تبلیغات
هانون را شنیده ای؟ - مطالب هفته چهارم دی 1388

به نام آن كه جان را فكرت آموخت

چراغ دل به نور جان برافروخت

ز فضلش هر دو عالم گشت روشن

ز فیضش خاك آدم گشت گلشن

 

فلسفه حوزه‌ای از دانش بشری است كه به پرسش و پاسخ درباره مسائل بسیار كلی و جایگاه انسان در آن می‌پردازد؛ مثلاً این كه آیا جهان و تركیب و فرآیندهای آن به طور كامل مادی است؟ آیا به وجود آمدن یا به وجود آوردن جهان دارای هدف است؟ آیا ما می‌توانیم پاسخ قطعی بعضی چیزها را بیابیم؟ آیا ما آزاد هستیم؟ آیا ارزشهای مطلقی وجود دارند؟ تفاوت اصلی فلسفه یا علم در این است كه پاسخهای فلسفی را نمی‌توان با تجربه یا آزمایش تایید كرد.

از جهتی می‌توان برای فلسفه دو معنی در نظر گرفت، در معنی نخست مراد از فلسفه عبارت است از تامل و تحقیق عقلانی و پیشین در باب موضوعات خاص می‌باشد. موضوعاتی از قبیل خدا، شناخت، هستی، اخلاق، انسان، ذهن، جامعه و ... در این معنی از فلسفه، فلسفه به عنوان دانشی با موضوع خاص می‌باشد كه فراتر از آن نمی‌رود. برای مثال فلسفه در نزد ابن سینا و یا ملاصدرا یعنی علم به وجود و اوصاف آن، یا نزد کانت فلسفه یعنی تامل عقلانی در باب شناخت و معرفت انسان و یا فلسفه نزد ویتگنشتاین یعنی تحقیق و تامل در باب زبان و ... در چنین تلقی‌ای از فلسفه، فلسفه در معنایی محدود به كار می‌رود و در محدوده خاصی محدود جهان، شناخت، زبان، انسان و در این معنا، فلسفه معنای عامی ‌می‌یابد و حوزه وسیعی را شامل می‌گردد به گونه‌ای كه شامل تمام حوزه‌های محدودی كه هر فیلسوف برای خود در نظر گرفته است، می‌گردد. حال آنچه از فلسفه در عنوان "تاریخ فلسفه" مراد است، همانا معنی دوم از معانی سابق می‌باشد چرا كه آنچه با عنوان تاریخ فلسفه مورد بررسی واقع شده و می‌شود طیف گسترده‌ای از مباحث فلسفی اعم از هستی، خدا، جهان، انسان، اخلاق، معرفت و ... را شامل می‌گردد.....


ادامه مطلب

طبقه بندی:

تاریخ : چهارشنبه 30 دی 1388 | 19:51 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

لفظ هرمنوتیك در فلسفه یا نقد ادبی كلمه‌ای بیگانه است و حتی در علم كلام نیز به نظر می‌آید كه استعمال آن اغلب به معنایی محدود و مقید است كه با استعمال گسترده‌ی آن در "جنبش هرمنوتیك نوین" كلامی معاصر فوق دارد. لذا اغلب پرسش این است كه علم هرمنوتیك چیست ؟ در سومین ویرایش فرهنگ بین المللی جدید وبستر، ذیل hermeneutics، می‌خوانیم: "مطالعه‌ی اصول روش شناختی تاویل و تبیین ؛ به ویژه : مطالعه‌ی اصول كلی تاویل كتاب مقدس".

در بازشناخت این مفهوم می‌توان گفت :

-تاویل ادبی در انگلستان  و آمریکا عمدتاً در چارچوب واقع‌گرایی،به تعبیر فلسفی، صورت می‌گیرد. ادراك هر كس از اثر را باید جدا از خود اثر انگاشت و وظیفه تاویل ادبی سخن گفتن درباره "خود اثر" است. نیات و مقاصد مولف نیز دقیقاً از اثر جدا نگه داشته می‌شود؛ اثر "موجود" ی فی نفسه است ، موجودی كه توانایی ها و تحركات خاص خودش را دارد. نمونه متعارف تاویل كننده دوره جدید كسی است كه عموماً از "خود مختاری هستی" اثر ادبی دفاع می‌كند و وظیفه خود را جاری كردن این هستی در سراسر تحلیل متن می‌داند. و بدین ترتیب جدایی ابتدایی فاعل و موضوع یا ذهن و عین، اصل متعارفه  واقع گرایی، به مبنای فلسفی و چارچوب تاویل ادبی بدل می شود. یكی از جنبش های تفكر اروپایی كه نقدی ریشه‌ای از برداشتهای واقع گرایانه در باب ادراك و تاویل به دست داده است پدیدار شناسی است.


ادامه مقاله

طبقه بندی:

تاریخ : چهارشنبه 30 دی 1388 | 19:48 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

برای بسیاری والت ویتمن شاعر«تن» است . تن در آوازهای ویتمن جایی خاص دارد . آوازهای او بیشتر در رثای تن است و این تن است كه به فرد هویت می‌بخشد.

شعر تن با آمریكای قرن 19 در انطباق است.آمریکا سرزمین پهناوری است كه بر خلاف اروپای متافیزیك زده اسیر نظامهای فلسفی نیست. آمریكا با دیدگان عریان و بیرون از دستگاههای فلسفی به جهان می‌نگرد و در این نگرش است كه ستایش تن پدید می‌آید.

در حقیقت ستایش تن نشان‌اش از خوش‌بینی آمریكایی است و از سوی دیگر نشان می‌دهد كه چگونه آمریكایی با دیدگاه تن به جهان می‌نگرد. در اینجا می‌توان اشاره‌ای به اروپا كرد و گفت كه چگونه «صنعت» و «آداب»، تن را در جامعه اروپایی له كرده‌اند . «تن» اروپایی فلسفی است. این بدین معنی است كه تن به عنوان پدیده‌ای دینامیك در جوامع اروپایی معنی ندارد. در اروپا تنها استثنا شاید نتیجه باشد كه تن را می‌ستاید. ستایش تن توسط ویتمن در «آواز من» «song of my self» دیده می‌شود. در اینجا معصومیت تن و روح خود را به نمایش می‌گذارد. ستایش تن در همان ابتدای آواز من، دیده می‌شود: در اینجا گفته می‌شود كه من خود را جشن می‌گیرم و برای خود آواز می‌خوانم. آواز تن شامل اتم‌های تن نیز هست. گویی كه به واسطه این آواز است كه این اتم‌ها به زندگی دوباره در می‌آیند......


ادامه مقاله

طبقه بندی:

تاریخ : چهارشنبه 30 دی 1388 | 19:45 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

در بدو خلقت ، یزدان پاك زن و مرد را از گلی سرشت و بین این دو موجود خود علقه و محبتی را نهاد و بدین گونه نسل آتی را از اینان به وجود آورد. او با قدرت بی‌كران، انسان را از زن و مردی آفرید و هیچ تفاوتی بین آنان قائل نشد مگر به حجب و حیا و محبت . همین طور آنان را به یك نسبت از علم و دانش و معرفت و هنر بهره‌مند ساخت. اما در وجود زن ظرافت و لطافت‌ها و عواطف و احساسات پاك و انعطاف‌پذیر را با دلی پر از رحمت و شفقت و مهربانی به ودیعه گذاشت زیرا كه وظیفه مادری را به عهده او قرار داد.

پس به طور كلی او دو آفریده خود را با تشابه آفرید نه آن تفاوتی كه ما بین زن و مرد قائلیم. تفاوت رحمان، رحیم، به خاطر وظایفی است كه به عهده‌ی هر كدام از این دو مخلوق خود قرار داده است والا هم در پیشگاهش مساویند.

 

ماخذ: نشریه ایران مهر

نگارنده: مریم نایب الصدری




طبقه بندی:

تاریخ : چهارشنبه 30 دی 1388 | 19:44 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
میان این سنگ و آفتاب پژمردگی افسانه شد
 درخت نقشی در ابدیت ریخت
انگشتانم برنده ترین خار را می نوازد
لبانم به پرتو شوکران لبخند می زند
 این تو بودی که هر ورزشی هدیه ای ناشناس به دامنت می ریخت؟
و اینک هرهدیه ابدیتی است
این تو بودی که طرح عطش را بر سنگ نهفته ترین چشمه کشیدی ؟
و اینک چشمه نزدیک نقش عطش درخود می شکند
 گفتی نهال از طوفان می هراسد
 و اینک ببالید نورسته ترین نهالان
 که تهاجم بر باد رفت
سیاه ترین ماران می رقصند
 و برهنه شوید زیباترین پیکرها
که گزیدن نوازش شد


طبقه بندی:

تاریخ : چهارشنبه 30 دی 1388 | 19:23 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات

وقتی وارد شرکت آقای ایکس شدم فرم در خواست استخدام را پر کردم .

من ستاره راد مهر  سن 27 سال  محل تولد کینا  بزرگ شده در کانادا چند سالی هم در

تهران زندگی می کنم.

دوباره نگاهی انداختم به فرم که چیزی از قلم نیفتاده باشد. فرم را روی میز خانم منشی که با

آن همه ناز وکرشمه ای که داشت گذاشتم آنچنان چشم ابرو برای من نازک کرد که فکر کرد

آمدم خواستگاریش ، اگر من برای دوستان ، آشنایان حتا فامیل موضوع را تعریف می کردم آنها

حتما به من  می گفتند:

-          چقدر تو بی عرضه هستی می گرفتی برای برادر ترشیده ات!

      بعد ها فهمیدم ایشون یعنی خانم منشی همان الناز خانم خودمان دختر خاله آقای

ایکس هستند. دختر خاله جان روزهای اول زیر گوشم می گفت آقای ایکس خیلی با نظم

است وگفت وگفت پیش خودم گفتم چه خوب وچه جالب تا اینکه عاشقش شدم! یعنی

عاشق نظمش شده بودم! به مانند ساعت بود.

       سر ساعت به محل کارش می آمد – سر ساعت قهوه وکیک می خورد حتا سر ساعت

غذایش را می خورد و مرا بخاطر دقیق بودن در کارهای پروژه - انگاری عاشقم شد تا

اینکه سر ساعت بهم زنگ می زد . و بعد کم کم ما شدیم زن وشوهرحیف نمی دانستم

زن هایش را هم  به شکل منظم یا شاید سر ساعت طلاق می دهد !




طبقه بندی:

تاریخ : سه شنبه 29 دی 1388 | 18:25 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
پیرانه سرم رنج و غم زندان است
آه از غم پیری که دو صد چندان است
 من برخی آن پیر خردمند که گفت
 دنیا همه زندان خردمندان است


طبقه بندی:

تاریخ : سه شنبه 29 دی 1388 | 18:11 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
می روم تا زندگی را من نبازم بی بها
روزهای رفته ام را می گذارم زیر پا
دست بر زانوی همت یاعلی
می روم پیدا کنم انگیزه را
*
رو به روی آینه بگشوده لب
عقده های بسته ام را واکنم
از نگاه خود درون آینه
محشری بر پا کنم
*
هر شب اینجا
من زفردا گفته ام
با گل قالی
سخن ها گفته ام
بعضی از شبها کنار آینه

روی انبوه صداقت خفته ام
*
من کسی را مهربانتر از خودم
با خودم تا کهکشانها برده ام
پولک زرین خوابم را فقط
دست تاریکی شب بسپرده ام
حرف های شاعرانه می زنم ؟!
من به جان خود قسم ها خورده ام !
*
فکر فردا را هما ن فردا کنم
کفش حالا را فقط در پا کنم
*
روزها را عاشقانه بشمرم
فکر های هرزه را رسوا کنم
*
روی گل های نگاهم بعد از این
غنچه های تازه تر پیدا کنم
*
می روم تا دستها را

شسته در آبی خنک
جور دیگر آب را معنا کنم
*
خاطرات کهنه را بیرو ن کنم
در به روی مهربانی واکنم
*
گر که سرمایی به خون من دوید
دست ها را می برم تا ها کنم
*
کلبه ای از برگهای دفترم
غصه ها را غرق در دریا کنم
*
یک سبد آلوی تازه می خرم
نذر گنجشکان بی پروا کنم
*
مثل تاک عشق می پیچم به خود
دستها را باز هم بالا کنم
*
حرف های گفتنی را می برم

می نویسم ،قصۀ فردا کنم
*
زورق اندیشه ها را لابه لا
یک ستاره در میانه جاکنم
*
دور تنهایی خود خط می کشم
می روم تا همدمی پیدا کنم...


طبقه بندی:

تاریخ : دوشنبه 28 دی 1388 | 21:19 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
من سازم : بندی آوازم
برگیرم بنوازم بر تارم زخمخ لا می زنن راه فنا می زن
 من دودم می پیچم می لغزم نابودم
 می سوزم می سوزم فانوس تمنایم گل کن تو مرا ودرآ
 ایینه شدم از روشن و از سایه بری بودم دیو و پری آمد
 دیو و پری بودم در بی خبری بودم
قرآن بالای سرم بالش من انجیل بستر من تورات و زبر پوشم اوستا می بینم خواب بودایی در نیلوفر آب
هر جا گلهای نیایش رست من چیدم دسته گلی دارم
 محراب تو دور از دست : او بالا من در پست
 خوشبو سخنم نی ؟ باد بیا می بردم بیتوشه شدم در کوه کجا گل چیدم گل خوردم
 در رگ ها همهمه ای دارم از چشمه خود آبم زن آبم زن
 و به من یک قطره گوارا کن شورم را زیبا کن
 باد انگیز درهای سخن بشکن جاپای صدا می روب هم دود چرا می بر هم موج من و ما و شما می بر
ز شبنم تا لاله بیرنگی پل بنشان زین رویا در چشمم گل بنشان گل بنشان



طبقه بندی:

تاریخ : دوشنبه 28 دی 1388 | 12:29 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
من زاده ی شهوت شبی چرکینم
 در مذهب عشق ، کافری بی دینم
 آثار شب زفاف کامی است پلید
 خونی که فسرده در دل خونینم


طبقه بندی:

تاریخ : دوشنبه 28 دی 1388 | 12:19 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
کودکی هایم اتاقی ساده بود
قصه ای ، دور ِ اجاقی ساده بود
شب که می شد نقشها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
می شدم پروانه ، خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود
قهر می کردم به شوق آشتی
عشق هایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود


طبقه بندی:

تاریخ : یکشنبه 27 دی 1388 | 10:11 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
شب عبور شما را شهاب لازم نیست
که با حضور شما آفتاب لازم نیست
در این چمن که ز گلهای برگزیده پر است
برای چیدن گل ، انتخاب لازم نیست
خیال دار تو را خصم از چه می بافد ؟
گلوی شوق که باشد طناب لازم نیست
ز بس که گریه نگردم غرور بغض شکست
برای غسل دل مرده آب لازم نیست
کجاست جای تو ؟ - از آفتاب می پرسم -
سوال روشن ما را جواب لازم نیست
ز پشت پنجره بر خیز تا به کوچه رویم
برای دیدن تصویر ، قاب لازم نیست



طبقه بندی:

تاریخ : یکشنبه 27 دی 1388 | 10:10 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
 بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
 از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر میخاست
لیک درمن تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
 قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهو ها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر میشد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک  ‚ شب میعاد
زان اطاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان میوه های نور
یکدیگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام
میگذشت از مرز دنیا ها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن مغرور سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم


طبقه بندی:

تاریخ : شنبه 26 دی 1388 | 10:30 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
من آن مفهوم مجــّرد را جسته ام.

پای در پای آفتابی بی مصرف
که پیمانه می کنم
با پیمانه روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است.
من آن مفهوم مجــّرد را می جویم.
پیمانه ها به چهل رسید و آن برگشت.
افسانه های سرگردانیت
- ای قلب در به در! -
به پایان خویش نزدیک میشود.

بیهوده مرگ
به تهدید
چشم می دراند.
ما به حقیقت ساعت ها
شهادت نداده ایم
جز به گونه این رنجها
که از عشق های رنگین آدمیان
به نصیب برده ایم
چونان خاطره ئی هر یک
در میان نهاده
از نیش خنجری
با درختی.
***
با این همه از یاد مبر
که ما
- من وتو -
انسان را
رعایت کرده ایم.
***
درباران وبه شب
به زیر دو گوش ما
در فاصله ئی کوتاه از بسترهای عفاف ما
روسبیان
به اعلام حضور خویش
آهنگ های قدیمی را
با سوت
میزنند.
(در برابر کدامین حادثه
ایا
انسان را
دیده ای
با عرق شرم
بر جبینش؟)
***
آنگاه که خوشتراش ترین تن ها را به سکه سیمی
توان خرید،
مرا
- دریغا دریغ -
هنگامی که به کیمیای عشق
احساس نیاز
می افتد
همه آن دم است .
همه آن دم است .
***
قلبم را در مجری ِ کهنه ئی
پنهان می کنم
در اتاقی که دریچه ئیش
نیست.
از مهتابی
به کوچه تاریک
خم می شوم
وبه جای همه نومیدان
میگریم.

آه
 من
حرام شده ام!
***
با این همه - ای قلب در به در!-
از یاد مبر
که ما
- من وتو -
عشق را رعایت کرده ایم،
از یاد مبر
که ما
- من و تو -
انسان را
رعایت کرده ایم،
خود اگر شاهکار خدابود
یا نبود


طبقه بندی:

تاریخ : چهارشنبه 23 دی 1388 | 12:20 | نویسنده : امیر حسین (جوان) | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.