شنبه 19 اسفند 1391  17:03

تنها فاحشه ی شهرمان که دیروز در میدان سنگسارش کردیم

باکره بود.....

مهمانخانه اش را .................

وجب به وجب گشتیم رختخواب نداشت .....

بیشتر گشتیم

و

فهمیدیم اصلا خواب نداشت.........


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
ارمغان
یکشنبه 20 اسفند 1391 09:19
از روزی که تو اوج سرکشی همدم لحظه های بی قرارم شد یک کتاب
یک قصه پر از درد
یک سمفونی زشت از بودن
یک ریتم ناجور از زنده بودن
شاید 15 سالم بود که فهمیدم زن بودن اینقدر ها هم که به چشم میاد خوب نیست
قرارم رفته بود
دیگه قصه تلخ پشت نقاب بودنم برام چهره بیرون کشیده بود. ثانیه ها گذشته بودن و هنوز خیالم درگیر مادام بود. مادام کاملیا .شاید زود خونده بودمش که دنیام اینقدر زود تیره شد.
آدمها رو زودتر از وقتی که شاید
شناختم و اطمینان برام آرزو شد.
هرجا پا گذاشتم با دیدن هر مردی تنها تقدیر سیاه کاملیا از خاطرم رد شد.
نمیدونم فقط این روزها مردها نامرد شدند یا رنگ نامردی میراث گذشتگان آدم هاست.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر