چهارشنبه 27 آبان 1388  19:30
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

شب از شبهای پاییزی ست
 از آن همدرد و با من مهربان شبهای اشک آور
 ملول و سخته دل گریان و طولانی
شبی که در گمانم من که ایا بر شبم گرید ، چنین همدرد
 و یا بر بامدادم گرید ، از من نیز پنهانی
من این می گویم و دنباله دارد شب
خموش و مهربان با من
به کردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش ،‌ دل برکنده از بیمار
 نشسته در کنارم ، اشک بارد شب
من اینها گویم و دنباله دارد ش


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 27 آبان 1388  19:27
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

پوستینی کهنه دارم من
یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
 مانده میراث از نیاکانم مرا ، این روزگار آلود
 جز پدرم آیا کسی را می شناسم من
 کز نیاکانم سخن گفتم ؟
نزد آن قومی که ذرات شرف در خانه ی خونشان
 کرده جا را بهر هر چیز دگر ، حتی برای آدمیت ، تنگ
خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن ، که من گفتم
جز پدرم آری
 من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می گفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدم
 کاندر اخم جنگلی ، خمیازه ی کوهی
 روز و شب می گشت ، یا می خفت
 این دبیر گیج و گول و کوردل : تاریخ
 تا مذهب دفترش را گاهگه می خواست
 با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید
رعشه می افتادش اندر دست
در بنان درفشانش کلک شیرین سلک می لرزید
حبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه می بست
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست
هان ، کجایی ، ای عموی مهربان ! بنویس
ماه نو را دوش ما ، با چاکران ، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کرت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست اینچنین ، یا آنچنان ، بنویس
لیک هیچت غم مباد از این
 ای عموی مهربان ، تاریخ
 پوستینی کهنه دارم من که می گوید
 از نیاکانم برایم داستان ، تاریخ
من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
 نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
 وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست
پوستینی کهنه دارم من
 سالخوردی جاودان مانند
 مرده ریگی داستانگوی از نیاکانم ،که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند
 سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
 داشت کم کم شبکلاه و جبه ی من نو ترک می شد
 کشتگاهم برگ و بر می داد
 ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
 من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم ، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
پوستین کهنه ی دیرینه ام با من
 اندرون ، ناچار ، مالامال نور معرفت شد باز
 هم بدان سان کز ازل بودم
 باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
 باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
 و آن به آیین حجره زارانی
 کانچه بینی در کتاب تحفه ی هندی
 هر یکی خوابیده او را در یکی خانه
 روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
 من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان و خیزان
تا بدین غایت که بینی ، راه پیمودیم
سالها زین پیشتر من نیز
 خواستم کاین پوستیم را نو کنم بنیاد
 با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
 این مباد ! آن باد
 ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست
 پوستینی کهنه دارم من
 یادگار از روزگارانی غبار آلود
 مانده میراث از نیاکانم مرا ، این روزگار آلود
های ، فرزندم
بشنو و هشدار
 بعد من این سالخورد جاودان مانند
 با بر و دوش تو دارد کار
 لیک هیچت غم مباد از این
 کو ،کدامین جبه ی زربفت رنگین میشناسی تو
کز مرقع پوستین کهنه ی من پاکتر باشد ؟
با کدامین خلعتش ایا بدل سازم
 که من نه در سودا ضرر باشد ؟
ای دختر جان!
همچنانش پاک و دور از رقعه ی آلودگان می دار


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 25 آبان 1388  19:38
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

در یک غروب بهاری زنگ خانه ی کوچه بی نام سر ساعت 7 به صدا در

آمد. دخترک در پشت پنجره دزدکی نگاهی انداخت! صدای قلبش به

مانند آهنگ دل انگیز بود بایک دسته گل سرخ به دیدارش آمده بود. از خوشحالی سر از پا نمی شناخت.

در یک غروب بهاری 88،

زن با چهره زرد رنگ آهی کشید.

مرد دستان سرد زن را در دستانش گرفت وگفت: آرزویت چیست؟

زن گفت کاش زمان می ایستاد! و رمانم به پایان می رسید و آ ن وقت می فهمیدی چقدر دوستت دارم.

 اشک در چشمانش نمایان شد وگفت: کاش زمان می ایستاد و تو با من بودی!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 25 آبان 1388  19:33
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

پاییز 88

وارد سالن غذا خوری می شویم! سالن بی روح زندان مرا عذاب می دهد هر چند مگه سلولش خوبه!؟

زندان با این دیوارهای بلندش با این سیم های خاردارش و تا بی نهایت تاریکی است و  حتا غم ها را در دل حبس  می کند.

  15مهر :

از صبح صدای رگبار باران را می شنوم عاشق قطره قطره های باران هستم .

دلم گرفته

می دانی که خیلی حرف دارم بخصوص برای یک زن اعدامی که امیدی به زندگیش نیست!

آیا قاضی مرا خواهد بخشید. یعنی به جرم های روحی هم رسیدگی  می کنند، نه مرا نمی بخشد! باورم نمی شود من قاتل باشم ! منی که عاشق گل ها و آواز پرندگان هستم یعنی من در خواب هستم!

30 مهر:

سمانه هم سلولی ام می گوید:

زندان با خانه ی که من بودم هم اسم بودند . خسته ام خسته، هر دوی ما خسته ایم

کاش کسی حرف های ما را می شنید.

  1 آبانماه:

ساعت 6 صبح

بعد از ظهر دادگاهی می شوم، به قاضی خواهم گفت:

در خیالم صد بار کشتمش چون روحم را کشت بدون آنکه کسی بفهمد. و من فقط می خواستم یکنفر  بیاید کمکم کند و ببیند تیکه های ریز ریز شده قلب شکسته ام را 

 یا اگر آنقدر سنگ دل نبود می آمد و با زبان بی زبونی حتا می گفت:

 تو گناه ای نداشتی شاید می بخشیدم!

و لی حالا بی تفاوت شدم چون من یک اعدامی بیگناه هستم و از این بابت خوشحالم که حداقلش توانستم این روانی به ظاهر سالم از بین ببرم .

٢۵/٨/٨٨


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 25 آبان 1388
نظرات()   
   
دوشنبه 25 آبان 1388  19:29
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

سنگ از کمان پسرک رها شد.

به سینه ی شیشه خورد.آن را شکست.

کنار خورده های آن نشست.

شیشه که صد پاره شده بود نالید:خدایا شکرت.

سنگ با تعجب گفت:خدایا شکرت!؟

شیشه،شکسته بسته گفت:وقتی که تنها باشی همنشینی

 با سنگ ام موهبتی ست.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 25 آبان 1388  19:24
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

جادوی تراشی چربدستانه
خاطره پا در گریز عشقی کامیاب را
که کجا بود و چه وقت،
به بودن و ماندن
اصرار می کند:
بر آبگینه این جام فاخر
که در آن
ماهی سرخ
به فراغت
گامهای فرصت کوتاهش را
نان چون جرعه زهری کشتیار
نشخوار
می کند.
***
از پنجره
من
در بهار می نگرم
که عروس سبز را
از طلسم خواب چوبینش
بیدار می کند.

من و جام خاطره را،و بهار را
و ماهی سرخ را
که چونان « نقطه پایانی » رنگین و ’مذ ّ هب
فرجام بی حصل تبار تزئینی خود را
اصرار می کند.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 25 آبان 1388  19:23
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های اینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 24 آبان 1388  11:01
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

دخترك بر خلاف همیشه كه به هر رهگذری می رسید،

آستین لباس او را می كشید تا یك بسته آدامس به او بفروشد.

این بار رو به روی زنی كه روی صندلی پارك نشسته و نوزادش

 را در آغوش گرفته،ایستاده بود و او را نگاه می كرد.

گاه گاهی كه زن به نوزاد لبخنند می زد،لب های دخترك نیز

 بی اختیار از هم باز می شد.

مدتی گذشت،دخترك از جعبه بسته ای برداشت و جلو روی

زن گرفت.

زن رو به سمت دیگری كرد:برو بچه،آدامس نمی خوام.

دخترك گفت:بگیر.پولی نیست.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 24 آبان 1388  10:36
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

- داشتی به چی فکر می کردی؟

زن آه کشید:داشتم به زمین فکر می کردم.

- ولی اون جا ما خیلی اذیت شدیم.یادت که نرفته؟

زن به آسمان نگاه کرد:در عوض چیزی داشتیم که مال خودمون بود.

- اشتباه نکن.من و تو هیچی از خودمون نداشتیم.

زن دست در نهر عسل کرد.به نقطه ایی خیره شد:چرا داشتیم.

- چی داشتیم؟

زن کمی از عسل را چشید و گفت:آزادی.

کلاغی از روی شاخه ی درختی پرید.

ماری از کنار پای مرد رد شد.

همهمه ی حیوانات فضای بهشت را پر کرده بود.

شیطان، پشت درختی ایستاده بود و با خوش حالی دست به هم می مالید.

فرشته ها، نگران و مضطرب، به خداوند خیره شده بودند.

خدا، متفکرانه به زمین نگاه کرد و سر تکان داد.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 24 آبان 1388  10:36
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

كلاغ، بال زنان پر عقابی را كه به منقار داشت

جلوی چشم مترسك تكان  داد.

روی سر اوایستاد. پر را گوشه ی كلاه او فرو كرد.

بال ها را باز كرد. جستی زد و

آمد روی دست مترسك:تولدت مبارك.

مترسك با خوشحالی فریاد زد:وای خدای من،ممنونم كه به یاد من بودی.

كلاغ سر پایین انداخت:از هدیه ایی كه برات آوردم،خوشت می آد؟

مترسك لبخند زد:این اولین و بهترین هدیه اییه كه گرفتم.

و به كلاغ ها نگاه كرد كه مشغول غارت محصول ذرت بودند.

نیش خند زد و گفت:خوب،البته خیلی هم ترسناك تر شدم.

هر دو خندیدند..

صدای شلیك چند گلوله به هوا بلند شد.

صدای بال زدن، غار غار كلاغ ها و سكوت.......

مترسك، چند پر سیاه رادید كه رقصان از جلوی چشمش

 گذشتند و روی زمین افتادند.

خواست تكانی بخورد.

كشاورز پای او را محكم تر از آن چه فكر می كرد در زمین فرو كرده بود.....!!!!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 24 آبان 1388  10:35
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

مدت ها تمرین کرد تا همان آدمی شد که

همسرش،

دوست داشت شبیه او باشد.

و تازه،

آن وقت بود که فهمید،

همسرش

همان آدمی نیست که او انتظار داشت ،

باشد.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 24 آبان 1388  10:34
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

مرد گوشی را برداشت و شماره گرفت.

چند لحظه بعد زن از پشت خط گفت:بفرمایید؟...الو؟!...الو؟!!...چرا حرف نمی زنی؟!!!

مکث کرد و با لحن ملایم تری ادامه داد:عزیزم!..بهنام!؟...تویی؟...

من که بابت دیشب عذر خواستم.خواهش می کنم با من حرف بزن.

بهنام جان؟!!!....

مرد با صدای لرزانی گفت:عزیزم،من ام،نادر.

زن با صدای بلند جواب داد:صدا نمی آد..نمی شنوم چی میگی..بلندتر حرف بزن.

مرد به دهنی گوشی نگاه کرد.نیش خند زد و آن را سر جایش گذاشت.

از باجه که بیرون آمد دوستش پرسید:به کی تلفن زدی؟!

مرد گفت:به همسر سابقم!!!!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 24 آبان 1388  10:25
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

شب را نوشیده ام
و بر این شاخه های شکسته می گریم
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان
مرا با رنج بودن تنها گذار
مگذار خواب وجودم را پر پر کنم
مگذار ازبالش تاریک تنهایی سر بر دارم
 و به دامن بی تار و پود رویا ها بیاویزم
سپیدی های فریب
روی ستون های بی سایه رجز می خوانند
 طلسم شکسته خوابم را بنگر
بیهوده به زنجیر مروارید چشمم آویخته
 او را بگو
تپش جهنمی مست
او را بگو : نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام
 نوشیده ام که پیوسته بی آرامم
 جهنم سرگردان مرا تنها گذار


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 24 آبان 1388  10:23
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

دلم قلمرو جغرافیای ویرانی است
هوای ناحیه ی ما همیشه بارانی است
دلم میان دو دریای سرخ مانده سیاه
همیشه برزخ دل تنگه ی پریشانی است
مهار عقده ی آتشفشان خاموشم
گدازه های دلم دردهای پنهانی است
صفات بغض مرا فرصت بروز دهید
درون سینه ی من انفجار زندانی است
تو فیض یک اقیانوس آب آرامی
سخاوتی ، که دلم خواهشی بیابانی است!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 24 آبان 1388  10:22
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()