به‌ نمایش‌ می‌گذارد، اناری‌ مثل‌ دهانی‌ رسیده‌ با هزاران‌ بخش. بعداً، ساعت‌هایی‌ که‌ به‌ تحلیل‌ گذشته، به‌ ساعات‌ واقعی‌ بدل‌ می‌شود، جان‌ می‌گیرد، وزن‌ می‌یابد. آه‌ ای‌ عشق، چقدر پُریم‌ از تصویرهای‌ درونی، پر از چشم‌اندازهای‌ تهی.

شامگاه‌ است‌ و تقریباً‌ قادر نیستم‌ ببینم‌ چه‌ می‌نویسم. حرف‌ها را درک‌ نمی‌کنم، شاید برایت‌ سخت‌ باشد که‌ بر صفحه‌ی‌ کاغذ نوشته‌ام‌ «می‌خواهمت... نمی‌دانم‌ آیا این‌ کاغذ را از زیر در می‌اندازم‌ تو، یا نه، نمی‌دانم.

احترام‌ مرا جلب‌ کرده‌ای... شاید حالا که‌ می‌روم، بایستم‌ تا از همسایه‌ات‌ بخواهم‌ به‌ تو پیغام‌ بدهد، که‌ من‌ آمدم.»


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 3 آذر 1388  17:57
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

من پا به پای موکب خورشید
یک روز تا غروب سفر کردم
دنیا چه کوچک است
وین راه شرق و غرب چه کوتاه
 تنها دو روز راه میان زمین و ماه
اما من و تو دور
آنگونه دور دور که اعجاز عشق نیز
ما را به یکدیگر نرساند ز هیچ راه
 آه


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 3 آذر 1388  17:56
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

دو شاخه نرگست ای یار دلبند
 چه خوش عطری درین ایوان پراکند
 اگر صد گونه غم داری چو نرگس
به روی زندگی لبخند لبخند
 گل نارنج و تنگ آب و ماهی
 صفای آسمان صبحگاهی
بیا تا عیدی از حافظ بگیریم
 که از او می ستانی هر چه خواهی
سحر دیدم درخت ارغوانی
کشیده سر به بام خسته جانی
بهارت خوش که فکر دیگرانی
سری از بوی گلها مست داری
کتاب و ساغری در دست داری
دلی را هم اگر خشنود کردی
به گیتی هرچه شادی هست داری
چمن دلکش زمین خرم هوا تر
نشستن پای گندم زار خوشتر
امید تازه را دریاب و دریاب
غم دیرینه را بگذار و بگذر


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 3 آذر 1388  17:54
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
 نازلی ! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!
 
نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!
و
رفت...


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 3 آذر 1388  17:52
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

در دل ِ مه
لنگان
زارعی شکسته می گذرد
پا در پای سگی
گامی گاه در پس او
گاه گامی در پیش.
وضوح و مه
در مرز ویرانی
در جدالند،
با تو در این لکه قانع آفتاب امــّا
مرا
پروای زمان نیست.

خسته
با کوله باری از یاد امــّا،
بی گوشه بامی بر سر
دیگر بار.
اما کنون بر چار راه ِزمان ایستاده ایم
و آنجا که بادها را اندیشه فریبی در سر نیست
به راهی که هر خروس ِ باد نمات اشارت می دهد
باور کن!
کوچه ما تـنگ نیست
شادمانه باش!
و شاهراه ما
از منظر ِ تمامی ِ آزادیها می گذرد


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 3 آذر 1388  17:51
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

ای علت قشنگی رویا و خواب من
تنها دلیل گل شدن اضطراب من
ای راه حل ساده ی جبران تشنگی
فواره ی نگاه قشنگ تو آب من
رفتی چه قدر ساده دل آسمان شکست
در عکس مهربان تو در کنج قاب من
باران چه قدر حرف تو را گوش می کند
می بارد آن قدر که نیایی به خواب من
گرچه نگاه عاشق تو هیچ کم نکرد
از اوج دل ندادن تو یا عذاب من
اما دل شکسته ی من باز هم نوشت
صد آفرین به چشم تو و انتخاب من


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 1 آذر 1388  20:39
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

مامان؟

جانم!

تو منو بیشتر دوست داری یا جسی رو؟

زن زیر گلوی توله سگ را آهسته می خواراند. بدون این که سرش را بالا بیاورد:این چه حرفیه عزیزم!

معلومه که تورو دوست دارم.تو دخترمی.

زیر چشمی به ظرف دخترک نگاه کرد:اگه صبحانه ات رو خوردی می تونی بری بازی.فقط تو آب نری.

دختر کوچولو دوستانش را دید که خنده کنان کنار ساحل دنبال هم می دویدند،آب بازی می کردند

و مادرش را که توله  سگ را بالا گرفته بود، او را در هوا تکان می داد و با او حرف میزد.

