دوستانی که مایل به همکاری با این وبلاگ هستند می توانند مطالب خود را به آدرس زیر ارسال یا از طریق فرم تماس با ما در همین وبلاگ پست های خود را ارسال كنند :
در
جهان تاریخ، ادیان بصورت ایدئولوژی گروهها، گروههایی كه منافع گوناگون و
گاه متضاد داشتهاند، در آمدهاند. هرگاه تقابل بین این گروها تا حد
تخاصم و تضاد میرسید، ایدئولوژیهای مذكور نیز كاركردها متضاد ایفا
میكردند. شریعتی،
در فلسفه، تاریخ دین را به دین شرك و دین توحیدی تقسیم كرده و آورده است؛
دین شرك در تاریخ به دو شكل حركت دارد: اول به شكل مستقیم خودش كه در
تاریخ ادیان میبینیم یعنی دین مهرهپرستی، بعد تابوپرستی]كذا فیالاصل[،
بعد ماناپرستی، بعد ربالنوع پرستی، بعد چند خداپرستی، بعد ارواح پرستی،
بعد به شكل خداپرستی. این سلسله دین شرك است در ادیان؛ اما اینها اشكال
آشكار دین شرك است. دوم شكل پنهانی دین شرك است كه از همه خطرناكتر و
موذیتر است و تز همه به بشریت و به حقیقت بیشتر آسیب رسانده است. این شكل
پنهانی دین شرك پنهان شدن در زیر نقاب توحید است. پیغمبران توحید تا
برمیخاستند و در برابر شرك میایستادند، شرك در برابرشان میایستاده.
این پیغمبران اگر پیروز میشدند و شرك را به زانو در میآوردند، در آن
صورت شرك در پوست خودش و پیروان و جانشینان و ادامهدهندگان آن به زندگانی
پنهانی خودشان ادامه میدادهاند. این است كه میبینیم بلعم با عور در
برابر موسی و در برابر نهضت موسی از میان میرود، به صورت خاخامهای دین
موسی و به صورت فریسیان كه قاتل عیسی هستند، در میآیند. روزنامه شرق – ش 374
گره می زنم تار ابریشم سرخگون را
به آوای تندر
به آوای باران
می آمیزم این شبنم پرتپش را
به دریای یاران
اگر چند کوتاه اما
گره می زنم این صدا را
درین کوچه آخر
به هیهای بالنده بالای یاران
ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
سوختم ، خاکسترم آتش گرفت
چشم واکردم ، سکوتم آب شد
چشم بستم ، بسترم آتش گرفت
در زدم ، کس این قفس را وا نکرد
پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم ، دفترم آتش گرفت
ول کنید اسب مرا
راه توشه ی سفرم را و نمد زینم را
و مرا هرزه درا،
که خیالی سرکش
به در خانه کشاندست مرا.
رسم از خطه ی دوری، نه دلی شاد در آن.
سرزمینهایی دور
جای آشوبگران
کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه ی آن
می نشاندید بهارش گل با زخم جسدهای کسان.
*
فکر می کردم در ره چه عبث
که ازین جای بیابان هلاک
می تواند گذرش باشد هر راهگذر
باشد او را دل فولاد اگر
و برد سهل نظر در بد و خوب که هست
و بگیرد مشکلها آسان.
و جهان را داند
جای کین و کشتار
و خراب و خذلان.
ولی اکنون به همان جای بیابان هلاک
بازگشت من میباید، با زیرکی من که به کار،
خواب پر هول و تکانی که ره آورد من از این سفرم هست هنوز
چشم بیدارم و هر لحظه بر آن می دوزد،
هستیم را همه در آتش بر پا شده اش می سوزد.
از برای من ویران سفر گشته مجالی دمی استادن نیست
منم از هر که در این ساعت غارت زده تر
همه چیز از کف من رفته به در
دل فولادم با من نیست
همه چیزم دل من بود و کنون می بینم
دل فولادم مانده در راه.
دل فولادم را بی شکی انداخته است
دست آن قوم بداندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون وز زخم.
وین زمان فکرم این است که در خون برادرهایم
ـــ ناروا در خون پیچان
بی گنه غلتان در خون ـــ
دل فولادم را زنگ کند دیگرگون.
· یكی از دانشمندان درباره فردوسی
چنین ابراز عقیده كرده است: یكی از نیكبختیهای مردم پارسی زبان آنست كه
آزاد مردی در طوس بدنیا آید بر فرهنگ مملكتش عشق بورزد و به نیروی زبان
گشادهتر از زبان دقیقی و اسدی و با گلستان اندیشههای چون بهشت برینش آن
كار بزرگ را بپایان رساند و یادگاری از خود باقی گذارد كه بر زبان و فرهنگ
ما سایهای خوش بیافكند. · دستور نویسندگی را به سالها میآموزند اما زبده آن دو حرف است: چشم باز و بیان ساده. باید
نگاه كرذ و دید، شنید و فهمید، آنگاه دیده و فهمیده را آسان گفت و نوشت.
یكی دنیا را میگردد و توشه نمیگیرد، دیگری از گردش كوی و برزن، یكدنیا
گفتنی میآورد، چه آن یكی ندیده و نفهمیده گذشته و این دیگری برای دیدن و
فهمیدن، نگاه كرده و شنیده است.
« محمد حجازی» · هر كه در راه پست و بلند و تاریك زندگی استوار نرود، عقل و دل و ارائهاش، دایم در ستیز و جانش در عذاب است. صفای
خاطر یعنی تنها نعمت حقیقی، نصیب كسی است كه دل و عقل و ارائهاش دست از
جنگ و ستیزه برداشته و زبان یكدیگر را فهمیده و هر سه یك چیز بخواهند و با
هم به صلح و آشتی باشند. این حال بهشتی، جز به تدبیر و كوشش فراوان بدست
نمیآید ولی هر كس توانست یك قدم به راهی برود، قدم دیگر را هم می تواند
بردارد.
در
هر هنری پدیدهای خاص به عنوان مادّة خام برای آفرینش به كار گرفته
میشود. نقّاش از خطّ و رنگ بهره میگیرد، و موسیقی دان به صوت هماهنگی
میبخشد، و پیكرتراش با خمیر و گچ و سنگ و چوب به كار آفرینش میپردازد.
در رقص و باله از حركات اندام، و در تئاتر از بازیگری و تقلید استفاده
میشود، و در هنر سینما همة این هنرها با هم به كار گرفته میشود.
برای آفرینش آثار ادبی هم، زبان را به عنوان مادّة خام به كار میبرند، و
با آن مفاهیمی والاتر و فراتر از آن چه در كاربرد معمولی و سادة خود دارد،
بیان میدارند. موضوع ادبیّات مطالب معمولی روزمرّه یا مباحث علمی و
تاریخی نیست، بلكه اندیشهای است والا كه هر چند از طبیعت و زندگی الهام
گرفته ولی با جادوی خیال به صورت شعری زیبا یا داستانی دل انگیز در آمده و
چنان طراحی و ساخته و پرداخته شده، و چنان از روانی و وحدت و هماهنگی و
تناسب و شیوایی و درخشش برخوردار گشته كه از هر واقعیتی زیباتر و مؤثّرتر
و دلفریب تر شده است.
در زبان ادبیّات واژههای زبده و خوشاهنگ و درخشان و فاخر به یاری تشبیه و
استعاره در قالبهایی هنری و خیال انگیز ریخته میشوند. نویسنده و شاعر كه
اندیشهای والا در سر و آرزویی خیال انگیز در دل دارد، با تصویرسازی و
صحنه پردازی میكوشد تا اندیشه و احساس خود را به زیباترین و رساترین صورت
ممكن به خوانندة خود القا كند، و خوانند را بدون آن كه خود آگاه شود، به
راهی كه میخواهد بكشاند.
پس كسی كه میخواهد شاعر یا نویسنده شود، باید هم اندیشهای بزرگ و والا
داشته باشد و هم احساس و تخیّلی نیرومند و هم قدرت خلاقیتی شگرف و علاوه
بر این ها باید از قدرت بیان و توان استفاده از فنون هنری برخوردار، و به
رموز ادبیّات آگاه باشد، تا بتواند اندیشه و احساس خود را به گونهای
هنرمندانه سازمان بخشد و به رشتة كلام بكشد. ماخذ: زبان و ادب فارسی
آخرین پست ها