پنجشنبه 23 مهر 1388  21:51
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

شب از سماجت گرما
 تن از حرارت می
لب از شکایت یکریز تشنگی پر بود
میان تاریکی
 نسیم گرمی با من نفس نفس می زد
 و هردو با هم دنبال آب میگشتیم
و در سیاهی سیال خلوت دهلیز
نهیب ظلمت ما را دوباره پس می زد
هجوم باد دری را به سمت مطبخ بست
و هرم وحشت ما رابه سوی ایوان راند
 میان ایوان چشمم به آب و ماه افتاد
که آب جان را پیغام زندگی می داد
 و ماه شب را از روی شهر می تاراند
به روی خوب تو می نوشم ای شکفته به مهر
چون روزنی به رهایی همیشه روشن باش
سیاهکاران را هان ای سپید سار بلند
چون تیغ صبح به هر جا همیشه دشمن باش


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 23 مهر 1388  21:49
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

چه توفان درین باغ بگشودد ست
 که سرو بلند تناور شکست ؟
چه شوری در آن جان والا فتاد
که آن مرد چون کوه از پا فتاد
چه نیرو سر راه بر او گرفت
که نیرو از آن چنگ و بازو گرفت ؟
چه خشکی در آن کام آتش فشاند
 که آن تشنه جان را به آتش کشاند ؟
چه ابری از آن کوه سر بر کشید ؟
 که سیمرغ از قله ها پر کشید
چه نیرنگ در کار سهراب رفت ؟
که با مرگ پیچید و در خواب رفت
چه جادو دل از دست رستم ربود ؟
که بیرون شد از هفتخوانش نبود
خمار کدامین می اش درگرفت ؟
که از ساقی مرگ ساغر گرفت
پدر را ندانم چه بیداد رفت
که تیمار فرزندش از یاد رفت


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 23 مهر 1388  12:49
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

شب با گلوی خونین
خوانده ست
دیر گاه.

دریا نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهی جنگل
به سوی نور
فریاد می کشد.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 23 مهر 1388  12:47
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود،
و در پکبازی معصومانه گرگ ومیش
شبکور گرسنه چشم حریص
بال می زد.
به پرواز شک کرده بودم من.
***
سحرگاهان
سحر شیری رنگی ِ نام بزرگ
در تجلی بود.

با مریمی که می شکفت گفتم«شوق دیدار خدایت هست؟»
بی که به پاسخ آوائی بر آورد
خسته گی باز زادن را
به خوابی سنگین
فروشد
همچنان
که تجلی ساحرانه نام بزرگ؛
و شک
بر شانه های خمیده ام
جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند
بالی شد
که دیگر بارش
به پرواز
احساس نیازی
نبود


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()