دوستانی که مایل به همکاری با این وبلاگ هستند می توانند مطالب خود را به آدرس زیر ارسال یا از طریق فرم تماس با ما در همین وبلاگ پست های خود را ارسال كنند :
در یکی از آنها،
دختر کوچکی به نام سوفی[2] روی تختش میلرزد و یک خرس عروسکی را در آغوش
گرفته است. شب است. او شش سال دارد. به آرامی گریه میکند، آرام تا آن حد
که میتواند.
از آشپزخانه صدای شکستن شیشه میآید. از پنجرهی
اتاقش میتواند سایههای والدینش را ببیند که روی دیوار خانهی مجاور
افتاده است. صدای یک ضربه میآید و بعد یکی از سایهها میافتد. دخترک
دماغش را در خرس عروسکی فرو میکند. رایحهی لطیفش را فرو میبرد و دعا
میکند.
ماتیاس میداند نباید مداخله کند. اما امروز قلبش پریشان
است. امروز در دنیایی بیرون از کتابخانهاش، یک زائر به راه افتاده است.
زائر میآید ماتیاس را ببیند. بعد از مدتهای مدید زائری به سوی او میآید.
زائر از راهی بسیار دور میآید.
زائر یکی از ماست.
سوفی میگوید: «خدایا، خواهش میکنم. خواهش میکنم کمکمون کن. آمین.»
ماتیاس از دهان خرس عروسکی با او صحبت میکند: «کوچولو، نترس.»
سوفی به تندی نفسش را فرو میبرد. زمزمه میکند: «تو خدا هستی؟»
ماتیاس، سازندهی دنیای او، میگوید: «نه فرزندم.»
سوفی میپرسد: «من قراره بمیرم؟»
ماتیاس میگوید: «نمیدونم.»
آنها،
این انسانهایی که هنوز اسیر هستند، وقتی میمیرند، برای همیشه میمیرند.
سوفی چشمانی روشن، دماغی کوچک و موهایی درهمریخته دارد. وقتی حرکت
میکند، سدیم و پتاسیم در عضلاتش به جنب و جوش در میآیند. ماتیاس،
ناخواسته جسد سوفی را تصور کرد که با تریلیونها جسد دیگر روی قربانگاه
خودپرستی و افراط او توده شدهاند و با این تصور به خود لرزید.
دختر که خرس عروسکی را بغل کرده بود گفت: « خیلی دوستت دارم خرسی.»
از آشپزخانه صدای گریه و شکستن شیشه میآید......
در انتهای عالم
دشتی است بی کرانه
فروخفته زیر برف
با آسمان بسته مه آلود
با کاج های لرزان آواره در افق
با جنگل برهنه
با آبگیر یخ زده
با کلبه های خاموش
بی هیچ کورسویی
بی هیچ های و هویی
با خیل زاغهای پریشان
خنیاگران ظلمت و غربت
از چنگ تازیانه بوران گریخته
پرها گسیخته
با زوزه های گرگ گرسنه
در زمهریر برف
در پرده های ذهن من از عهد کودکی
سرمای سخت بهمن و اسفند
اینگونه نقش بسته است
اهریمنی
اماهمیشه در پی اسفند
هنگامه طلوع بهار است و ایمنی
شب هر چه تیره تر شود آخر سحرشود
اینک شکوه نوروز
آن سان که یاد دارمش از سالهای دور
و انگار قرن هاست که در انتظارمش
آن سوی دشت خالی اسفند
کوهی است شکل کوه دماوند
یک شب که مردمان همه خوابند ناگهان
از دور دست ها
آواز و ساز و هلهله ای می رسد به گوش
طبل بزرگ رعد
بر می کشد خروش
شلاق سرخ برق
خون فسرده در دل ابر فشرده را
م یآورد به جوش
باران مهربان
بوی خوش طراوت و رحمت
آن گاه
دریای روشنایی در نیلی سپهر
معراج شاعرانه پروانگان نور
در هاله بزرگ سپیده
ظهور مهر
گردونه طلایی خورشید
با اسب های سرکش
با یالهای افشان
با صد هزار نیزه زرین بیدمشک
بر روی کوهسار پدیدار می شود
دیو سپید برف
از خواب سهمگینش
بیدار می شود
تا دست میبرد که بجنبد ز جای خویش
در چنگ آفتاب گرفتار می شود
در قله دماوند بر دار می شود
آنک بهار
کز زیر طاق نصرت رنگین کمان
چون جان روان به کوچه و بازار می شود
دشت بزرگ
از نفس تازه نسیم
گلزار می شود
بار دگر زمانه
از عطر از شکوفه
از بوسه از ترانه
وز مهر جاودانه
سرشار می شود
(( کارآگاه در یک شب سرد پاییزی که پشت میزش هنوز نشسته بود. روزنامه را کناری زد - به فکر فرو رفت بعد از مکثی ستوان را چند بار صدا زد )) (( ستوان با عجله گفت : بله قربان )) (( کارآگاه که خوشحالی از چهره اش نما یان بود گفت : من فهمیدم قاتل کیست ! ستوان با خوشحالی گفت: کیست ! )) (( کارآ گاه گفت : زرنگی بگویم که تو ، تو مسابقه برنده شوی )) ١٩/١٠/٨٨
با سلام
از بازدید کنندگان گرامی تقاضا می شود حتما این لینک را بخوانند و به یک هم وطن نیازمند در آمریکا کمک کنند.
نگه دگر به سوی من چه میکنی؟
چو در بر رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد از آن فربیها
تو هم پی فریب من نشسته ای
به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا
که جام خود به جام دیگری زدی
چو فال حافظ آن میانه باز شد
تو فال خود به نام دیگری زدی
برو ... برو ... به سوی او مرا چه غم
تو آفتابی ... او زمین ... من آسمان
بر او بتاب ز آنکه من نشسته ام
به ناز روی شانه ستارگان
بر او بتاب ز آنکه گریه میکند
در این میانه قلب من به حال او
کمال عشق باشد این گذشتها
دل تو مال من، تن تو مال او
تو که مرا به پرده ها کشیده ای
چگونه ره نبرده ای به راز من ؟
گذشتم از تن تو زانکه در جهان
تنی نبود مقصد نیاز من
اگر بسویت این چنین دویده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خیال عشق خوشتر از خیال تو
کنون که در کنار او نشسته ای
تو و شراب و دولت وصال او
گذشته رفت و آن افسانه کهنه شد
تن تو ماند و عشق بی زوال او.
در این چهار
راهها است که خیل مردگان به هم میرسند و انگار همانجا این شاهراه
ممنوعه ممکن است به دنیای ما سرریز کند. ترافیک در تفاطعات زیاد است؛ در
تقاطعها صدای مردگان بیداد میکند و در اینجا سدی که یک واقعیت را از
دیگری جدا میکند، به دلیل عبور و مرور بیشمار رو به نازکی و سستی
میگذارد.
چنین تقاطعی از دنیای مردگان مقارن است با خانهی پلاک 65 در
دنیای ما، تولینگتون پلیس [1]. خانهای با نمای آجری و به سبک معماری سبک
گرگوری [2] که تک و تنها جدا افتاده است. خانهی پلاک 65 هیچ چیز به
خصوص و قابل توجهی ندارد. خانهای قدیمی و فراموش شده؛ نمایندهی نالایقی
از جلال و شکوه دورهای که زمانی قرار بود معرف آن باشد. این ملک برای
مدت 10 سال یا بیشتر خالی و متروک بوده است.
مشتری آن سوی میزش با عذرخواهی زمزمه کرد: «ببخشید قربان، فکر میکنم دارم خستهتان میکنم.»
اسلید
با یاد آوری وظایف طاقتفرسایش دوباره به خود آمد و گفت: «نه اصلاً.
بگذارید ببینم...» و کاغذهایی که مریضش، آقای والتر گراسبین[4] نامی، به
او داده بود را بررسی کرد و ادامه داد: «حالا شما، آقای گراسبین، فکر
میکنید که بهترین فرصت برای امتناع از خدمت سربازی در مشکل مزمن گوش است
که توسط پزشکان غیرنظامی در گذشته با نام اکیوت لابیرنث[5] شناخته میشد.
هوممممم.» اسلید مدارک مربوطه را هم مطالعه کرد.
وظایف او -که البته
ازشان لذت نمیبرد- عبارت بود از مشخص کردن راهی برای مشتریان مؤسسه تا از
خدمت سربازی معاف شوند. جنگیدن علیه چیزها تا الان که خوب پیش نرفته بود.
این اواخر، جراحات جنگی زیادی از ناحیهی پروکسیما[6] گزارش شده بود و
این گزارشها با خود سیلی از کار و مشغله را برای مشاوران خدمات نظامی
کنکورد به همراه آورده بود.
اسلید متفکرانه گفت: «آقای گراسبین، متوجه شدم وقتی وارد دفترم شدید به یک طرف کج هستید.»
آقای گراسبین متعجبانه پرسید: «جدی؟» .....
ملال است که باقی می ماند . دیگر هیچ چیزی نمی تواند انسان را غافلگیر کند مگر ملال . انسان هر بار گمان می کند که به عمق آن رسیده است . اما حقیقت ندارد . در اعماق ملال ، سرچشمه ی ملال دیگری وجود دارد که همیشه تازه است . گاهی اتفاق می افتد که سپیده دم بیدار می شوم و شب را می بینم که در برابر سفیدی های بلعنده ی روز طالع ناتوان شده است و فرار می کند . پیش از فریاد پرندگان ، خنکی مرطوبی وارد اتاق می شود که از دریا می آمد و از شدت پاکی ، تقریبا خفه کننده است . چیزی ست که نمی توان گفت . کشف ملال تازه ای ست . انسان آن را آنچنان می یابد که از فاصله ی دورتر از شب پیش آمده است .
آخرین پست ها