یکی از انگشتانِ قاشقی‌شکلش طوری جلو آمد که انگار می‌خواهد یقه‌ی پیراهن را چنگ بزند.

مارج ناامیدانه تکانی به خود داد. «دست نزن! دست نزن به من! لجن‌مالی نکن پیرهنم رو. سی دلار بابت این پیرهن پول دادم؛ از فروشگاه اوهرباخ خریدمش. برو کنار، غولِ بی‌شاخ و دُم! چشماش رو نیگا!» به خاطر این که تقلا می‌کرد تا از دست‌های جستجوگرِ فرازمینی فرار کند به نفس‌نفس افتاده بود. «غولِ چشم‌ورقلمبیده‌ی لجن‌مالیده! گوش کن! خودم در می‌آرم! فقط، تو رو به خدا، با اون لجن‌ها و لعاب‌ها به من دست نزن!»

دنبالِ زیپِ پشتِ پیراهن گشت و قبل از آن که بازش کند رو کرد به چارلی و تند و اخم‌آلود به او گفت: «نگاتو بدزد، چشم‌چرون!»...

چارلی چشم‌هایش را بست و به حالتِ تسلیم شانه بالا انداخت.

مارج از میانِ پیراهنش درآمد و گفت: «خوبه؟ راضی شدید؟»

ناخدا گارم، انگشت‌هایش را از روی نارضایتی در هم پیچید و گفت: «پستان، این‌هاست؟ چرا موجودِ دیگه سرش رو برگردونده؟»

بوتاکس گفت: «احتمالاً از روی بی‌میلی؛ از اون گذشته، پستان هنوز هم پوشیده‌ست! پوست‌های دیگه هم باید برداشته بشن. زمانی که عریان بشه، پستانْ محرکِ بی‌نظیریه. همیشه در توصیفش می‌گن ‹سینه‌هایی هم‌چون عاج› یا ‹گوی‌های سپید درخشان› یا کلماتِ دیگری از همین نوع. من چند تایی طرح هم دارم، یعنی تصویرسازی‌های بصری، که از روی جلد مجلاتِ دیگه‌ی سفرهای فضایی برداشته‌ام. اگر به طرح‌ها نگاه کنید، می‌بینید که تقریباً در همه‌ی اون‌ها موجودی هست که پستانش کمابیش نمایان شده.»

ناخدا که متفکرانه نگاهش را بین طرح مجله و مارج رد و بدل می‌کرد گفت: «عاج دیگه چیه؟»

«این هم یک نور-کلمه‌ی دیگه‌ست که خودم ساختم. منظور از این کلمه، دندانِ نیشِ یکی از موجوداتِ عظیم‌الجثه‌ی زیر-هوشمندِ این سیاره است.»

ناخدا گارم، رنگِ سبز روشنی را، به نشانه‌ی رضایت، از خود نشان داد و گفت: «آها! پس توضیحش معلوم شد. این مخلوقِ کوچیک، عضوِ دسته‌ی جنگجوهای این نژاده و اون‌ها هم دندانِ نیشِ دفاعی برای نابود کردنِ دشمنه.»

«نه، نه! من پی بردم که اون‌ها خیلی هم نرم هستند.» بعد، بوتاکس دستِ قهوه‌ای و کوچکش را حرکت داد و به حدودِ تقریبیِ مقوله‌ی موردِ بحث بُرد که مارج جیغ زد و خود را کنار کشید.

«پس چه کاربُردِ دیگه‌ای دارند؟»

بوتاکس با تردیدِ بسیار گفت: «گمان کنم...گمان کنم برای تغذیه‌ی کودک استفاده می‌شن.»

ناخدا، آشکارا با تغیّرِ شدید گفت: «کودک، این‌ها رو می‌خوره؟»

«نه دقیقاً! این اندام‌ها، مایعی رو تولید می‌کنند که کودک مصرف می‌کنه.»

«مصرفِ مایع از بدنِ موجودِ زنده؟ اوُوُوُغ‌غ‌غ‌!» ناخدا، سرش را با هر سه دستش پوشاند؛ در اصل، برای این کار مجبور شد دستِ اضافیِ سومش را از پوششِ مخصوصش برای استفاده دربیاورد و این کار را چنان سریع انجام داد که انگار می‌خواهد بوتاکس را بزند.

مارج گفت: «یه غولِ چشم‌ورقلمبیده‌ی لجن‌مالیده‌ی سه‌دست!»

چارلی گفت: «آره!»

«اوهوی! فقط هوای چشم‌هات رو داشته باش. بندازشون پایین.»

«ببینید، خانم! من سعی می‌کنم نگاه نکنم.»

بوتاکس دوباره آمد نزدیک‌شان. «خانم! می‌شه بقیه‌ش رو هم دربیارید؟»

مارج، طوری خودش را حرکت داد که انگار می‌تواند از چنگِ میدانی گیرش انداخته بود در برود. «هرگز!»

«اگر این طور نمی‌پسندید، من برای شما درمی‌آورم.»

«دست نزن! تو رو به خدا، دست نزن! به لجن‌های روی بدنش نگاه کن! اَاَاَی‌ی‌ی! باشه؛ خودم درمی‌آورم!» زیرِ لب غرولند می‌کرد و همان طور که کارش را انجام می‌داد خشمگین سمتِ چارلی را نگاه می‌کرد.

ناخدا که سخت ناراضی بود گفت: «هیچ اتفاقی نمی‌افته؛ من می‌دونم. این نمونه‌ها هم که ناقص به نظر میان.»

بوتاکس، این تهمت را به خود گرفت و گفت: «من دو نمونه‌ی کامل آوردم. مگه مشکلِ این مخلوقات چیه؟»

«این پستان‌ها، گوی ندارند. من می‌دونم گوی چیه و در این تصویرها هم که نشانم دادی، خیلی خوب مشخص هستند. اما در این مخلوق، چیزی به جز زایده‌ی آویزان و کوچک از جنسِ گوشتِ نیمه‌خشک نیست. رنگ‌شون هم پریده‌ست، تقریباً.»

بوتاکس گفت: «حرف شما معنا نداره. شما باید برای واریاسیون‌های طبیعی هم حدّی رو در نظر بگیرید. من، قضاوت رو به خود مخلوق می‌سپرم.» بعد رو کرد به مارج و گفت: «خانم! آیا پستان‌های شما ناقصه؟»

مارج، دهانش از تعجب باز ماند. چند لحظه بیهوده، بدون آن که کاری به جز بریده‌بریده نفس کشیدن، انجام بدهد با خودش کلنجار رفت. بالاخره به خودش فائق آمد و گفت: «واقعاً؟ شاید به خوبیِ جینا لولوبریجیدا یا آنیتا اِکبِرگ نباشه! اما من کاملاً بی‌نقص هستم و متشکرم از توجه‌تون به این نکته. آی اگه ادواردِ عزیزم این‌جا بود!» بعد رو کرد به چارلی و ادامه داد: «هِی، گوش کن! به این چشم-ورقلمبیده‌ی لجن‌مال بگو رشدِ من مشکلی نداشته.»

چارلی خیلی آرام گفت: «خانم! من که نگاه نمی‌کنم؛ خاطرتون هست؟»

«آها! آره که نیگا نمی‌کنی، ارواح شیکمت! به اندازه‌ی کافی، زیرچشمی، هیزبازی درآوردی که دیگه عیب نداشته باشه چشمای ایکبیری‌ت رو باز کنی و بالاخواهِ یه خانم محترم دربیای. اقلاً اگه یه جو غیرت داری، که خیال نکنم داشته باشی، این کار رو بکن!»

چارلی از پهلو مارج را نگاه می‌کرد و مارج هم فرصت را غنیمت شمرد تا شانه‌هایش را موقعیت بهتری بدهد. چارلی گفت: «خب، راستش اون‌قدرها دلم نمی‌خواد خودم رو قاطیِ مسایلِ ظریفی مثلِ این بکنم، اما تا جایی که حدس می‌زنم، خوب هستند.»

«حدس می‌زنی؟ نمی‌خواید بیشتر لطف کنید، ها؟ اگه خبر ندارین، ملتفت باشید که یه زمانی من نفرِ دومِ مسابقه‌ی دخترِ شایسته‌ی بروکلین شدم. و تنها امتیازی که کم آوردم اندازه‌ی دورِ کمرم بود، نه اندازه‌ی...»

چارلی گفت: «باشه، باشه! واقعاً خوب هستند. بی‌رودربایستی می‌گم.» خیلی جدّی و محکم، سرش را طرفِ بوتاکس تکان داد و گفت: «خیلی خوب هستند! راستش رو بگم من اون‌قدرها خِبره نیستم، اما به نظر من که خوبه.»

مارج، نفسی به آسودگی کشید.

بوتاکس هم کمی آرام شد. بعد رو به گارم کرد و گفت: «جنسِ بزرگ‌تر داره علاقه نشون می‌ده، ناخدا! تحریک داره جواب می‌ده. حالا نوبت به مرحله‌ی نهایی رسیده.»

«چیه مرحله‌ی آخر؟»

«هیچ نور-کلمه‌ای براش وجود نداره، ناخدا! این مرحله اساساً شاملِ قرار دادنِ عضوِ کلامی-خوراکیِ یکی بر روی عضوِ متناظر در جنسِ دیگه هست. من برای این روند هم نور-کلمه ساختم: بوسه.»

ناخدا شکایت کرد که: «کِی این حال به هم زدن‌ها می‌خواد تموم بشه؟»

«اوجِ فرآیند همین‌جاست. در تمامِ قصه‌ها، بعد از این که پوست رو به زور کَندند، هم‌دیگه رو با دست‌ها می‌فشارن و دیوانه‌وار مشغول به بوسه‌های آتشین می‌شن؛ دست‌کم این تعبیر از بوسه نزدیک‌ترین برابریابی برای عبارتی بود که معمولاً استفاده می‌کنند. یک مثال با خودم آوردم، فقط یکی که بر حسب تصادف انتخاب کردم: ‹دختر را در بغل فشار داد و لب‌هایش را باز کرد و بر روی لبانِ او قرار داد.›»

ناخدا گفت: «شاید یکی از مخلوقات اون یکی رو می‌بلعه.»

بوتاکس که بی‌طاقت شده بود گفت: «اصلاً! فقط بوسه‌های آتشین است و بس!»

«منظورت چیه که می‌گی آتشین؟ اشتعال رخ می‌ده؟»

«گمان نکنم منظور به طور تحت‌اللفظی همین باشه. تصور می‌کنم یک جور شیوه‌ی بیانِ این باشه که دما می‌ره بالا. گمان کنم هر چقدر دما بالاتر بره، عمل‌آوریِ کودک موفقیت‌آمیزتر باشه. حالا که جنسِ بزرگ‌تر تحریک شده، فقط باید دهانش رو بر روی دهانِ جنسِ ضعیف‌تر قرار بده تا کودک پدید بیاد. بدونِ این مرحله کودک به وجود نمی‌آد. این همکاری که می‌گفتم منظورم همین بود.»

«همین؟ فقط این...» دست‌های ناخدا به طرفِ هم‌دیگر حرکت کرد، اما طاقت نداشت منظورش را به کلمه نور بیان کند.

بوتاکس گفت: «فقط همین! در هیچ کدام از قصه‌ها، حتا در ‹پسرِ نشاط و بازی›، من توصیفی پیدا نکردم مبنی بر این که فعالیتِ جسمانیِ دیگه‌ای مرتبط با کودک‌آوری لازمه. گاهی بعد از بوسه، یک سطر ستاره‌ی کوچک می‌گذارند، اما من گمان کنم این کار فقط به معنیِ بوسه‌های بیشتره. یک بوسه، به ازای هر ستاره؛ البته برای مواقعی که می‌خون چند تا کودک داشته باشند.»

«خواهش می‌کنم، فقط یکی باشه. همین الان!»

«السّاعه، ناخدا!»

بوتاکس، واضح و شمرده گفت: «آقا! می‌شه خانم رو ببوسید؟»

چارلی گفت: «ببین! من نمی‌تونم از جام تکون بخورم.»

«البته من شما رو قبلش آزاد می‌کنم.»

«احتمالاً خانم خوش‌شون نمی‌آد.»

مارج اخم‌آلود نگاه کرد و گفت: «تو از جات تکون نمی‌خوری. وایسا همون‌جا که هستی.»

«من هم دلم می‌خواد تکون نخورم، خانم؛ ولی اگر این کار رو نکنم چی کار می‌کنند؟ ببینید، خانم! من نمی‌خوام عصبانی‌شون کنم. راستش، به نظرم ما بتونیم یه ماچِ کوچولو رد و بدل کنیم.»

زن که هشدارِ مرد را پیشِ خودش تایید کرد دچار تردید شد و گفت: «باشه! اما مسخره‌بازی نداریم ها! می‌دونی؟ من آدمی نیستم که هر جا می‌رسم، جلوی هر کس و ناکسی این طوری بگردم.»

«می‌دونم خانم! باور کنید تقصیرِ من نیست. باید این حرفم رو قبول کنید!»

مارج با عصبانیت غرولند کرد و گفت: «یک‌مُشت غولِ لجن‌مال! این طور که به آدم دستور می‌دن انگار خیال می‌کنند برای خودشون خدا هستند. خداهای لجن‌مال! آره، همین که گفتم!»

چارلی به او نزدیک شد. «حالا اگه اجازه بدید خانم...» حرکتی نامشخص کرد، انگار که بخواهد کلاهش را یک‌بَری کند. اما بعد دستانش را ناشیانه روی شانه‌های برهنه‌ی زن گذاشت و با کمرویی خود را به او نزدیک کرد.

مارج، عضلاتِ سرش را سفت کرد، طوری که پوستِ گردنش چروک برداشت. لب‌های‌شان به هم رسید.

ناخدا گارم که آزرده شده بود گفت: «من که احساس نمی‌کنم دما بالا رفته باشه.» زایده‌ی گرماسنجِ بدنش با حالتِ کشیدگیِ کامل بالای سرش آمده بود و همان‌جا داشت آرام می‌لرزید.

بوتاکس که نسبتاً گیج شده بود گفت: «من هم چیزی حس نمی‌کنم. اما ما این کار رو همون طور که توی داستان‌های سفرهای فضایی اومده بود انجام دادیم. به گمانم دست‌هاش باید کشیده‌تر بشه...آها! مثلِ همین حالا! به نظرم داره جواب می‌ده.»

دست‌های چارلی، تقریباً ناخواسته، دورِ بالاتنه‌ی نرم و عریانِ مارج پیچید. لحظه‌ای به نظر رسید که مارج دارد به او تکیه می‌دهد، اما بعد ناغافل داخلِ میدانی که هنوز او را نسبتاً محکم گرفته بود خود را پیچ و تاب داد.

میانِ فشارِ لبِ چارلی با صدای خفه گفت: «تمومش کن!» و ناگهان گاز گرفت که باعث شد چارلی با فریادِ بلندی به عقب بپرد. بعد لبش را گرفت و انگشت‌هایش را نگاه کرد ببیند خون آمده یا نه.

ناله‌کنان پرسید: «چی شد مگه، خانم؟»

مارج گفت: «ما قرار گذاشتیم یه ماچ کوچولو فقط! داشتی چی کار می‌کردی؟ تو هم جزوِ مردهای عیّاشی؟ من امروز با کی‌ها سر و کله می‌زنم؟ با مرد عیاش و خدایانِ لجن‌مالیده؟»

ناخدا گارم تغییراتِ رنگیِ سریعی از زرد و آبی از خود نشان داد: «تموم شد؟ چقدر حالا باید صبر کنیم؟»

«به نظرم باید ناگهانی اتفاق بیفته. در تمامِ عالَم زمانی که باید شکوفا بشید می‌رسه و شکوفا می‌شید؛ همین! نباید انتظاری در کار باشه.»

«نباید؟ حالا که دارم به این همه رسومِ احمقانه‌ای که تو از این مردم توصیف کردی فکر می‌کنم گمون کنم دیگه هیچ‌وقت شکوفا نشم. لطفاً تمومش کن.»

«چند دقیقه اجازه بفرمایید درست می‌شه.»

اما چندین دقیقه گذشت و نورهای ناخدا کم‌کم به نارنجیِ تیره بدل شد، و در همان حال، نورهای بوتاکس تقریباً رو به خاموشی گذاشت.

بوتاکس بالاخره مرددانه پرسید: «ببخشید، خانم! کِی شما شکوفا می‌شید؟»

«من کِی چی‌چی می‌شم؟»

«کودک می‌آرید؟»

«من بچه دارم.»

«منظورم حالا بچه‌دار می‌شید؟»

«در جوابِ شما عرض می‌کنم که خیر! من آمادگیِ یه بچه‌ی دیگه رو ندارم.»

ناخدا پرسید: «چی گفت؟ چی گفت؟ چی می‌گه؟»

بوتاکس جواب داد: «به نظر می‌رسه قصد نداره فعلاً بچه بیاره.»

لکه‌ی نورِ ناخدا یک‌دفعه روشن شد. «می‌دونید من چه خیالی می‌کنم، بازرس؟ که شما ذهنی بیمار و منحرف دارید! هیچ اتفاقی برای این موجودات نیفتاده. هیچ همکاری و تعاملی بینِ اون‌ها نیست و هیچ کودکی به دنیا نمی‌آد. به نظرم اون‌ها دو گونه‌ی مختلف اند و شما من رو واردِ بازیِ احمقانه‌ای کردید.»

«اما، ناخدا...»

گارم گفت: «‹امّا ناخدا› بی ‹امّا ناخدا›! به قدرِ لازم دیدم. من رو پریشان‌احوال کردید، وضعِ مزاجی‌م رو ریختید به هم، من رو به تهوع انداختید، من رو از کلِ موضوعِ شکوفایی منزجر کردید و وقتم تلف شد. حالا این موجودات رو به حالِ خودشون بگذار. پوستِ اون رو بهش برگردون و بگذارشون همون‌جا که پیداشون کردی! باید هزینه‌ی کاملِ این ایستِ زمانی رو از حقوقِ تو کم کنم.»

«اما ناخدا...»

«گفتم که برگردند! اون‌ها رو بگذار همون جا که بودند و درست در همون زمان که بودند. می‌خوام که این سیاره دست‌نخورده باقی بمونه و مطمئنم که همین طور هم می‌شه!» نگاهِ خشمناکِ دیگری به بوتاکس انداخت و گفت: «یک گونه، دو جنس، پستان، بوسه، همکاری...وای! وای! تو دیوانه‌ای، بازرس! و همین طور هم ابله! و از همه بیشتر، بیمار، بیمار، بیمار!»

بحثِ دیگری در کار نبود. بوتاکس که دست و پایش می‌لرزید کارِ برگرداندنِ موجودات را شروع کرد.

چند لحظه بعد، آن‌ها همان‌جا در ایستگاهِ مرتفع ایستاده بودند و هاج و واج دور و برشان را تماشا می‌کردند. هوا، گرگ و میش بود و قطاری که داشت نزدیک می‌شد فقط صدایی ضعیف بود از دوردست.

مارج، مردد، پرسید: «آقا! این چیزها واقعاً اتفاق افتاد؟»

چارلی سری به تصدیق تکان داد و گفت: «من که یادم می‌آد.»

مارج گفت: «نمی‌شه برای کسی تعریف کنیم.»

«مسلماً نمی‌تونیم! می‌گن زده به سرمون. می‌فهمی که منظورم چیه؟»

«آره! خوب می‌فهمم.» بعد قدری خود را کنار کشید.

چارلی گفت: «ببین! شرمنده‌م که اون‌طور خجالت‌زده شدی. ولی تقصیرِ من نبود.»

«مهم نیست. می‌دونم.» نگاهِ مارج، پایین، رو به سکوی چوبی افتاد. صدای قطار بلندتر شده بود.

«منظورم اینه که...می‌دونی، خانم؟ تو اصلاً بد نبودی. راستش، خیلی خشگل به چشم می‌آی، اما من اون‌جا یه‌جورایی نمی‌تونستم بگم...خجالت می‌کشیدم!!!»

زن ناگهان خندید و گفت: «مشکلی نیست!»

«می‌خوای یه فنجون قهوه بخوریم تا قدری آروم‌ت کنه؟ همسرم، راستش، خونه نیست.»

«خوبه! ادوارد هم آخرِ هفته خارج از شهره و کسی خونه‌ی ما نیست. پسرِ کوچیکم هم رفته خونه‌ی مادرم.»

«پس بریم. هم‌دیگه رو قبلاً شناختیم، نه؟»

زن خندید و گفت: «چه جورم!»

قطار به ایستگاه رسید، اما آن‌ها چرخیدند و پلکانِ باریک را رد کردند تا به خیابان برسند.

راستش، آن‌ها چندین لیوان نوشیدنی با هم خوردند و بعد که مارج خواست برود خانه‌ی خودش، چارلی نمی‌توانست اجازه بدهد آن وقتِ شب او تنها برود، پس تا دمِ خانه‌شان او را رساند. طبعاً، مارج هم مقیّد بود که او را چند دقیقه‌ای به داخل دعوت کند.

در این بین، در سفینه‌ی فضایی، بوتاکسِ مایوس و از همه جا رانده، داشت آخرین تلاشش را می‌کرد تا حرفش را اثبات کند. در همان حال که گارم داشت سفینه را برای عزیمت آماده می‌کرد بوتاکس عجولانه اشعه‌ی نفوذیش را به کار انداخت تا آخرین بار نمونه‌هایش را بررسی کند. روی مارج و چارلی که در آپارتمانِ مارج بودند زوم کرد. ناگهان، اندامش سفت شد و رنگین‌کمانی از رنگ‌های درخشان را از خود ساطع کرد. «ناخدا گارم! ناخدا گارم! ببینید حالا دارن چی کار می‌کنند!» اما در همان لحظه، سفینه از ایستِ زمانی خارج شد.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
باران
دوشنبه 16 بهمن 1391 22:24
میگن با هر کی دوست بشی شکل و فرم اونو میگیری..





فکرشو بکن...





اگه با خدا دوست بشیُ، چه زیبا شکل میگیری....



باران
دوشنبه 16 بهمن 1391 21:55
حواکه باشی بعضی ها هوا
برشان میدارد که ادمند
باران
یکشنبه 24 دی 1391 20:43
این روزهــــایم به تظاهر می گذرد...
تظاهر به بی تفاوتی،
تظاهر به بی خیـــــالی،
به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست... اما . . .
چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"
باران
یکشنبه 24 دی 1391 20:41
تیک تیک ثانیه ها در گوش دقایق می خوانند و...

دقایق برای ساعتها نجوا می کنند....

ساعتها، روزها را به بازی می گیرند و....

روزها ،ماه ها را و ....

ماه ها..... سالها را

واین چنین می شود که ایام می گذرد

ومن روزهای بی قراری و دلتنگی و تنهاییم را

باهزار روایت بی الفبا از حضور تو ترسیم می کنم و...

می گویم:.

.

.

انگار همین دیروز بود



مارلا
چهارشنبه 1 آذر 1391 19:47
چه زیباست جمع بستن خود با کسی که دوستش میداری
Virtual
پنجشنبه 11 آبان 1391 20:59
you are a Capricious boy
پاسخ امیر حسین (هانون) : tnx.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر