دوستانی که مایل به همکاری با این وبلاگ هستند می توانند مطالب خود را به آدرس زیر ارسال یا از طریق فرم تماس با ما در همین وبلاگ پست های خود را ارسال كنند :
امشب بر آستان جلال تو
آشفته ام ز وسوسه الهام
جانم از این تلاش به تنگ آمد
ای شعر ، ای الهه خون آشام
دیریست کان سروده خدایی را
در گوش من به مهر نمی خوانی
دانم که باز تشنه خون هستی
اما ، بس است این همه قربانی
خوش غافلی که از سر خود خواهی
با بندهات به قهر چها کردی
چون مهر خویش در دلش افکندی
او را ز هر چه داشت جدا کردی
دردا که تا به روی تو خندیدم
در رنج من نشستی و کوشیدی
اشکم چو رنگ خون شقایق شد
آن را به جام کردی و نوشیدی
چون نام خود بپای تو افکندم
افکندیم به دامن دام ننگ
آه ، ای الهه کیست که می کوبد
آینه امید مرا بر سنگ ؟
در عطر بوسه های گناه آلود
رویای آتشین ترا دیدم
همراه با نوای غمی شیرین
در معبد سکوت تو رقصیدم
اما، دریغ و درد که جز حسرت
هرگز نبوده باده به جام من
افسوس ، ای امید خزان دیده
کو تاج پر شکوفه نام من ؟
از من جز این دو دیده اشک آلود
آخر بگو...چه مانده که بستانی ؟
ای شعر ، ای الهه خون آشام
دیگر بس است ، اینهمه قربانی

و پیامی خوام آورد
در رگ ها، نور خواهم ریخت
و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب !
سیب آوردم، سیب سرخ خورشید
خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید
كور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ
دوره گردی خواهم شد، كوچه ها را خواهم گشت
جار خواهم زد: ای شبنم، شبنم، شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را، شب تاریكی است
كهكشانی خواهم دادش
روی پل دختركی بی پاست، دب اكبر را بر گردن او خواهم آویخت
هر چه دشنام، از لب ها خواهم بر چید
هر چه دیوار، از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كاروانی آمد بارش لبخند !
ابر را، پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق، سایه ها را با آب، شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست، خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها، به هوا خواهم برد
گلدان ها، آب خواهم داد
خواهم آمد، پیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه، سطل شبنم را خواهد آورد
خر فرتوتی در راه، من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری، میخكی خواهم كاشت
پای هر پنجره ای، شعری خواهم خواند
هر كلاغی را، كاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شكوهی دارد غوك !
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت
دوست خواهم داشت
دیشب خواب آن خال را میدیدم. لازم بود فقط چیزی بنویسم. باید بدانی که
منظورم چیست. منظورم همان خالی است که به خاطرش بارها سرزنشام کرده بودی.
خال روی شانه راستم است. یا شاید باید بگویم روی پشتم.
«راحت به درشتی یه لوبیاس. اگه همینجوری باهاش بازی کنی، همین روزاس که جوانه بزنه بزرگ بشه.»
عادت داشتی به خاطرش اذیتم کنی. ولی همان طور که میگفتی بزرگتر از یک خال بود، بزرگ و عجیب، گرد و ورم کرده.
به عنوان کودک، عادت داشتم روی تختم دراز بکشم و با آن بازی بکنم.
وقتی برای اولین بار متوجهاش شدی، خیلی خجالت کشیدم: حتی گریه کردم و هنوز حالت شگفتزدهات یادم است.
ـ دس ازش وردار، سایوکو، هر چه بیشتر بهش دست بزنی، بیشتر بزرگ میشه.
مادرم هم سرزنشم میکرد. هنوز کودک بودم و از این گذشته، به این کار عادت کرده بودم. هنوز سر جایش بود. ولی من فراموشش کرده بودم.....
ادامه داستان در ادامه مطلب...
روزی
در ضیافتی زن جوان عاشقی دیدم. چشمانش دوچندان آبی بودند و دوچندان
میدرخشیدند و اصلا نمیتوانست احساساتش را پنهان کند. او به که عشق
میورزید؟ مرد متشخص جوان ایستاده کنار پنجره، پسر صاحبخانه، آن لباس فرم
به تن و شیر صدا. خدای من، چشمان زن چه عشقی به مرد جوان میورزیدند، و
نشسته روی صندلی چه بیقراری میکرد. از
آنجا که او را خوب میشناختم، از نیمه شب گذشته که به خانه رفتیم گفتم: چه
هوای سبک و معرکهای! امشب خوش گذشت؟ و از آنجا که میخواستم به خواهش دلش
برسد، حلقهی نامزدی را از انگشتم درآوردم و در ادامه گفتم: ببین، حلقهات
برایم خیلی تنگ شده، فشار میآورد، چطور است گشادش بکنی؟ او دستش را دراز و زمزمه کرد: به من بده تا گشاد بشود. حلقه را به او دادم. یک
ماه میگذرد و دوباره او را میبینم و میخواهم از حلقه بپرسم، اما
میگذرم. میاندیشم، چندان عجلهای نیست. بگذار بیش از یک ماه وقت داشته
باشد. او
سر به زیر به خیابان مینگرد و میگوید: درست است _ حلقه. حلقهی بدشگونی
بود، آن را بدجایی گذاشتم، گمش کردم. آنوقت منتظر جوابم میماند. با
نگرانی میپرسد، عصبانی هستی؟ میگویم، نه. خدای من، وقتی فهمید عصبانی نیستم با چه خیال آسودهای دور شد. یک سال تمام از این گذشت. بار دیگر به محلهی قدیم بازگشتم و شبی در مسیری آشنایِ آشنا گشت میزدم. در این حال زن به سویم میآید، چشمانش سه چندان آبیاند و سه چندان میدرخشند؛ اما دهانش زیادی گشاد و زیادی رنگ پریده است. او از دور با صدای بلند میگوید: بیا این هم حلقهات، حلقهی نامزدیات. عشق من، دوباره پیدا و گشادش کردم. حالا دیگر فشار نمیآورد. به آن زنِ ول شده و به دهان گشاد و رنگ پریدهاش، آنگاه به حلقه نگاه کردم. تعظیم غرایی کردم و گفتم، آخ، آن حلقه برای ما شگون ندارد. حالا دیگر زیادی گشاد شده است. مروری بر " حلقه" شاید از آنجا که هامسون را بیشتر رماننویس و با رمانهایی همچون گرسنگی(SULT (،رویش خاک) MARKENS GRØDE) ، ویکتوریا) (VICTORIA ، پن PAN) ) و ... میشناسند، به قصههای کوتاه و نمایشنامههای او که در خلال سالهای 1895 و 1905 تحریر شدهاند بسیار کم پرداخته شده است. از
عمر "حلقه" صد و ده سالی (1897) میگذرد و هامسون آن را در 38 سالگی
نگاشته است. گویا قصه ابتدا در 1894 به صورت شعر منثور و با عنوان Forviklinger (" سوء تفاهم اندر سوء تفاهم" [ سوء تفاهمهایی که در اثر پیچیدگیها موجب پدید آمدن سوء تفاهمهای دیگری میشوند] ) در
دو جا منتشر میشود، سپس شکل فعلی خویش را مییابد. نثر قصه صبغهای
شاعرانه دارد و زبان قصه متفاوت از نروژی امروزیست، در واقع ترکیبیست از
نروژی و دانمارکی؛ زبان صد سال پیش، و نه نروژی قدیم. در اینجا حلقه نماد
عشق میان دو شخصیت است، و اندازهاش میتواند به کیفیت این رابطه مربوط
شود. زن کرارا سه مرتبه توصیف میشود. قصه سه حوزهی زمانی و پیرنگی چهار
حادثهای و پایانی تراژیک دارد. ---------------------------------------------------
((خب می گفتی )) (( تا می آیم حرف بزنم خاله چفی می گوید هوا گرم است واین می شود حرفم نصفه می ماند )) (( چرا مگر چه می گویی ) ) (( می گوید :همه می توانند در پانسیون من !حرف بزنند اما اجازه نمی دهد حرفم را بزنم تازه من که چیزی نمی خواهم بگویم این بی رحمانه است من تازه هفت ساله شده ام )) (( خب ! تلاش نکردی بفهمی )) (( چه اهمیتی دارد - خودش که می داند )) (( از چی ناراحتی )) (( سونیا با پل ... )) (( خب چی )) (( شما چه فکر می کنی )) (( تا وقتی حرف نزنی نمی توانم کمکت کنم )) (( می دانم چه می گویی اما من می ترسم از ترس لب هایم دوخته شده )) (( از چی )) (( آخه من فهمیدم سگ خانم آلیس زن همسایه ی پانسیون کشته اند )) (( پدرت هم فهمیده )) (( می داند اما به روی خودش نمی آورد )) (( حالا کجا خاکش کرد ند )) (( چه اهمیتی دارد )) (( کاش ایزابل اینجا بود به حرف هایم گوش می کرد )) (( خب برو پیش ایزابل )) (( ایزابل مرده - ایزابل می گفت تو خیلی با هوشی هر کجا بروی باعث دردسر می شوی - راستی تو چقدر شبیه ایزابل هستی! )) (( ماریا - ماریا پاشو از خواب دخترم )) ٨٨/١٠/١٠
بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
روی علف ها چکیده ام
من شبنم خواب آلود یک ستاره ام
که روی علف های تاریکی چکیده ام
جایم اینجا نبود
نجوای نمناک علف ها را می شنوم
جایم اینجا نبود
فانوس
در گهواره خروشان دریا شست و شو می کند
کجامیرود این فانوس
این فانوس دریا پرست پر عطش مست ؟
بر سکوی کاشی افق دور
نگاهم با رقص مه آلود پریان می چرخد
زمزمه های شب در رگ هایم می روید
باران پرخزه مستی
بر دیوار تشنه روحم می چکد
من ستاره چکیده ام
از چشم ناپیدای خطا چکیده ام
شب پر خواهش
و پیکر گرم افق عریان بود
رگه سپید مر مر سبز چمن زمزمه می کرد
و مهتاب از پلکان نیلی مشرق فرود آمد
پریان می رقصیدند
و آبی جامه هاشان با رنگ افق پیوسته بود
زمزمه های شب مستم می کرد
پنجره رویا گشوده بود
و او چون نسیمی به درون وزید
کنون روی علفها هستم
و نسیمی از کنارم می گذرد
تپش ها خاکستر شده اند
آبی پوشان نمی رقصند
فانوس آهسته پایین و بالا می رود
هنگامی که او از پنجره بیرون می پرید
چشمانش خوابی را گم کرده بود
جاده نفس مفس می زد
صخره ها چه هوسناکش بوییدند
فانوس پر شتاب
تا کی می لغزی
در پست و بلند جاده کف بر لب پر آهنگ ؟
زمزمه های شب پژمرد
رقص پریان پایان یافت
کاش اینجا نچکیده بودم
هنگامی که نسیم پیکر او در تیرگی شب گم شد
فانوس از کنار ساحل به راه افتاد
کاش اینجا در بستر علف تاریکی نچکیده بودم
فانوس از من می گریزد
چگونه برخیزم ؟
به استخوان سرد علف ها چسبیده ام
و دور از من فانوس
درگهواره خروشان دریا شست و شو می کند
صحرا آماده روشن بود
و شب، از سماجت و اصرار خویش دست می کشید
من خود، گرده های دشت را بر ارابه ئی توفانی در نور دیدم:
این نگاه سیاه آزرمند آنان بود - تنها، تنها - که از روشنائی صحرا
جلوه گرفت
و در آن هنگام که خورشید، عبوس و شکسته دل از دشت می گذشت،
آسمان ناگزیر را به ظلمتی جاودانه نفرین کرد.
بادی خشمناک، دو لنگه در را بر هم کوفت
و زنی در انتظار شوی خویش، هراسان از جا برخاست.
چراغ، از نفس بوینک باد فرو مرد
و زن، شرب سیاهی بر گیسوان پریش خویش افکند.
ما دیگر به جانب شهر تاریک باز نمی گردیم
و من همه جهان را در پیراهن روشن تو خلاصه می کنم.
***
سپیده دمان را دیدم که بر گرده اسبی سرکش، بر دروازه افق به انتظار
ایستاده بود
و آنگاه، سپیده دمان را دیدم که، نالان و نفس گرفته، از مردمی که
دیگر هوای سخن گفتن به سر نداشتند،
دیاری نا آشنا را راه می پرسید.
و در آن هنگام، با خشمی پر خروش به جانب شهر آشنا نگریست
و سرزمین آنان را، به پستی و تاریکی جاودانه دشنام گفت.
پدران از گورستان باز گشتند
و زنان، گرسنه بر بوریاها خفته بودند.
کبوتری از برج کهنه به آسمان ناپیدا پر کشید
و مردی، جنازه کودکی مرده زاد را بر درگاه تاریک نهاد.
ما دیگر به جانب شهر سرد باز نمی گردیم
و من، همه جهان را در پیراهن گرم تو خلاصه می کنم.
***
خنده ها، چون قصیل خشکیده، خش خش مرگ آور دارند.
سربازان مست در کوچه های بن بست عربده می کشند
و قحبه ئی از قعر شب با صدای بیمارش آوازی ماتمی می خواند.
علف های تلخ در مزارع گندیده خواهد رست
و باران های زهر به کاریزهای ویران خواهد ریخت
مرا لحظه ئی تنها مگذار،
مرا از زره نوازشت روئین تن کن:
من به ظلمت گردن نمی نهم
همه جهان را در پیراهن کوچک روشنت خلاصه کرده ام و دیگر
به جانب آنان باز نمی گردم
آخرین پست ها