تبلیغات
هانون را شنیده ای؟ - مطالب هفته سوم شهریور 1388

علی کوچیکه
علی بونه گیر
نصف شب از خواب پرید
چشماشو هی مالید با دس
سه چار تا خمیازه کشید
پا شد نشس
چی دیده بود ؟
چی دیده بود ؟
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی انگار که یه کپه دو زاری
انگار که یه طاقه حریر
با حاشیه منجوق کاری
 انگار که رو برگ گل لال عباسی
خامه دوزیش کرده بودن
قایم موشک بازی می کردن تو چشاش
دو تا نگین گرد صاف الماسی
همچی یواش
همچی یواش
خودشو رو آب دراز می کرد
که بادبزن فرنگیاش
صورت آبو ناز می کرد
بوی تنش بوی کتابچه های نو
بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو
بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون
شمردن ستاره ها تو رختخواب رو پشت بون
ریختن بارون رو آجر فرش حیاط
بوی لواشک بوی شوکولات
انگار تو آب گوهر شب چراغ می رفت
انگار که دختر کوچیکه شاپریون
تو یه کجاوه بلور.....

ادامه شعر در ادامه مطلب...


ادامه مطلب

طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 21 شهریور 1388 | 21:57 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

http://tinypic.info/files/mu019m16uozm5bzofyg6.jpg

داوینچی:هنرمند سرشناس سده 16 اوج رنسانس..

آثار او واقعا شاهکار و دیدنیست.




طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 21 شهریور 1388 | 21:45 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

مپندار از لب شیرین عبارت

 

که کامی حاصل آید بی مرارت

فراق افتد میان دوستداران

 

زیان و سود باشد در تجارت

یکی را چون ببینی کشته دوست

 

به دیگر دوستانش ده بشارت

ندانم هیچ کس در عهد حسنت

 

که بادل باشد الا بی بصارت

مرا آن گوشه چشم دلاویز

 

به کشتن میکند گویی اشارت

گر آن حلوا به دست صوفی افتد

 

خداترسی نباشد روز غارت

عجب دارم درون عاشقان را

 

که پیراهن نمیسوزد حرارت

جمال دوست چندان سایه انداخت

 

که سعدی ناپدیدست از حقارت




طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 21 شهریور 1388 | 17:27 | نویسنده : مصطفی احمدی | نظرات

بی تو حرامست به خلوت نشست

 

حیف بود در به چنین روی بست

دامن دولت چو به دست اوفتاد

 

گر بهلی بازنیاید به دست

این چه نظر بود که خونم بریخت

 

وین چه نمک بود که ریشم بخست

هر که بیفتاد به تیرت نخاست

 

وان که درآمد به کمندت نجست

ما به تو یک باره مقید شدیم

 

مرغ به دام آمد و ماهی به شست

صبر قفا خورد و به راهی گریخت

 

عقل بلا دید و به کنجی نشست

بار مذلت بتوانم کشید

 

عهد محبت نتوانم شکست

وین رمقی نیز که هست از وجود

 

پیش وجودت نتوان گفت هست

هرگز اگر راه به معنی برد

 

سجده صورت نکند بت پرست

مستی خمرش نکند آرزو

 

هر که چو سعدی شود از عشق مست

 




طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 20 شهریور 1388 | 17:24 | نویسنده : مصطفی احمدی | نظرات

http://tinypic.info/files/7tso9tyuh9lma64pinkr.jpg

گویا:نقاش قرن 18 و 19 هنرمند دوران جنگ و خشونت..

اثر معروف او : سوم ماه مه




طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 20 شهریور 1388 | 17:05 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

http://tinypic.info/files/v8pdu9d9yryo65vpetoz.jpg

زندگی و آثارپیکاسو: نگاهی متفاوت به آثار پیکاسو

خیلی زیباست...




طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 20 شهریور 1388 | 16:03 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

http://tinypic.info/files/pm893u2q591ddu8qmmtd.jpg

تاریخ هنر: تاریخ جامع از دوره های هنر در غرب و

شرق و دوران های مختلف..که تاریخ در هنر از کتابهای

اصلی رشته هنر محسوب میشه که باید حتما مطالعه شود...




طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 20 شهریور 1388 | 13:00 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
هجوم غرت شب بود و خون گرم شفق
هنوز می جوشید
 هنوز پیکر گلگون آفتاب شهید
بر آن کرانه دشت کبود می جنبید
هنوز برکه غمگین به یاد می آورد
پرده رنگی روزی که دم به دم می کاست
 تو با چراغ دل خویش آمدی بر بام
 ستاره ها به سلام تو آمدند : سلام
 سلام بر تو که چشم تو گاهواره روز
 سلام برتو که دست تو آشیانه مهر
سلام بر تو که روی تو روشنایی ماست
سلام بر تو که از نور داشتی پیغام
 تو چون شهاب گذشتی بر آن سکوت سیاه
توچون شهاب نوشتی به خون روشن خویش
که صبح تازه ز خون شهید خاست
 ز بال سرخ تو خواندم در آن غغروب قفس
که آفتاب رها گشتن قناری هاست


طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 20 شهریور 1388 | 12:43 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

http://tinypic.info/files/jzvocvt8x1e2wb3uwesc.jpg

نقاشی ایرانی:از نقاشی ها مینیاتور ها و آثار ماندگار از

بزرگان هنر ایرانی و ادوار مختلف ایران از قبل از اسلام تا

بعد از اسلام..کتاب خیلی شیرینی هست که خواندش

می ارزه...




طبقه بندی:

تاریخ : جمعه 20 شهریور 1388 | 12:37 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

چه دلها بردی ای ساقی به ساق فتنه انگیزت

 

دریغا بوسه چندی بر زنخدان دلاویزت

خدنگ غمزه از هر سو نهان انداختن تا کی

 

سپر انداخت عقل از دست ناوکهای خون ریزت

برآمیزی و بگریزی و بنمایی و بربایی

 

فغان از قهر لطف اندود و زهر شکرآمیزت

لب شیرینت ار شیرین بدیدی در سخن گفتن

 

بر او شکرانه بودی گر بدادی ملک پرویزت

جهان از فتنه و آشوب یک چندی برآسودی

 

اگر نه روی شهرآشوب و چشم فتنه انگیزت

دگر رغبت کجا ماند کسی را سوی هشیاری

 

چو بیند دست در آغوش مستان سحرخیزت

دمادم درکش ای سعدی شراب صرف و دم درکش

   

که با مستان مجلس درنگیرد زهد و پرهیزت

 

 




طبقه بندی:

تاریخ : پنجشنبه 19 شهریور 1388 | 17:23 | نویسنده : مصطفی احمدی | نظرات

http://tinypic.info/files/a5uxfjc767bhsh0xmvlo.jpg

معنی هنر:برخورد متفاوت با معانی هنر و زیبا شناسی

 به صورت مقاله..اطلاعات عمومی هنر بالا برای

علاقه مندان به هنر که پیشنهاد میکنم مطالعه کنن

که شامل تمامی هنرها و هنرمندان و نظریات میباشد...




طبقه بندی:

تاریخ : پنجشنبه 19 شهریور 1388 | 00:04 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

بنده وار آمدم به زنهارت

 

که ندارم سلاح پیکارت

متفق میشوم که دل ندهم

 

معتقد میشوم دگربارت

مشتری را بهای روی تو نیست

 

من بدین مفلسی خریدارت

غیرتم هست و اقتدارم نیست

 

که بپوشم ز چشم اغیارت

گر چه بی طاقتم چو مور ضعیف

 

میکشم نفس و میکشم بارت

نه چنان در کمند پیچیدی

 

که مخلص شود گرفتارت

من هم اول که دیدمت گفتم

 

حذر از چشم مست خون خوارت

دیده شاید که بی تو برنکند

 

تا نبیند فراق دیدارت

تو ملولی و دوستان مشتاق

 

تو گریزان و ما طلبکارت

چشم سعدی به خواب بیند خواب

 

که ببستی به چشم سحارت

تو بدین هر دو چشم خواب آلود

 

چه غم از چشمهای بیدارت




طبقه بندی:

تاریخ : چهارشنبه 18 شهریور 1388 | 17:21 | نویسنده : مصطفی احمدی | نظرات

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت

 

تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت

جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش

 

گر در آیینه ببینی برود دل ز برت

جای خندهست سخن گفتن شیرین پیشت

 

کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت

راه آه سحر از شوق نمییارم داد

 

تا نباید که بشوراند خواب سحرت

هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را

 

هیچ مشاطه نیاراید از این خوبترت

بارها گفتهام این روی به هر کس منمای

 

تا تامل نکند دیده هر بی بصرت

بازگویم نه که این صورت و معنی که تو راست

 

نتواند که ببیند مگر اهل نظرت

راه صد دشمنم از بهر تو میباید داد

 

تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت

آن چنان سخت نیاید سر من گر برود

 

نازنینا که پریشانی مویی ز سرت

غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی

 

زحمت خویش نمیخواهد بر رهگذرت




طبقه بندی:

تاریخ : سه شنبه 17 شهریور 1388 | 17:20 | نویسنده : مصطفی احمدی | نظرات

1
 این صدا صدای کیست ؟
این صدای سبز
 نبض قلب آشنای کیست ؟
 این صدا که از عروق ارغوانی فلق
وز صفیر سیره و
ضمیر خاک و
 نای مرغ حق
می رسد به گوش ها صدای کیست ؟
این صدا
 که در حضور خویش و
 در سرور نور خویش
روح را از جامه ی کبود بودی این چنین
در رهایش و گاشیش هزار اوج و موج
می رهاند و برهنه می کند
 صدای ساحر رسای کیست ؟
این صدا
 که دفتر وجود را و
باغ پر صنوبر سرود را
 در دو واژه ی گسستن و شدن خلاصه می کند
صدای روشن و رهای کیست؟
2
 من درنگ می کنم
تو درنگ می کنی
ما درنگ می کنیم
خاک و میل زیستن درین لجن
می کشد مرا
 تو را
 به خویشتن
 لحظه لحظه با ضمیر خویش جنگ می کنیم
وین فراخنای هستی و سرود را
 به خویش تنگ می کنیم
همچو آن پیمبر سپید موی پیر
لحظه ای که پور خویش را به قتلگاه می کشید
از دو سوی
 این دو بانگ را
 به گوش می شنید
 بانگ خاک سوی خویش و
 بانگ پاک سوی خویش
هان چرا درنگ
 با ضمیر ناگزیر خویش جنگ
این صدای او
 صدای ما
 صدای خوف یا رجای کیست ؟

ادامه شعر در ادامه مطلب....


ادامه مطلب

طبقه بندی:

تاریخ : دوشنبه 16 شهریور 1388 | 17:33 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت

 

نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت

به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن

 

که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت

نه چمن شکوفهای رست چو روی دلستانت

 

نه صبا صنوبری یافت چو قامت بلندت

گرت آرزوی آنست که خون خلق ریزی

 

چه کند که شیر گردن ننهد چو گوسفندت

تو امیر ملک حسنی به حقیقت ای دریغا

 

اگر التفات بودی به فقیر مستمندت

نه تو را بگفتم ای دل که سر وفا ندارد

 

به طمع ز دست رفتی و به پای درفکندت

تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدی

 

که نه قوت گریزست و نه طاقت گزندت




طبقه بندی:

تاریخ : دوشنبه 16 شهریور 1388 | 17:19 | نویسنده : مصطفی احمدی | نظرات

آوازخوان واقعی ، آن است که سکوت ما را می سراید...

 

سلام دوستان عزیز در این قسمت به معرفی کتب مختلف اعم از هنری و غیرهنری میپردازم...البته کتابهایی که خودم مطالعه کردم و پیشنهاد میکنم شما هم مطالعه کنید.

 

http://www.tinypic.info/files/713extrc68r668u4wy67.jpg

چگونه مانند داوینچی فکر کنیم...

خودشناسی و برنامه ریزی زندگی خوب بر اساس تفکر و زندگی داوینجی،

و این کتاب فقط مختص هنریان نیست، به نظر من همه می تونن استفاده کنن

پیشنهاد میکنم حتما مطالعه کنید..

(( میل به دانستن؛ طبیعت آدمهای خوب است.))

(لئوناردو داوینچی..)




طبقه بندی:

تاریخ : دوشنبه 16 شهریور 1388 | 10:38 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت : اما من که می دانم او چه کسی است...!




طبقه بندی:

تاریخ : دوشنبه 16 شهریور 1388 | 10:25 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یك مرغزار دور افتاده بود. ناگهان سر و كله ی یك اتومبیل جدید كروكی از میان گرد و غبار جاده های خاكی پیدا شد. راننده ی آن اتومبیل كه یك مرد جوان بسیار شیک پوش، با لباس های مارک دار سرش را از پنجره اتومبیل
بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم كه دقیقا چند راس گوسفند داری، یكی از آنها را به من خواهی داد؟
چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده و نگاهی به رمه اش كه به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.
جوان، ماشین خود را در گوشه ای پارك كرد و كامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یك تلفن راه دور وصل كرد، روی اینترنت وارد صفحه ی NASA شد، جایی كه می توانست سیستم جستجوی ماهواره ای (GPS) را فعال كند. منطقه ی چراگاه را مشخص كرد، یك بانك اطلاعاتی با 60 صفحه ی كاربرگ Excel به وجود آورد و فرمول پیچیده ی عملیاتی را وارد كامپیوتر كرد. بالاخره 150 صفحه ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یك چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالی كه آنها را به چوپان می داد، گفت: شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری.
چوپان گفت: درست است. حالا همان طور كه قبلا توافق كردیم، می توانی یكی از گوسفندها را ببری.
آنگاه به نظاره ی مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم كه چه كاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟
مرد جوان پاسخ داد: آری! چرا كه نه؟
چوپان گفت: تو یك مشاور هستی.
مرد جوان گفت: راست می گویی، اما به من بگو كه این را از كجا حدس زدی؟
چوپان پاسخ داد: كار ساده ای است. بدون اینكه كسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی كه خود من جواب آن را از قبل می دانستم، مزد خواستی. مضافا اینكه هیچ چیز راجع به كسب و كار من نمی دانی، چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی!




طبقه بندی:

تاریخ : دوشنبه 16 شهریور 1388 | 10:23 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم

ادامه شعر در ادامه مطلب...


ادامه مطلب

طبقه بندی:

تاریخ : دوشنبه 16 شهریور 1388 | 10:11 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
 نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
 خوش به حال جام لبریز از شراب
 خوش به حال آفتاب
 ای دل من گرچه در این روزگار
 جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
 نقل و سبزه در میان سفره نیست
 جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ


طبقه بندی:

تاریخ : دوشنبه 16 شهریور 1388 | 10:07 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.