تبلیغات
هانون را شنیده ای؟ - جایی برای تو
سه شنبه 1 اسفند 1391  21:02

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.
خدا گفت: چیزی بگو !
گنجشک گفت: خسته ام.
خدا گفت: از چه ؟
گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.
خدا گفت: مگر مرا نداری ؟
گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .
خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟
گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.
خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.
چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟!
گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود.
خداگفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
آن سوی دیده ها
پنجشنبه 3 اسفند 1391 21:14
ترس برادر مرگ است،همه مرده ایم در عین زندگانی......

مرده ی متحرک!
*
چهارشنبه 2 اسفند 1391 18:12

لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است

لمس کن لحظه هایم را

تویی که هنوز نمی دانی من که هستم

لمس کن این با تو نبودن ها را

لمس کن...

من میترسم..



؟؟؟



از همه چی!!!!



میترسم سر قولم با تو بمونم



میترسم نتونم سر قولم با تو بمونم



از تنها بودن میترسم



از تنها نبودن میترسم



از اینکه هستم میترسم



از چیزی که نیستم میترسم



از چیزی که ممکنه بشه میترسم



از چیزی که ممکنه نشه میترسم



از تو میترسم



از خودم میترسم



از چیزی که قراره بشه میترسم



از چیزی که قراره نشه میترسم



من خیلی خیلی میترسم
ا
چهارشنبه 2 اسفند 1391 11:36
تضمینی بر گفتگوی خدا و حضرت داوود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر