سه شنبه 7 مهر 1388  19:39
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

ای درخور اوج ! آواز تو در کوه سحر و گیاهی به نماز
 غم ها را گل کردم پل زدم از خود تا صخره دوست
من هستم و سفالینه تاریکی و تراویدن راز ازلی
سر بر سنگ و هوایی که خنک و چناری که به فکر و روانی که پر از ریزش دوست
 خوابم چه سبک ابر نیایش چه بلند و چه زیبا بوته زیست و چه تنها من
تنها من و سرانگشتم در چشمه یاد و کبوترها لب آب
هم خنده موج هم تن زنبوری بر سبزه مرگ و شکوهی در پنجه باد
 من از تو پرم ای روزنه باغ هم آهنگی کاج و من و ترس
هنگام مناست ای در به فراز ای جاده به نیلوفر خاموش پیام


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 6 مهر 1388  21:00
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

در دل ِ مه
لنگان
زارعی شکسته می گذرد
پا در پای سگی
گامی گاه در پس او
گاه گامی در پیش.
وضوح و مه
در مرز ویرانی
در جدالند،
با تو در این لکه قانع آفتاب امــّا
مرا
پروای زمان نیست.

خسته
با کوله باری از یاد امــّا،
بی گوشه بامی بر سر
دیگر بار.
اما کنون بر چار راه ِزمان ایستاده ایم
و آنجا که بادها را اندیشه فریبی در سر نیست
به راهی که هر خروس ِ باد نمات اشارت می دهد
باور کن!
کوچه ما تـنگ نیست
شادمانه باش!
و شاهراه ما
از منظر ِ تمامی ِ آزادیها می گذرد


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 6 مهر 1388  20:57
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

تمام روز در آینه گریه می کردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیله تنهاییم نمی گنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود
نمی توانستم دیگر نمی توانستم
صدای کوچه صدای پرنده ها
صدای گم شدن توپ های ماهوتی
و هایهوی گریزان کودکان
و رقص بادکنک ها
که چون حباب های کف صابون
در انتهای ساقه ای از نخ صعود می کردند
و باد ‚ باد که گویی
در عمق گودترین لحظه های تیره همخوابگی نفس می زد
حصار قلعه خاموش اعتماد مرا
فشار می دادند
و از شکافهای کهنه دلم را بنام می خواندند
تمام روز نگاه من
به چشمهای زندگیم خیره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من میگریختند
 و چون دروغگویان
به انزوای بی خطر پلکها پناه می آوردند
کدام قله ‚ کدام اوج ؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند ؟
به من چه دادید ای واژه های ساده فریب
و ای ریاضت اندامها و خواهشها ؟
اگر گلی به گیسوی خود می زدم
از این تقلب ‚ از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است فریبنده تر نبود ؟
چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سِحر ماه ز  ایمان گله دورم کرد!
چگونه نا تمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !
چگونه ایستادم و دیدم
زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود
 و گرمی تن جفتم
به انتظار  پوچ تنم ره نمی برد
 کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش
ای خانه های روشن شکاک
 که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابیتان تاب می خورند
 مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل
که از ورای پوست سر انگشت های نازکتان
مسیر جنبش کیف آور جنینی را
دنبال می کند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه می آمیزد
کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش ای نعل های خوشبختی
و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی
که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطره های خون تازه می آراید
 تمام روز ‚ تمام روز
رها شده ‚ رها شده چون لاشه ای بر آب
 به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم
 به سوی ژرف ترین غارهای دریایی
 و گوشتخوارترین ماهیان
و مهره های نازک پشتم
 از حس مرگ تیر کشیدند
نمی توانستم ‚ دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر می خاست
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
 و آن بهار و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت با دلم می گفت
نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 6 مهر 1388  20:52
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

داشتم با ناهار
 یک دو پیمانه از آن تلخ ، از آن مرگابه
زهر مارم می کردم
مزه ام لب گزه ی تلخ و گس ِ با همگان تنهایی
پسرک
- پسرم -
در سکنج ِ دو ردیف ِ قفسکهای ِ کتاب
رفته بود آن بالا
 دستها از دو طرف وا کرده
تکیه داده به دو آرنج ، گشوده کف ِ دست
پای آویخته و سر سوی بالا کرده
مثل یک مرد که بر دار ِ صلیب
یا گر باید هموار بگویم ، شاید
مثل یک چوب ِ نه هموار ِ صلیب
خواهرش گفت :
" بیا پایین ، زردشت ! "
مادرش گفت : " بیا پایین مادر !
وقت خواب است ، بیا ، من خوابم می آید "
" من نمی آیم پایین ، من اینجا می خوابم "
- گفت زردشت ِ صلیب -
" من همین بالا می خوابم "
من به او گفتم یا می گفتم می باید :
"تو بیا پایین ، فرزند !
پدرت آن بالا می خوابد "
یا شاید :
" پدرت آن بالا خوابیده ست ! "


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 1 مهر 1388  09:28
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

شبی که پرشده بودم زغصه های غریب
به بال جان سفری تا گذشته ها کردم
چراغ دیده برافروختم به شعله اشک
دل گداخته را جام جان نما کردم
هزار پله فرا رفتم از حصار زمان
 هزار پنجره بر عمر رفته وا کردم
به شهر خاطره ها چون مسافران غریب
 گرفتم از همه کس دامن و رها کردم
 هزار آرزوی ناشکفته سوخته را
دوباره یافتم و شرح ماجرا کردم
هزار یاد گریزنده در سیاهی را
دویدم از پی و افتادم و صدا کردم
هزار بار عزیزان رفته را از دور
سلام و بوسه فرستادم و صفا کردم
چه های های غریبانه که سردادم
 چه ناله ها که ز جان وجگر جدا کردم
یکی از آن همه یاران رفته بازنگشت
گره به باد زدم قصه با هوا کردم
طنین گمشده ای بود در هیاهوی باد
به دست مننرسیده آنچه دست و پا کردم
 دریغ از آنهمه گلهای پرپر فریاد
 که گوشواره گوش کر قضا کردم
همین نصیبم ازین رهگذر که در همه حال
 ترا که جان مرا سوختی دعا کردم


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 1 مهر 1388  09:26
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

در این اتاق تهی پیکر
انسان مه آلود
نگاهت به حلقه کدام در آویخته ؟
درها بسته
 و کلیدشان در تاریکی دور شد
 نسیم از دیوارها می ترواد
گلهای قالی می لرزد
ابرها در افق رنگارنگ پرده پر می زنند
باران ستاره اتاقت را پر کرد
 و تو درتاریکی گم شده ای
انسان مه آلود
پاهای صندلی کهنه ات در پاشویه فرو رفته
 درخت بید از خاک بسترت روییده
 و خود را در حوض کاشی می جوید
تصویری به شاخه بید آویخته
کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد
گویی ترا می نگرد
 و تو از میان هزاران نقش تهی
گویی مرا می نگری
 انسان مه آلود
ترا در همه شبهای تنهایی
 توی همه شیشه ها دیده ام
مادر مرا می ترساند
لولو پشت شیشه هاست
و من توی شیشه ها ترا می دیدم
لولوی سرگردان
پیش آ
 بیا در سایه هامان بخزیم
درها بسته
 و کلیدشان در تاریکی دور شد
بگذار پنجره را به رویت بگشایم
انسان مه آلود از روی حوض کاشی گذشت
 و گریان سویم پرید
شیشه پنجره شکست و فرو ریخت
لولوی شیشه ها
شیشه عمرش شکسته بود


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 1 مهر 1388  09:24
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (هانون)

درها به طنین های تو وا کردم
 هر تکه را جایی افکندم پر کردم هستی ز نگاه
 بر لب مردابی پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم رفتم به نماز
 در بن خاری یاد تو پنهان بود برچیدم پاشیدم به جهان
بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن و به خود گستردن
 و شیاریدم شب یک دست نیایش افشاندم دانه راز
 و شکستم آویز فریب
 و دویدم تاهیچ و دویدم تاچهره مرگ تاهسته هوش
 و فتادم بر صخره درد از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم لرزیدم
 وزشی می رفت از دامنه ای گامی همره او رفتم
ته تاریکی تکه خورشیدی دیدم خوردم وز خود رفتم و رها بودم


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

 فروش دختران قوچانی به ترکمنان و ارامنه ی عشق آباد در بهار 1323 هجری قمری در دوران حکومت آصف الدوله در خراسان و به اسارت رفتن زنان باشقانلو ، در رمضان همان سال در حمله ترکمانان به ناحیه بجنورد در زمان حکومت سالار مفخم رخ داد . اگر چه فقر رعیت و ظلم حکومت و حتی دخترفروشی واقعه ی بی سابقه ای نبود . اما شرایط سیاسی زمان وقوع ، این دو حادثه را تبدیل به یکی از داستن های مهم تظلم (ملت ) عله (دولت ) کرد. داستان فروش دختران قوچانی حکایتی شد که دهان به دهان گشت ، از سر منبرها نقل شد ، در شبنامه ها و انتباه نامه ها ، رساله های (سیوال و جواب ) و مناظرات ، کاریکاتورها و تصنیف های سیاسی به شعر و طنز و طرح بازنگاری شد. اهمیت ملی این داستان چنان شد که ا ز نخستین ماههای تشکیل مجلس اول رسیدگی به ماجرای دختران قوچان یکی از موارد تظلم خواهی ملت علیه استبداد کهن و یکی از راههای آفرینش قدرت ملی شد.
حکایت دختران قوچان/ از یاد رفته های انقلاب مشروطیت
نوشته:  افسانه نجم آبادی ناشر: روشنگران و مطالعات زنان
شابک: 964-5512--29-8 شمارگان چاپ: 2000
اطلاعات چاپ: قطع رقعی قیمت پشت جلد: 22000
 *فهرست مطالب
بخش 1: حکایت
بخش 2 : یادها و از یادرفتنهای حکایت
حکایت قوچان را مگر نشنیده اید
گر از کوی وطن مهجور ماندیم
جفا بیند که با ما این جفا کرد
دختران نورس قوچان را مژده باد
تساوی شاه و گدا
که خواهد برد تا مجلس پیامم
چرا شد محو از یاد تو نامم
 

روایت دختران قوچان را شنیده اید؟ ماموران در عوض مالیات و حق الحکومه، طفلان و دختران را بزور از خانواده هایشان گرفتند و به اجنبی ها فروختند. ناموس رعیت ناموس دولت است!هیچ بی عصمتی بالا تر از این نیست که حاکمی راضی به فروش ناموس رعیت شود و آنها را به دست اجانب گرفتارکند. شایع است که فقط ده هزار قوچانی از ظلم به خاک روس فرار کرده اند. هزاران رعیت ایران از تعدی حکام و مامورین به ممالک خارجه هجرت کرده، به حمالی و فعلگی گذران میکنند و درذلت و خواری می میرند. در فرنگستان تجارت کنیز و غلام ممنوع است چه خبر شده دختران ایرانی را اینطور میفروشند؟ این حالت مملکت اگر اصلاح نشود عنقریب این کشور جزء ممالک خارجه خواهد شد. البته آن جناب راضی نمیشوند در تواریخ نوشته شود در عهد همایونی ایران به باد رفت، اسلام ضعیف و مسلمین ذلیل شدند. اعلیحضرتا چاره اینکار، مجلس عدالت است. انجمنی مرکب از تمام اصناف مردم که در آن شاه و گدا مساوی باشند. مجلس اگر باشد این ظلم ها رفع خواهد شد، خرابی ها آباد خواهد شد، خارجه طمع به مملکت نخواهدکرد…”
*فروش دختران قوچانی در بهار و پاییز ۱۹۰۵ در دوران حکومت آصف الدوله در خراسان روی داد، ماموران حکومت صدها طفل و دختر را در عوض سه من گندم مالیات که خانواده ها به دلیل خشک سالی های مکرر و حمله ملخ، نداشتند بدهند، گرفتند وبه بهای گزاف به ترکمان ها و ارامنه عشق آباد فروختند و از دو سر استفاده بردند. برخی از دختران را خود ماموران خریدند! در همین زمان فقط در یک صبح تا ظهر ۱۶۰ دختر باکره ایرانی در بازار تفلیس به حراج گذاشته شد! کار به جایی کشید که به دلیل زیادی عرضه، قیمت برده در بازارهای آسیای مرکزی از سری ۳ پوند استرلینگ به بهای ۵ شلینگ سقوط کرد. از میان این دختران نگون بخت که گاه چندین دست معامله شدند برخی به ازدواج های اجباری درآمدند، بعضی به کنیزی گرفته شدند و برخی در قهوه خانه ها و مهمانسراهای آسیای میانه به رقاصی ، آوازخوانی و یا فحشا گمارده شدند. اگر چه فقر رعیت و ظلم حکومت وحتی دختر فروشی در مناطق مختلف ایران واقعه بی سابقه ای نبود اما داستان فروش دختران قوچان حکایتی شد که دهان به دهان گشت، از سر منبرها نقل شد، در شب نامه ها و مناظرات و تصنیف های سیاسی به شعر و طنز و کاریکاتور بازنگاری شد و دختران قوچان تبدیل به دختران ایران شدند. دختر فروشی معادل وطن فروشی تعبیر گرفت و از نخستین ماه های تشکیل مجلس اول رسیدگی به ماجرای دختران قوچان، یکی از موارد تظلم ملت علیه استبداد کهن شد. ولی در میان آنهمه هیاهوی بحث استرداد دختران و مجازات عاملان، خود دختران فراموش شدند. از زندگی یا شرح حال آنان هرگز اطلاعی به دست نیامد. تنها علی اکبر دهخدا روزنامه نگار شهیر زمان مشروطه بود که تصنیفی از زبان حال این دختران ساخت…
از یاد رفته های انقلاب مشروطیت، حکایت دختران قوچان/ تالیف افسانه نجم آبادی/انتشارات روشنگران و مطالعات زنان/ تهران ۱۳۸۱


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()