تبلیغات
هانون را شنیده ای؟ - گدای نابینا
پنجشنبه 27 بهمن 1390  11:33

                           

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود، و کلاه و تابلویی

را کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته شده بود:

 

" من کور هستم لطفا کمک کنید " روزنامه نگار خلاقی که از آن طرف

می گذشت نگاهی به آن مرد نابینا انداخت نگاه به کلاهی کرد که فقط

چند سکه درون آن بود چند سکه از جیب در آورد و درون کلاه انداخت و

بی آنکه اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت و نوشته ی دیگری روی آن

نوشت و دوباره تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر همان روز روزنامه نگار در حالی که از کار خود باز می گشت متوجه

شد کلاه مرد نابینا پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای

قدمهای خبرنگار او را شناخت و خواست که اگر او همان کسی است

که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است.

روزنامه نگار جواب داد چیز مهمی نبوده است و من فقط نوشته شما را

به صورتی دیگر نوشته ام و سپس لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچ وقت ندانست آن مرد در آن روز چه نوشته بود آن روز روی

تابلو مرد نابینا این جمله نوشته شده بود:

" امروز بهار است اما افسوس که من نمی توانم آن را ببینم. "


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 27 بهمن 1390
نظرات()   
   
rahgozar
شنبه 13 اسفند 1390 15:02
bahat movafegham armaghan
ارمغان
چهارشنبه 10 اسفند 1390 23:15
azemat dr negahe tost na b an chiz k b an minegari
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر