تبلیغات
هانون را شنیده ای؟ - شرمم باد....!!
دوشنبه 14 اسفند 1391  20:05

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای می گذشت .

غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است.
به او گفت:
چه طور در چنین اوضاعی می خندی و شادی می کنی؟
جواب داد که:
من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا میدهد،
پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟
آن مرد عارف می گوید:
"
از خودم شرم کردم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من
خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم
...!"


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
z.kh
سه شنبه 15 اسفند 1391 09:28
فرشتگان روزی از خدا پرسیدند :
خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر