شنبه 28 آذر 1388  19:15
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده وصمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد :
... با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد
یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمی دهد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد
کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد
جز دلت که قطره ای است بی کران
کس نشان ز بیکران نمی دهد
عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد ...


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 28 آذر 1388  19:13
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

چه گریزیت ز من ؟
چه شتابیت به راه ؟
به چه خواهی بردن
در شبی این همه تاریک پناه ؟
مرمرین پله آن غرفه عاج
ای دریغا که زما بس دور است
لحظه ها را دریاب
چشم فردا کور است
نه چراغیست در آن پایان
هر چه از دور نمایانست
شاید آن نقطه نورانی
چشم گرگان بیابانست
می فرومانده به جام
سر به سجاده نهادن تا کی ؟
او در اینجاست نهان
می درخشد در می
گر بهم آویزیم
ما دو سرگشته تنها چون موج
به پناهی که تو می جویی خواهیم رسید
اندر آن لحظه جادویی اوج !


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 26 آذر 1388  11:22
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

در پیش کومه ام
در صحنه ی تمشک
بیخود ببسته است
مهتاب بی طراوت.لانه.
*
یک مرغ دل نهاده ی دریادوست
با نغمه هایش دریایی
بیخود سکوت خانه سرایم را
کرده است چون خیاش ویرانه.
*
بیخود دویده است
بیخود تنیده است
"لم" در حواشی "آئیش"
باد از برابر جاده
کانجا چراغ روشن تا صبح
می سوزد از پی چه نشانه.
*
ای یاسمن تو بیخود پس
نزدیکی از چه نمی گیری
با این خرابم آمده خانه.


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 26 آذر 1388  11:21
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

سر آمد یک شب تنهای دیگر
سپیده سر زد و فردای دیگر
به ایوانم نشسته یک کبوتر
به گلدانم گل زیبای دیگر
*
دوباره روز جاری مثل شبنم
و ذره های نور و کار و کوشش
در این صبح بهاری تازه تر شد
صدای پای بازی های خواهش
*
نسیم معرفت در کوچه پیچید
چناری می تکانَد شاخه ها را
و احساسی که شاید زندگانی ست
نوازش می کند پروانه ها را
*
به روی سَردَرِ یک خانه دیدم
هزاران مورچه مشغول کارند

بیارند و بذارند و بپاشند
بگیرند و بیارایند، بکارند
*
طراوت می چکد از تکه ابری
گل سرخی روان در جوی آب است
خدا می داند در دست که بوده؟
شب پیش و کنون بر روی آب است
*
زدم از دست تو فریاد آخر
مرا دیوانه کردی ای تو جاری
میان دفتر و شعر و کتابم
دلم بیچاره شد از بی قراری
*
چه باید سر کنم با روزِ دیگر
چه سازم با عبور لحظه هایم
در این صبح بهاری مانده ام من
کنار بلبلان بی صدایم
*
دگر من فرصت بودن ندارم

کسی حرف دل من را نفهمید
شدم مانند آن گل که زمانه
شبی از ساقه شادی مرا چید
*
به جوی سرنوشت خود روانم
شبیه نقشه ای نقشِ بر آبم
خدا می داند از خوابی که دیدم
شب پیش و کنون بر روی آبم
... 


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 26 آذر 1388  11:10
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

شانه های تو
همچو صخره های سخت و پر غرور
موج گیسوان من در این نشیب
سینه میکشد چو آبشار نور
شانه های تو
چون حصار های قلعه ای عظیم
رقص رشته های گیسوان من بر آن
همچو رقص شاخه های بید در کف نسیم
شانه های تو
برجهای آهنین
جلوه شگرف خون و زندگی
رنگ آن به رنگ مجمری مسین
در سکوت معبد هوس
خفته ام کنار پیکر تو بی قرار
جای بوسه های من بر روی شانه هات
همچو جای نیش آتشین مار
شانه های تو
در خروش آفتاب داغ پر شکوه
زیر دانه های گرم و روشن عرق
برق می زند چو قله های کوه
شانه های تو
قبله گاه دیدگان پر نیاز من
شانه های تو
مهر سنگی نماز من


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 23 آذر 1388  08:52
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

 هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز
 آن شب که عالم عالم لطف و صفا بود
من بودم و توران و هستی لذتی داشت
وز شوق چشمک می زد و رویش به ما بود
ماه از خلال ابرهای پاره پاره
چون آخرین شبهای شهریور صفا داشت
 آن شب که بود از اولین شبهای مرداد
بودیم ما بر تپه ای کوتاه و خاکی
در خلوتی از باغهای احمد آباد
هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز
پیراهنی سربی که از آن دستمالی
دزدیده بودم چون کبوترها به تن داشت
 از بیشه های سبز گیلان حرف می زد
آرامش صبح سعادت در سخن داشت
آن شب که عالم عالم لطف و صفا بود
گاهی سکوتی بود ، گاهی گفت و گویی
با لحن محبوبانه ، قولی ، یا قراری
 گاهی لبی گستاخ ، یا دستی گنهکار
در شهر زلفی شبروی می کرد ، آری
من بودم و توران و هستی لذتی داشت
آرامشی خوش بود ، چون آرامش صلح
 آن خلوت شیرین و اندک ماجرا را
روشنگران آسمان بودند ، لیکن
بیش از حریفان زهره می پایید ما را
وز شوق چشمک می زد و رویش به ما بود
آن خلوت از ما نیز خالی گشت ، اما
بعد از غروب زهره ، وین حالی دگر داشت
او در کناری خفت ، من هم در کناری
در خواب هم گویا به سوی ما نظر داشت
ماه از خلال ابرهای پاره پاره


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 23 آذر 1388  08:51
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

دو چندان جور ، جان چندان کشید از عمر ِ دلگیرم
 که از عِقد ِ چهل نگذشته ، چون هشتادیان پیرم
روان تنها و دشمنکام، و بر دوشم قلم چون دار
مگر با عیسی ِ مریم غلط کرده ست تقدیرم ؟
چو عیسی لاجرم - تجرید را - در ترک ِ آسایش
به نُه گنبد رسید و هفت اختر ، چار تکبیرم
ز حسرت یا جنون ، بر خود نهم تهمت که : آزادم
به قدّ ِ صیاد بگشاید چو زنجیرم
ز خاکن بر گرفت و می دهد بر باد ِ ناکامی
مگر طفل است ، یا دیوانه این تقدیر ِ بی پیرم ؟
نه پروازی ، نه آب و دانه ای ، نه شوق ِ آوازی
به دام ِ زندگی امید گویی مرغ ِ تصویرم


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 20 آذر 1388  13:59
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

صبح زود بود
 باغ پر صنوبر و
سرود بود
 سینه سرخ ها در اوج ها و اوج ها
پر گشوده فوج ها و فوج ها
 می زد از کران شرق
در نگاه شان
 شعاع شیری سحر
موج ها و موج ها و موج ها
هر گیاه وبرگچه در آستانه ی سحر
 آن صدای سبز را
زان سوی جدار حرف و صوت
می چشید
 آن صدا که موسی از درخت می شنید
گر چه خویش را ز خویشتن
 تکانده بودم و رها شده
 باز هم در آن میان غریبه بودم و کسی
از حضور من خبر نداشت
هرچه واژه داشتم نثار کردم و درخت
لحظه ای مرا به کنه خویش ره نداد


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 20 آذر 1388  13:58
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

دردا که سرشک بخت شوریده ی من
 چون حسرت عشق ، مرده بر دیده ی من
 اشکم همه من ! اشک تو چون پاک کنم ؟
 ای بخت ز قعر قبر دزدیده ی من


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 19 آذر 1388  20:00
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

آن کلاغی که پرید
از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
 همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
 همه می ترسند اما من و تو
 به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوخته بوسه تو
و صمیمیت تن هامان در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحرگاهان فواره کوچک می خواند
 ما در آن جنگل سبز سیال
 شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد ؟
همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه نا محدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
 سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
 و تولد و تکامل و غرور
 سخن از دستان عاشق ماست
 که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
 و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می نگرند


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 19 آذر 1388  19:58
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
همه ذرات جسم خاکی من
از تو ای شعر گرم در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز باده ی روزند
با هزاران جوانه میخواند
بوته نسترن سرود ترا
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم پر شدم ز زیبایی
پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید
حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم ترا هدر کردم
غافل از آنکه تو به جایی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شون زوال
ره تاریک مرگ می سپرم
آه ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ بنگرد در من
روی آینه ام سیاه شود
عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام توست بر آن
می مکم با وجود تشنه خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام میگیرم  


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 19 آذر 1388  19:52
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

تمام عقده‌های فروخورده و حقارت‌های ته‌نشین شده‌تان، قل‌قل می‌کند و از حلق کثیفتان می‌آید بالا و می‌ریزد توی چشم‌های سفیدتان. زل می‌زنید بهم و هر چه نفرتم را می‌ریزم توی نگاهم هم از رو نمی‌روید. عرش را سیر می‌کنید از اینکه چهار نفر ازتان بترسند. وجود بی وجودتان بسته است به چهار تکه آهن و پلاستیک که بستید به خودتان. ازتان بگیرندشان از موش طاعون زا هم ترسوترید. تف بر شما،‌شرم بر شما و نیز گه به گور شما.

توی راه، راننده تاکسیه این پلیس‌ها و بند و بساطشان را می‌بیند، نچ نچ می‌کند و می‌گوید: ای بابا چرا نمیذارن مردم آسایش داشته باشن. این موسوی هم حالا رأی نیاورده دیگه این کارا چیه می‌کنه. بابا بذار مردم زندگیشونو بکنن. حرصم می‌گیرد. توی دلم می‌زنم تو دهنش. موقع پیاده شدن،‌ پاره پوره ترین اسکناس‌هایم را بهش می‌دهم و نمی‌گویم :‌ مرسی آقا، من اینجا پیاده می‌شم؛ می‌گویم: همینجا نگه دار.

هی! هوی! نمی‌دانم چه خطابتان کنم که هیچ فحشی لایقتان نیست. ( یادمان باشد یک چیزی اختراع کنیم وقتی حوصله داشتیم. ) دور همیشه دور شما نمی‌ماند. یک روز ذلیل می‌شوید و در خفت خودتان می‌غلتید. اگر آن وقت من مرده بودم،‌خنده‌ام را از توی قبرم بشنوید.

در آخر یک تعظیم بلند بالا دارم به کسانی که عزیزشان رفته جبهه جنگ و اینها و مفقودالاثر شده است. عجب صبری! حتی نمی‌دانی زنده است یا مرده. لعنتی!

بعد: [شب – خارجی – ولیعصر شمالی]

ماشین‌ها یک بند بوق می‌زنند و اعصاب نداشته‌ام را می‌نوازند. شیشه‌ها را می‌دهیم بالا و از ناچاری رادیو جوان می‌گیریم. سپیده‌ی شجریان ( ایران ای سرای امید/ بر بامت سپیده دمید ... ) را گذاشته است. فحش را می‌کشم به بالا تا پایین همه‌شان. یک مرد سیاهپوش که عکس جوانی – لابد پسرش – با نوار مشکی را با یک دست گرفته و با دست دیگرش وی می‌دهد می‌آید وسط خیابان. زیر لب می‌گویم ای وای و فوری شیشه را می‌کشم پایین و با همان دستم که از امروز مچ‌بند سیاه هم کنار سبزش دارد برایش یک وی می‌فرستم و بغضم می‌ترکد.یادم باشد
تهران شب هایی داشت که توی شلوغی خیابان کسی به زور از کسی راه نمی گرفت؛ کسی جلوی کسی نمی پیچید؛ همه هی قربان هم می رفتند؛ همه داداش هم بودند؛کسی به کسی فحش نمی داد حتی توی ترافیک خرکی. شب هایی داشت که حرص نمی خوردیم، حتی از اینکه پلیس ولیعصر و جردن و شریعتی را با هم ببندد.

سلام دنیا


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 19 آذر 1388  19:51
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

سایه جان سلام.

محبتت را در حالی پاسخ می‌‌دهم که آنفولانزایی بر من مستولی شده که تا بیخ موهایم درد می‌کند.بلایی است که مسلمان نشنود کافر مبیناد. شده‌ایم گرگ دهن‌آلوده یوسف ندریده. کم‌ترین تحفه دین در سرزمین ما همین امراضی است که مشرف‌شدگان برایمان می‌آورند. مغزهایمان دل مارها را زده به پوست و استخوانمان چشم دوخته‌اند.هرچه حرفِ محال و كال و حال بود و نبود را چال كردیم محض مبادا تا اگر هم سكوتی سبز شد مصور كرده باشیم اینهمه خیالِ تمام قد و كهنه و تیز را .دل‌تنگی‌ها را باید روی چشم بگذاری. باید کلمه‌ها را برای دل‌ت هجی کنی، آرام بخوانی‌شان. اعراب بگذاری تا درست خوانده شوند. خوانا بنویسی‌شان تا وقتِ خواندن روان خوانده شوند بی‌مکث، بی‌تردید. نباید دل‌تنگی‌ها را ستاره بزنی. گاهی وقت‌ها ستاره‌ها لابه‌لای نامه‌هایت گم می‌شوند...

دلِ‌تنگ کوچک است. منتظر نمی‌ماند. می‌شکند

این روزها من همان پری کوچک دریایی هستم که صدایش را به ازای یک جفت پای زمینی فروخت/ نمیدانی چقدر میخواهم بگویم دلم تنگت است/ آوازم را فروخته ام افسوس


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 19 آذر 1388  19:50
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

به انتهای جمله رسیده‌ام. فکر می‌کنم: نقطه، سرِ خط. فکر می‌کنم: جمله را ادامه بدهم ... چند تا نقطه کنار هم بگذارم .... و جمله ی دیگری بر هم وزن، بر همان معنا بنویسم ... فکر می‌کنم: چرا نمی‌زنی زیر همه چیز؟ ... چرا نمی‌بینی که نمی‌توانی؟
می‌گویم: مگر این تو نبودی که فکر می‌کردی می‌توانی تا آنجا بمانی که دلت می‌خواهد ... بی‌هراس از ذهنیت گروهی، که تاییدت نمی‌کند ... می‌توانی ببُری هر وقت که بخواهی. نتوانستم. نمی‌توانم. عجیب است ... نمی‌توانم ادامه بدهم ... نمی‌توانم ببُرم.

به انتهای یک جمله رسیده‌ام. فکر می کنم:نقطه
سر خط

 


گفتند آن دو، نیمه هم بودند
هر نیمه، آن نیمه دیگر را کامل می کرد
گلدان و گل
مهتاب و شب

گلدان کنار در خالی ماند و گل؟
بسیار شنیده ام شب بی مهتاب
اما شنیده ای
مهتاب بی شب؟!

من از کدام نیمه سخن می گویم؟

ضیاء.م
 

 

باید تمام شود گاهی و حال همان گاهی ست

پایان.


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 6 آذر 1388  16:15
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم
پا بر سر دل نهاده می گویم
 بگذاشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشین خوشتر
پنداشت اگر شبی به سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم
شبهای دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را
 آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت
"او یک زن ساده لوح عادی بود "
می سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه جاودانه می خواهم
رو، پیش زنی ببر غرورت را
کو عشق ترا به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را
با مهر به روی سینه نفشارد
عشقی که ترا نثار ره کردم
در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت
در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در بدر نمیگردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم
در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان آه نهان به لب نمی رانم
ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو مجو هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز


  • آخرین ویرایش:-
جمعه 6 آذر 1388  16:14
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

شب به روی جاده نمناک
 سایه های ما ز ما گویی گریزانند
دور از ما در نشیب راه
در غبار شوم مهتابی که میلغزد
سرد و سنگین بر فراز شاخه های تاک
سوی یکدیگر به نرمی پیش می رانند
شب به روی جاده نمناک
در سکوت خاک عطر آگین
نا شکیبا گه به یکدیگر می آویزند
سایه های  ما ...
همچو گلهایی که مستند از شراب شبنم دوشین
گویی آنها در گریز تلخشان از ما
نغمه هایی را که ما هرگز نمی خوانیم
نغمه هایی را که ما با خشم
در سکوت سینه میرانیم
زیر لب با شوق میخوانند
لیک دور از سایه ها
بی خبر از قصه دلبستگی هاشان
از جداییها و از پیوستگی هاشان
جسمهای خسته ما در رکود خویش
زندگی را شکل میبخشند
شب به روی جاده نمناک
ای بسا پرسیده ام از خود
زندگی آیا درون سایه هامان رنگ میگیرد ؟
یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟
همچنان شب کور
 میگریزم روز و شب از نور
تا نتابد سایه ام بر خاک
 در اتاق تیره ام با پنجه لرزان
راه می بندم به روزنها
 می خزم در گوشه ای تنها
ای هزاران روح سرگردان
گرد من لغزیده در امواج تاریکی
سایه من کو ؟
نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم
سایه من کو ؟
سایه من کو ؟
او چو رویایی درون پیکرم آهسته می روید
 من من گمگشته را در خویش می جوید
پنجه او چون مهی تاریک
میخزد در تار و پود سرد رگهایم
 در سیاهی رنگ می گیرد
طرح آوایم
 از تو می پرسم
ای خدا ... ای سایه ابهام
 پس چرا بر من نمیخندد
 آن شب تاریک وحشتبار بی فرجام
 از چه در آیینه دریا
صبحدم تصویر خورشید تو می لغزد ؟
 از چه شب بر شانه صحرا
 باز هم گیسوی مهتاب تو می رقصد
 از تو می پرسم
ای خدا ای ظلمت جاوید
در کدامین گور وحشتناک
 عاقبت خاموش خواهد شد
 خنده خورشید ؟
من نمیخواهم
سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
من نمیخواهم
او بلغزد دور از من روی معبرها
یا بیفتد خسته و سنگین
زیر پاهای رهگذرها
او چرا باید به راه جستجوی خویش
روبرو گردد
با لبان بسته درها ؟
او چرا باید بساید تن
بر در و دیوار هر خانه ؟
او چرا باید ز نومیدی
پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه ؟
آه ...ای خورشید
لعنت جاوید من بر تو
 شهد نورت پر نیمسازد دریغا جام جانم را
با که گویم قصه درد نهانم را
سایه ام را از چه از من دور میسازی ؟
از چه دور از او مرا در روشنایی ها
رهسپار گور می سازی ؟
گر ترا در سینه گنج نور پنهانست
 بگسلان پیوند ظلمت را ز جان سایه های ما
آب کن زنجیرهای پیکر ما را بپای او
یا که او را محو کن در زیر پای ما
آه ... ای خورشید
 لعنت جاوید من بر تو
 هر زمان رو در تو آوردم
 گر چه چشمان مرا در هفت رنگ خویش
 خیره تر کردی
 لیک در پایم
 سایه ام را تیره تر کردی
از تو می پرسم
ای خدا ... ای راز بی پایان
 سایه بر گور چیست ؟
 عطری از گلبرگ وحشتها تراویده ؟
بوته ای کز دانه ای تاریک روییده ؟
 اشک بی نوری که در زندان جسمی سخت
 از نگاه خسته زندانی بی تاب ! لغزیده ؟
از تو می پرسم
تیرگی درد است یا شادی ؟
جسم زندانست یا صحرای آزادی ؟
ظلمت شب چیست ؟
شب خداوندا
سایه روح سیاه کیست ؟
وه که لبریزم
از هزاران پرسش خاموش
 بانگ مرموزی نهان می پیچدم در گوش
 این شب تاریک
سایه روح خداوند است
سایه روحی که آسان می کشد بر دوش
بار رنج بندگان تیره روزش را
آه ...
او چه میگوید ؟
او چه میگوید ؟
خسته و سرگشته و حیران
میدوم در راه پرسش های بی پایان


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 4 آذر 1388  21:28
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

لبها پریده رنگ و زبان خشک و چاک چاک
رخساره پر غبار غم از سالهای دور
در گوشه ای ز خلوت این دشت هولناک
 جوی غریب مانده ی بی آب و تشنه کام
افتاده سوت و کور
بس سالها گذشته کز آن کوه سربلند
پیک و پیام روشن و پکی نیامده ست
 وین جوی خشک ، رهگذر چشمه ای که نیست
در انتظار سایه ی ابری و قطره ای
چشمش به راه مانده ، امدیش تبه شده ست
 بس سالها گذشته که آن چشمه ی بزرگ
 دیگر به سوی معبر دیرین روانه نیست
 خشکیده است ؟ یا ره دیگر گرفته پیش ؟
 او ساز شوق بود و سرود و ترانه داشت
 و کنون که نیست ، ساز و سرود و ترانه نیست
در گوشه ای ز خلوت دشت اوفتاده خوار
 بر بستر زوال و فنا ، در جوار مرگ
با آن یگانه همدم دیرین دیر سال
 آن همنشین تشنه ، چنار کهن ، که نیست
 بر او نه آشیانه ی مرغ و نه بار و برگ
آنجا ، در انتظار غروبی تشنه است
کز راه مانده مرغی بر او گذر کند
چون بیند آشیانه بسی دور و وقت دیر
بر شاخه ی برهنه ی خشکش ، غریب وار
سر زیر بال برده ، شبی را سحر کند
 این است آن یگانه ندیمی که جوی خشک
 همسایه است با وی و همراز و همنشین
 وز سالهای سال
در گوشه ای ز خلوت این دشت یکنواخت
گسترده است پیکر رنجور بر زمین
ای جوی خشک ! رهگذر چشمه ی قدیم
 وقتی مه ، این پرنده ی خوشرنگ آسمان
گسترده است بر تو و بر بستر تو بال
 ایا تو هیچ لب به شکایت گشودهای
 از گردش زمانه و نیرنگ آسمان ؟
من خوب یادم اید ز آن روز و روزگار
 کاندر تو بود ، هر چه صفا یا سرور بود
 و آن پاک چشمه ی تو ازین دشت دیولاخ
بس دور و دور بود ، و ندانست هیچ کس
 کز کوهسار جودی ، یا کوه طور بود
آنجا که هیچ دیده ندید و قدم نرفت
 آنجا که قطره قطره چکد از زبان برگ
آنجا که ذره ذره تراود ز سقف غار
روشن چو چشم دختر من ، پاک چون بهشت
دوشیزه چون سرشک سحر ، سرد چون تگرگ
من خوب یادم اید ز آن پیچ و تابهات
 و آنجا که آهوان ز لبت آب خورده اند
 آنجا که سایه داشتی از بیدهای سبز
 آنجا که بود بر تو پل و بود آسیا
و آنجا که دختران ده آب از تو برده اند
و کنون ، چو آشیانه متروک ، مانده ای
 در این سیاه دشت ، پریشان وسوت و کور
آه ای غریب تشنه ! چه شد تا چنین شدی
 لبها پریده رنگ و زبان خشک و چاک چاک
رخساره پر غبار غم از سالهای دور ؟


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 4 آذر 1388  21:26
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

چون روشن روشنان فرو میرد
تاریک شود جهان و خوف انگیز
دیگر همه چیز رنگ ِ او گیرد
او اهرمنی ستمگر و خیره ست
 او دشمن روشنی ست ، او دزدی
بر گستره ی قلمروش چیره ست
او چهره ی کائنات را چالاک
تصویر کند به مسخ ِ کوبیکش
چون هندسه ی جذام، وحشتناک
در نوبت او که حکمها راند
از خرد و بزرگ، از نو و کهنه
هچیز به رنگ خود نمی ماند
 هر چیز که هست ، رنگ خود بازد
یکرنگ چو شد جهان ، رود در خواب
خواب است و سیاهی آنچه او سازد
آری ، به شب سیاه خواب انگیز
هر چیز که هست ، حکم شب دارد
 آری ، همه هر چه هست ، جز یک چیز
این است که می ستایم آتش را
 آن روشن پاک ، زنده ی بیدار
 نستوه و بلند ، روح سرکش را


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 4 آذر 1388  21:24
نوع مطلب: () توسط: امیر حسین (جوان)

روز آفاق ِ عاج خواند سرودی
شب اقالیم ِ ابنوش شنفتند
سایه در سایه سحرهای شبانه
تن در امواج گیسوی تو نهفتند
روزها طالع طلایی خود را
 همچو رازی کهن به روی تو گفتند
این جدایان جاودان چه بسا شد
در تو با هم ، چو نقش و آینه خفتند
سِحر شب را به راز روی بسی من
در تو ای طاق ، دیده ام که چه جفتند
باز صبح است و روشنان پگاهی
روی شستند و گرد آینه رُفتند
باز اقالیم عاج خواند از آن دست
 که در آفاق آبنوس شِنفتند


  • آخرین ویرایش:-

معلم هر روز از نبودن چیزی خبر خواهد داد . همیشه می خواهد بداند بعد از آن كه چیزهایی گم شوند چه چیزها یی باقی می مانند . عینكش را روی بینی اش جا به جا می كند و می پرسد : حالا چند تا؟ من چیزی می گویم و از پنجره به ردیف درختان بلوطی كه موازی دیوار مدرسه سر به آسمان كشیده است نگاه خواهم كرد. معلم هم چنان پرسش های بی پایانش را ادامه می دهد و می پرسد : حالا به اندازه انگشتانی كه هستند آدم ها و بلوط ها و گنجشك ها و اسب هایی را كه آنجا در حیاط یا آسمان یا پشت دیوار می بینی نشان بده و من چیزهایی را كه می بینم نشان خواهم داد . با بودن و نبودن آن چیز هاست كه من باید قاعده حساب را یاد بگیرم. معلم می گوید : تو مالك كوشك مهر و هستی باید حساب سیاهه اموال كوشك را داشته باشی . ولی من جایی ما بین بودن ها و نبودن ها مبهوت می مانم . شاید چون آن قدر كوچك خواهم بود كه پاهایم به زمین نمی رسد . معلم می گوید ببین هیچ كس كلاه بر سر ندارد. دختر عمو منظر كلاه قرمزی كه بر سر من است با دست های كوچكش بر می دارد و می خندد. من این خنده را همیشه می شناسم . همیشه گلگون است . به خصوص وقتی كه بر لب های منظر كه زنی بالغ خواهد بود بنشیند. من كه حساب یاد بگیرم تازه شروع آن بهت در میان بودن و نبودن چیز هاست....

ادامه داستان در ادامه مطلب


  • آخرین ویرایش:-
  • تعداد کل صفحات :25  
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...