از جا بلند شد.از جا میوه ایی سیبی برداشت و به طرف توله پرت کرد.با سرعت از میز دور شد و چند متر

آن طرف تر ایستاد.دست به کمر زد:تو مامان دروغ گویی هستی.

زن داد زد:دختر بد

به جایی که ضربه خورده بود دست کشید.ناله ی توله بلند شد.

زن او را محکم به سینه اش فشار داد:ناراحت نشو عزیزم.بچه اس دیگه.من معذرت می خوام.

 نویسنده:سهیل میرزایی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 1 آذر 1388  20:37
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

صورتش را روی شانه ی جک بالا و پایین برد.

نفس راحتی کشید:ممنونم که اجازه دادی سرمو روی شونه ت بذارم.احساس آرامش عجیبی به م

دست داد.

جک سرش را جلو برد و  زبان در آورد.

زن با کف دست صورت او را پس زد:تو که می دونی از این کار بدم می یاد.

دوباره سر را روی شانه ی او گذاشت:حالا بذار یه کمی بخوابم.

و چشم  روی هم گذاشت.

جک رو گرداند و به قاب عکس روی دیوار نگاه کرد. عکس زن و خودش که کنار ساحل انداخته شده بود.

زن، دست ها را قلاب کرد و لای پایش گذاشت:آفرین پسر خوب.

 چشم بازكرد و به ترک تازه ی روی سقف خیره شد. 

یک آن، نگاهش در نگاه جک تلاقی کرد.

خندید:ای سگ بدجنس!!!

جک دمش را بالا برد و آهسته در هوا تکان داد.

نویسنده:سهیل میرزایی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 1 آذر 1388  20:34
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

از پیش من برو که دل آزارم
ناپایدار و سست و گنه کارم
در کنج سینه یک دل دیوانه
در کنج دل هزار هوس دارم
قلب تو پاک و دامن من ناپاک
من شاهدم به خلوت بیگانه
تو از شراب بوسه من مستی
من سرخوش از شرابم و پیمانه
چشمان من هزار زبان دارد
من ساقیم به محفل سرمستان
تا کی ز درد عشق سخن گویی
گر بوسه خواهی از لب من بستان
عشق تو همچو پرتو مهتابست
تابیده بی خبر به لجن زاری
باران رحمتی است که می بارد
بر سنگلاخ قلب گنهکاری
من ظلمت و تباهی جاویدم
 تو آفتاب روشن امیدی
 بر جانم ای فروغ سعادتبخش
دیر است این زمان که تو تابیدی
دیر آمدم و دامنم از کف رفت
دیر آمدی و غرق گنه گشتم
از تند باد ذلت و بدنامی
افسردم و چو شمع تبه گشتم


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 1 آذر 1388  20:33
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

در منی و این همه ز من جدا
با منی ور دیده ات بسوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از آن دمی که بی خبر زمن
بر کشی تو رخت خویش از این دیار
سایه تو ام بهر کجا روی
سر نهاده ام به زیر پای تو
 چون تو در جهان نجسته ام هنوز
 تا که برگزینمش به جای تو
شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو ، در تو آورم پناه
موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم ،  دریغ و درد
رشته وفا مگر گسستنی است ؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است ؟
دیدمت شبی بخواب و سرخوشم
وه ،  مگر به خوابها ببینمت
 غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و ز شاخه ها بچینمت
 شعله میکشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند، بلکه ره برم شوق
در سراچه غم نهان تو


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 1 آذر 1388  20:32
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

رنگ پاییز است این بی تابی ام
زرد و نارنجی است آتش بازی ام
*
رنگ دریاهاست این بیداری ام
آبی و زیباست شعر جاری ام
*
صورتی رنگ است این بی خوابی ام
سرخ سرخست این تب تنهایی ام
*
هر چه هرجا هست رنگش داده ام
من فقط در رنگ چشمت مانده ام
*
رنگ چشمت چون نهال کوچکیست
شیطنت هایش شبیه کودکیست

*

رنگ چشمت کوچه باغی پر درخت
که پرستویی از آنجاها نرفت
*
رنگ چشمت یک پل و یک انتظار
یک سلام و یک نگاه بی قرار
*
رنگ چشمت بوی باران در غروب
رنگ عاشق بودن دلهای خوب
*
رنگ چشمت مثل بغضی در سکوت
یا شبیه ناله های یک فلوت
*
رنگ چشمت چشمه سار سادگی
بهترین آغاز این دلدادگی
*
رنگ چشمت مثل حرفی ناتمام
من فقط باید بگویم یک کلام
*


رنگ چشمت بهترین رنگ خداست
من نمی دانم!
نمی دانم شبیه آن کجاست !!
...


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()