شنبه 23 اردیبهشت 1391  09:38

روزی روزگاری توی یه شهر کوچیک که همه ی کوچه هاش قدیمی و زوار در رفته بود و

آدماش همه زندگی بسیار ساده ای داشتن ولی زیاد رابطه ای با هم نداشتن و کسی به همسایه ش

یا بقیه ی افراد توجهی نداشت من تغییر ماهیت دادم و انسانیت خودم رو زیر پا گذاشتم ،

ماهیت زندگیم رو عوض کردم و تبدیل به یه حس شدم ، حسی که می خواست خودش رو تو

دل آدما جا بده و اونا رو به هم نزدیک کنه .

من اسم خودم رو گذاشتم (( محبت )) ، اولش نمی دونستم کاری که دارم می کنم نتیجه ای میده

یا این مردم همین جوری می مونن و کاری از دستم بر نمیاد ولی خوب من امید داشتم ... امید به

این که می تونم یه راه به داخل دلای آدما پیدا کنم .

از همون روز کارم رو شروع کردم ، در اولین خونه رو کوبیدم و منتظر شدم تا صاحبخونه بیاد

و در رو به روی محبت باز کنه ، در باز شد ولی خوب کسی منو نمی تونست ببینه ، اون پیرزن

که در رو به روی من باز کرد فکر کرد یه مزاحم بوده و به همین خاطر غرغر کنان چند تا

فحش داد و در رو بست ولی من وارد شده بودم ، خوب حالا نوبت من بودم ، باید منتظر یه

فرصت می شدم تا این پیرزن که اولین شکار من بود یه جا ساکن بشه و یا بشینه ، خوشبختانه

زیاد طول نکشید و رفت و روی تختی که گوشه ی حیاط و زیر درخت هلو بود نشست ، الان

بهترین فرصته ، رفتم و رو به روش نشستم ، ولی نمی دونستم چه جوری به د لش راهی پیدا کنم

، اونم که منو نمی دید پس خیلی راحت دراز کشید و خوابید ، فکر کردم و فکر کردم و

همونجا نشستم .

آره ، راهش همین بود . دستم رو گذاشتم رو سینه ش و روی قلبش ، تمرکز کردم و ذره ای

از وجودم رو به قلبش فرستادم . باید صبر کنم تا بیدار بشه و ببینم آیا فایده ای داشته یا نه ...

تق تق ... تق تق ... صدای در حیاط میاد ، پیرزن بیدار میشه و به طرف در میره ، در رو

باز می کنه ، کسی پشت در نیست ، ولی پیرزن فقط میگه : خدا به راهه راست هدایتش کنه

هر کس که این در رو کوبید و منه پیرزن رو بیدار کرد ...

خوبه ، خوبه ، خدا رو شکر . پس اثر گذاشت ، هنوز در رو نبسته من میام از خونه ش

بیرون آخه کارم اونجا تموم شده .

شروع می کنم یک به یک درهای خونه رو زدن و وارد هر خونه که میشم ذره ای از وجودم

رو به قلبه اونا هدیه می کنم و از اون خونه میام بیرون ، کار زیادی دارم ، همه ی شهر رو

باید از وجود خودم مملو کنم ...

ادامه دارد...


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
ساعی یا کوشا نمیدونم!
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 11:10
با محبت دل ها نرم میشه و دوستی ها فزونی میابد...
با محبت "همه چی آرومه"

پست خیلی خیلی قشنگیه
ممنون ممنون وباز هم ممنون بخاطر پستای بسیار خوبتون.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر