دوستانی که مایل به همکاری با این وبلاگ هستند می توانند مطالب خود را به آدرس زیر ارسال یا از طریق فرم تماس با ما در همین وبلاگ پست های خود را ارسال كنند :
آمدم تو را ببینم، مارتین!
تو اینجا نیستی. روی پلههای جلو خانهات مینشینم، به درت تکیه میدهم و
فکر میکنم توی جایی از شهر باد برایت خبر میآورد تا بدانی که من اینجا
هستم. این باغچهی توست، گلِ ناز قد کشیده و بچههای کوچه شاخههای دم دست
را میکشند. روی زمین و دور و بر دیوار گلهای پراکندهای را میبینم که برگهاشان
به شمشیر میماند. رنگشان آبی نفتی است و شبیه سربازها
هستند خیلی مهم هستند، خیلی نجیب. تو هم سربازی. به خاطر زندگیات رژه میروی
یک، دو، یک دو... همه باغچهات یکدست است، درست مثل خودت با قدرتی که
اعتماد بهنفس میآورد. اینجا به دیوار خانهات تکیه میدهم، مثل
آن وقتها که به تو تکیه میدادم. آفتاب به شیشهی پنجرهها میتابد، دیر
شده و کمکم رنگ میبازد. آفتاب داغ شمشادهایت را گرم کرده و بوی آنها
همهجا را گرفته. آفتاب پَر است. روز به پایان خود نزدیک میشود. همسایهات میگذرد.
نمیدانم که مرا میبیند یا نه. میخواهد باغچهاش را آب بدهد. یادم هست که وقتی مریض میشدی برایت
سوپ میآورد و دخترش به تو آمپول میزد... دربارهی تو فکر میکنم انگار تو
را به درون خودم میخوانم و همانجا حبس میشوی. دوست دارم خیالم راحت باشد که تو را
فردا میبینم و پسفردا و همیشه، بیهیچ وقفهای، دوست دارم تماشایت کنم
هرچند که ذرهذره چهرهات برایم آشناست؛ میخواهم هیچچیز بین ما تصادفی
نباشد. روی کاغذ خم شدهام و همه اینها را برایت
مینویسم و فکر میکنم که حالا، توی محلهای از شهر با عجله میروی با همان
قامت رشید و عزم استواری که داری، توی یکی از خیابانهایی که همیشه فکر میکنم
هستی؛ نبش دو نیلیس و چنکودو فبروو، یا ونوسیانو کارانسا، روی یک از نیمکتهای
خاکستری دلگیر نشستهای که جمعیت عجول موقع سوار شدن به اتوبوس آن را
خرد کردهاند، باید توی خودت حس کنی که من اینجا منتظرت هستم. آمدهام که فقط بگویم میخواهمت و چون
اینجا نیستی برایت مینویسم. نمیتوانم درست بنویسم چون آفتاب پریده و من
اطمینان ندارم چه مینویسم. بچهها دواندوان میآیند. پیرزنی آزرده میگوید:
«مواظب باشید. به دست من نخورید که میریزد...» قلم را میاندازم
مارتین و کاغذ خطدار را و دستهایم را میاندازم، بیفایده و منتظر تو هستم. فکر میکنم که دلم میخواهد تو را بغل کنم،
گاهی دوست دارم بزرگتر میشدم چون جوانی توی خودش همهچیز را به عشق
نسبت میدهد. سگی پارس میکند، پارسی گزنده. فکر میکنم
وقتش رسیده که بروم. کمی که بگذرد همسایه میآید تا چراغهای خانهات را
روشن کند، کلید دارد و چراغ اتاق خوابت را روشن میکند که رو به خیابان
است، چون توی این محل دزدی زیاد شده. بیشتر وقتها مال فقیرها را میدزدند،
فقیرها همدیگر را لخت میکنند... میدانی از وقتی بچه بودم این طوری مینشستم
و منتظر میماندم، همیشه مطیع بودم چون انتظار تو را میکشیدم. چشم به راه
تو میماندم، میدانم که همه زنها چشم به راه میمانند. چشم به راه آینده
هستند، تصاویری که در تنهاییشان شکل میگیرد، جنگلی که به سوی آنها راه
میافتد و عدهی بزِ َگر، ُمرد؛ اناری که
ناگهان باز میشود و دانههای سرخ و براقاش را به نمایش میگذارد، اناری
مثل دهانی رسیده با هزاران بخش. بعداً، ساعتهایی که به تحلیل گذشته، به
ساعات واقعی بدل میشود، جان میگیرد، وزن مییابد. آه ای عشق، چقدر پُریم
از تصویرهای درونی، پر از چشماندازهای تهی. شامگاه است و تقریباً قادر نیستم ببینم
چه مینویسم. حرفها را درک نمیکنم، شاید برایت سخت باشد که بر صفحهی کاغذ
نوشتهام «میخواهمت... نمیدانم آیا این کاغذ را از زیر در میاندازم تو، یا
نه، نمیدانم.
من پا به پای موکب خورشید
یک روز تا غروب سفر کردم
دنیا چه کوچک است
وین راه شرق و غرب چه کوتاه
تنها دو روز راه میان زمین و ماه
اما من و تو دور
آنگونه دور دور که اعجاز عشق نیز
ما را به یکدیگر نرساند ز هیچ راه
آه
دو شاخه نرگست ای یار دلبند
چه خوش عطری درین ایوان پراکند
اگر صد گونه غم داری چو نرگس
به روی زندگی لبخند لبخند
گل نارنج و تنگ آب و ماهی
صفای آسمان صبحگاهی
بیا تا عیدی از حافظ بگیریم
که از او می ستانی هر چه خواهی
سحر دیدم درخت ارغوانی
کشیده سر به بام خسته جانی
بهارت خوش که فکر دیگرانی
سری از بوی گلها مست داری
کتاب و ساغری در دست داری
دلی را هم اگر خشنود کردی
به گیتی هرچه شادی هست داری
چمن دلکش زمین خرم هوا تر
نشستن پای گندم زار خوشتر
امید تازه را دریاب و دریاب
غم دیرینه را بگذار و بگذر
نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
نازلی ! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!
نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!
و
رفت...
در دل ِ مه
لنگان
زارعی شکسته می گذرد
پا در پای سگی
گامی گاه در پس او
گاه گامی در پیش.
وضوح و مه
در مرز ویرانی
در جدالند،
با تو در این لکه قانع آفتاب امــّا
مرا
پروای زمان نیست.
خسته
با کوله باری از یاد امــّا،
بی گوشه بامی بر سر
دیگر بار.
اما کنون بر چار راه ِزمان ایستاده ایم
و آنجا که بادها را اندیشه فریبی در سر نیست
به راهی که هر خروس ِ باد نمات اشارت می دهد
باور کن!
کوچه ما تـنگ نیست
شادمانه باش!
و شاهراه ما
از منظر ِ تمامی ِ آزادیها می گذرد
ای علت قشنگی رویا و خواب من
تنها دلیل گل شدن اضطراب من
ای راه حل ساده ی جبران تشنگی
فواره ی نگاه قشنگ تو آب من
رفتی چه قدر ساده دل آسمان شکست
در عکس مهربان تو در کنج قاب من
باران چه قدر حرف تو را گوش می کند
می بارد آن قدر که نیایی به خواب من
گرچه نگاه عاشق تو هیچ کم نکرد
از اوج دل ندادن تو یا عذاب من
اما دل شکسته ی من باز هم نوشت
صد آفرین به چشم تو و انتخاب من
مامان؟ جانم! تو منو بیشتر دوست داری یا جسی رو؟ زن زیر گلوی توله سگ را آهسته می خواراند. بدون این که سرش را بالا بیاورد:این چه حرفیه عزیزم! معلومه که تورو دوست دارم.تو دخترمی. زیر چشمی به ظرف دخترک نگاه کرد:اگه صبحانه ات رو خوردی می تونی بری بازی.فقط تو آب نری. دختر کوچولو دوستانش را دید که خنده کنان کنار ساحل دنبال هم می دویدند،آب بازی می کردند و مادرش را که توله سگ را بالا گرفته بود، او را در هوا تکان می داد و با او حرف میزد. از جا بلند شد.از جا میوه ایی سیبی برداشت و به طرف توله پرت کرد.با سرعت از میز دور شد و چند متر آن طرف تر ایستاد.دست به کمر زد:تو مامان دروغ گویی هستی. زن داد زد:دختر بد به جایی که ضربه خورده بود دست کشید.ناله ی توله بلند شد. زن او را محکم به سینه اش فشار داد:ناراحت نشو عزیزم.بچه اس دیگه.من معذرت می خوام. نویسنده:سهیل میرزایی
صورتش را روی شانه ی جک بالا و پایین برد.
نفس راحتی کشید:ممنونم که اجازه دادی سرمو روی شونه ت بذارم.احساس آرامش عجیبی به م دست داد. جک سرش را جلو برد و زبان در آورد. زن با کف دست صورت او را پس زد:تو که می دونی از این کار بدم می یاد. دوباره سر را روی شانه ی او گذاشت:حالا بذار یه کمی بخوابم. و چشم روی هم گذاشت. جک رو گرداند و به قاب عکس روی دیوار نگاه کرد. عکس زن و خودش که کنار ساحل انداخته شده بود. زن، دست ها را قلاب کرد و لای پایش گذاشت:آفرین پسر خوب. چشم بازكرد و به ترک تازه ی روی سقف خیره شد. یک آن، نگاهش در نگاه جک تلاقی کرد. خندید:ای سگ بدجنس!!! جک دمش را بالا برد و آهسته در هوا تکان داد. نویسنده:سهیل میرزایی
از پیش من برو که دل آزارم
ناپایدار و سست و گنه کارم
در کنج سینه یک دل دیوانه
در کنج دل هزار هوس دارم
قلب تو پاک و دامن من ناپاک
من شاهدم به خلوت بیگانه
تو از شراب بوسه من مستی
من سرخوش از شرابم و پیمانه
چشمان من هزار زبان دارد
من ساقیم به محفل سرمستان
تا کی ز درد عشق سخن گویی
گر بوسه خواهی از لب من بستان
عشق تو همچو پرتو مهتابست
تابیده بی خبر به لجن زاری
باران رحمتی است که می بارد
بر سنگلاخ قلب گنهکاری
من ظلمت و تباهی جاویدم
تو آفتاب روشن امیدی
بر جانم ای فروغ سعادتبخش
دیر است این زمان که تو تابیدی
دیر آمدم و دامنم از کف رفت
دیر آمدی و غرق گنه گشتم
از تند باد ذلت و بدنامی
افسردم و چو شمع تبه گشتم
در منی و این همه ز من جدا
با منی ور دیده ات بسوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از آن دمی که بی خبر زمن
بر کشی تو رخت خویش از این دیار
سایه تو ام بهر کجا روی
سر نهاده ام به زیر پای تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا که برگزینمش به جای تو
شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو ، در تو آورم پناه
موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم ، دریغ و درد
رشته وفا مگر گسستنی است ؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است ؟
دیدمت شبی بخواب و سرخوشم
وه ، مگر به خوابها ببینمت
غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و ز شاخه ها بچینمت
شعله میکشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند، بلکه ره برم شوق
در سراچه غم نهان تو
رنگ پاییز است این بی تابی ام
زرد و نارنجی است آتش بازی ام
*
رنگ دریاهاست این بیداری ام
آبی و زیباست شعر جاری ام
*
صورتی رنگ است این بی خوابی ام
سرخ سرخست این تب تنهایی ام
*
هر چه هرجا هست رنگش داده ام
من فقط در رنگ چشمت مانده ام
*
رنگ چشمت چون نهال کوچکیست
شیطنت هایش شبیه کودکیست
*
رنگ چشمت کوچه باغی پر درخت
که پرستویی از آنجاها نرفت
*
رنگ چشمت یک پل و یک انتظار
یک سلام و یک نگاه بی قرار
*
رنگ چشمت بوی باران در غروب
رنگ عاشق بودن دلهای خوب
*
رنگ چشمت مثل بغضی در سکوت
یا شبیه ناله های یک فلوت
*
رنگ چشمت چشمه سار سادگی
بهترین آغاز این دلدادگی
*
رنگ چشمت مثل حرفی ناتمام
من فقط باید بگویم یک کلام
*
رنگ چشمت بهترین رنگ خداست
من نمی دانم!
نمی دانم شبیه آن کجاست !!
...
شب از شبهای پاییزی ست
از آن همدرد و با من مهربان شبهای اشک آور
ملول و سخته دل گریان و طولانی
شبی که در گمانم من که ایا بر شبم گرید ، چنین همدرد
و یا بر بامدادم گرید ، از من نیز پنهانی
من این می گویم و دنباله دارد شب
خموش و مهربان با من
به کردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش ، دل برکنده از بیمار
نشسته در کنارم ، اشک بارد شب
من اینها گویم و دنباله دارد ش
پوستینی کهنه دارم من
یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیاکانم مرا ، این روزگار آلود
جز پدرم آیا کسی را می شناسم من
کز نیاکانم سخن گفتم ؟
نزد آن قومی که ذرات شرف در خانه ی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر ، حتی برای آدمیت ، تنگ
خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن ، که من گفتم
جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می گفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدم
کاندر اخم جنگلی ، خمیازه ی کوهی
روز و شب می گشت ، یا می خفت
این دبیر گیج و گول و کوردل : تاریخ
تا مذهب دفترش را گاهگه می خواست
با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید
رعشه می افتادش اندر دست
در بنان درفشانش کلک شیرین سلک می لرزید
حبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه می بست
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست
هان ، کجایی ، ای عموی مهربان ! بنویس
ماه نو را دوش ما ، با چاکران ، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کرت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست اینچنین ، یا آنچنان ، بنویس
لیک هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان ، تاریخ
پوستینی کهنه دارم من که می گوید
از نیاکانم برایم داستان ، تاریخ
من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست
پوستینی کهنه دارم من
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی داستانگوی از نیاکانم ،که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند
سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
داشت کم کم شبکلاه و جبه ی من نو ترک می شد
کشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم ، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
پوستین کهنه ی دیرینه ام با من
اندرون ، ناچار ، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
و آن به آیین حجره زارانی
کانچه بینی در کتاب تحفه ی هندی
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه
روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان و خیزان
تا بدین غایت که بینی ، راه پیمودیم
سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستیم را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
این مباد ! آن باد
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست
پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیاکانم مرا ، این روزگار آلود
های ، فرزندم
بشنو و هشدار
بعد من این سالخورد جاودان مانند
با بر و دوش تو دارد کار
لیک هیچت غم مباد از این
کو ،کدامین جبه ی زربفت رنگین میشناسی تو
کز مرقع پوستین کهنه ی من پاکتر باشد ؟
با کدامین خلعتش ایا بدل سازم
که من نه در سودا ضرر باشد ؟
ای دختر جان!
همچنانش پاک و دور از رقعه ی آلودگان می دار
در یک غروب بهاری زنگ خانه ی کوچه بی نام سر ساعت 7 به صدا در
آمد. دخترک در پشت پنجره دزدکی نگاهی انداخت! صدای قلبش به مانند آهنگ دل انگیز بود بایک دسته گل سرخ به دیدارش آمده بود. از خوشحالی سر از پا نمی شناخت. در یک غروب بهاری 88، زن با چهره زرد رنگ آهی کشید. مرد دستان سرد زن را در دستانش گرفت وگفت: آرزویت چیست؟ زن گفت کاش زمان می ایستاد! و رمانم به پایان می رسید و آ ن وقت می فهمیدی چقدر دوستت دارم. اشک در چشمانش نمایان شد وگفت: کاش زمان می ایستاد و تو با من بودی!
پاییز 88 وارد سالن غذا خوری می شویم! سالن بی روح زندان مرا عذاب می دهد هر چند مگه سلولش خوبه!؟ زندان با این دیوارهای بلندش با این سیم های خاردارش و تا بی نهایت تاریکی است و حتا غم ها را در دل حبس می کند. 15مهر : از صبح صدای رگبار باران را می شنوم عاشق قطره قطره های باران هستم . دلم گرفته می دانی که خیلی حرف دارم بخصوص برای یک زن اعدامی که امیدی به زندگیش نیست! آیا
قاضی مرا خواهد بخشید. یعنی به جرم های روحی هم رسیدگی می کنند، نه مرا
نمی بخشد! باورم نمی شود من قاتل باشم ! منی که عاشق گل ها و آواز پرندگان
هستم یعنی من در خواب هستم! 30 مهر: سمانه هم سلولی ام می گوید: زندان با خانه ی که من بودم هم اسم بودند . خسته ام خسته، هر دوی ما خسته ایم کاش کسی حرف های ما را می شنید. 1 آبانماه: ساعت 6 صبح بعد از ظهر دادگاهی می شوم، به قاضی خواهم گفت:
در خیالم صد بار کشتمش چون روحم را کشت بدون آنکه کسی بفهمد. و من فقط می خواستم یکنفر بیاید کمکم کند و ببیند تیکه های ریز ریز شده قلب شکسته ام را یا اگر آنقدر سنگ دل نبود می آمد و با زبان بی زبونی حتا می گفت: تو گناه ای نداشتی شاید می بخشیدم! و لی حالا بی تفاوت شدم چون من یک اعدامی بیگناه هستم و از این بابت خوشحالم که حداقلش توانستم این روانی به ظاهر سالم از بین ببرم . ٢۵/٨/٨٨
سنگ از کمان پسرک رها شد. به سینه ی شیشه خورد.آن را شکست. کنار خورده های آن نشست. شیشه که صد پاره شده بود نالید:خدایا شکرت. سنگ با تعجب گفت:خدایا شکرت!؟ شیشه،شکسته بسته گفت:وقتی که تنها باشی همنشینی با سنگ ام موهبتی ست.
جادوی تراشی چربدستانه
خاطره پا در گریز عشقی کامیاب را
که کجا بود و چه وقت،
به بودن و ماندن
اصرار می کند:
بر آبگینه این جام فاخر
که در آن
ماهی سرخ
به فراغت
گامهای فرصت کوتاهش را
نان چون جرعه زهری کشتیار
نشخوار
می کند.
***
از پنجره
من
در بهار می نگرم
که عروس سبز را
از طلسم خواب چوبینش
بیدار می کند.
من و جام خاطره را،و بهار را
و ماهی سرخ را
که چونان « نقطه پایانی » رنگین و ’مذ ّ هب
فرجام بی حصل تبار تزئینی خود را
اصرار می کند.
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های اینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))
دخترك بر خلاف همیشه كه به هر رهگذری می رسید، آستین لباس او را می كشید تا یك بسته آدامس به او بفروشد. این بار رو به روی زنی كه روی صندلی پارك نشسته و نوزادش را در آغوش گرفته،ایستاده بود و او را نگاه می كرد. گاه گاهی كه زن به نوزاد لبخنند می زد،لب های دخترك نیز بی اختیار از هم باز می شد. مدتی گذشت،دخترك از جعبه بسته ای برداشت و جلو روی زن گرفت. زن رو به سمت دیگری كرد:برو بچه،آدامس نمی خوام. دخترك گفت:بگیر.پولی نیست.
- داشتی به چی فکر می کردی؟ زن آه کشید:داشتم به زمین فکر می کردم. - ولی اون جا ما خیلی اذیت شدیم.یادت که نرفته؟ زن به آسمان نگاه کرد:در عوض چیزی داشتیم که مال خودمون بود. - اشتباه نکن.من و تو هیچی از خودمون نداشتیم. زن دست در نهر عسل کرد.به نقطه ایی خیره شد:چرا داشتیم. - چی داشتیم؟ زن کمی از عسل را چشید و گفت:آزادی. کلاغی از روی شاخه ی درختی پرید. ماری از کنار پای مرد رد شد. همهمه ی حیوانات فضای بهشت را پر کرده بود. شیطان، پشت درختی ایستاده بود و با خوش حالی دست به هم می مالید. فرشته ها، نگران و مضطرب، به خداوند خیره شده بودند. خدا، متفکرانه به زمین نگاه کرد و سر تکان داد.
آخرین پست ها