دوستانی که مایل به همکاری با این وبلاگ هستند می توانند مطالب خود را به آدرس زیر ارسال یا از طریق فرم تماس با ما در همین وبلاگ پست های خود را ارسال كنند :
وقتی وارد شرکت آقای ایکس شدم فرم در خواست استخدام را پر کردم . من ستاره راد مهر سن 27 سال محل تولد کینا بزرگ شده در کانادا چند سالی هم در تهران زندگی می کنم. دوباره نگاهی انداختم به فرم که چیزی از قلم نیفتاده باشد. فرم را روی میز خانم منشی که با آن همه ناز وکرشمه ای که داشت گذاشتم آنچنان چشم ابرو برای من نازک کرد که فکر کرد آمدم خواستگاریش ، اگر من برای دوستان ، آشنایان حتا فامیل موضوع را تعریف می کردم آنها حتما به من می گفتند: - چقدر تو بی عرضه هستی می گرفتی برای برادر ترشیده ات! بعد ها فهمیدم ایشون یعنی خانم منشی همان الناز خانم خودمان دختر خاله آقای ایکس هستند. دختر خاله جان روزهای اول زیر گوشم می گفت آقای ایکس خیلی با نظم است وگفت وگفت پیش خودم گفتم چه خوب وچه جالب تا اینکه عاشقش شدم! یعنی عاشق نظمش شده بودم! به مانند ساعت بود. سر ساعت به محل کارش می آمد – سر ساعت قهوه وکیک می خورد حتا سر ساعت غذایش را می خورد و مرا بخاطر دقیق بودن در کارهای پروژه - انگاری عاشقم شد تا اینکه سر ساعت بهم زنگ می زد . و بعد کم کم ما شدیم زن وشوهرحیف نمی دانستم زن هایش را هم به شکل منظم یا شاید سر ساعت طلاق می دهد !
پیرانه سرم رنج و غم زندان است
آه از غم پیری که دو صد چندان است
من برخی آن پیر خردمند که گفت
دنیا همه زندان خردمندان است
می روم تا زندگی را من نبازم بی بها
روزهای رفته ام را می گذارم زیر پا
دست بر زانوی همت یاعلی
می روم پیدا کنم انگیزه را
*
رو به روی آینه بگشوده لب
عقده های بسته ام را واکنم
از نگاه خود درون آینه
محشری بر پا کنم
*
هر شب اینجا
من زفردا گفته ام
با گل قالی
سخن ها گفته ام
بعضی از شبها کنار آینه
روی انبوه صداقت خفته ام
*
من کسی را مهربانتر از خودم
با خودم تا کهکشانها برده ام
پولک زرین خوابم را فقط
دست تاریکی شب بسپرده ام
حرف های شاعرانه می زنم ؟!
من به جان خود قسم ها خورده ام !
*
فکر فردا را هما ن فردا کنم
کفش حالا را فقط در پا کنم
*
روزها را عاشقانه بشمرم
فکر های هرزه را رسوا کنم
*
روی گل های نگاهم بعد از این
غنچه های تازه تر پیدا کنم
*
می روم تا دستها را
شسته در آبی خنک
جور دیگر آب را معنا کنم
*
خاطرات کهنه را بیرو ن کنم
در به روی مهربانی واکنم
*
گر که سرمایی به خون من دوید
دست ها را می برم تا ها کنم
*
کلبه ای از برگهای دفترم
غصه ها را غرق در دریا کنم
*
یک سبد آلوی تازه می خرم
نذر گنجشکان بی پروا کنم
*
مثل تاک عشق می پیچم به خود
دستها را باز هم بالا کنم
*
حرف های گفتنی را می برم
می نویسم ،قصۀ فردا کنم
*
زورق اندیشه ها را لابه لا
یک ستاره در میانه جاکنم
*
دور تنهایی خود خط می کشم
می روم تا همدمی پیدا کنم...
من سازم : بندی آوازم
برگیرم بنوازم بر تارم زخمخ لا می زنن راه فنا می زن
من دودم می پیچم می لغزم نابودم
می سوزم می سوزم فانوس تمنایم گل کن تو مرا ودرآ
ایینه شدم از روشن و از سایه بری بودم دیو و پری آمد
دیو و پری بودم در بی خبری بودم
قرآن بالای سرم بالش من انجیل بستر من تورات و زبر پوشم اوستا می بینم
خواب بودایی در نیلوفر آب
هر جا گلهای نیایش رست من چیدم دسته گلی دارم
محراب تو دور از دست : او بالا من در پست
خوشبو سخنم نی ؟ باد بیا می بردم بیتوشه شدم در کوه کجا گل چیدم گل
خوردم
در رگ ها همهمه ای دارم از چشمه خود آبم زن آبم زن
و به من یک قطره گوارا کن شورم را زیبا کن
باد انگیز درهای سخن بشکن جاپای صدا می روب هم دود چرا می بر هم موج
من و ما و شما می بر
ز شبنم تا لاله بیرنگی پل بنشان زین رویا در چشمم گل بنشان گل بنشان
من زاده ی شهوت شبی چرکینم
در مذهب عشق ، کافری بی دینم
آثار شب زفاف کامی است پلید
خونی که فسرده در دل خونینم
کودکی هایم اتاقی ساده بود
قصه ای ، دور ِ اجاقی ساده بود
شب که می شد نقشها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
می شدم پروانه ، خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود
قهر می کردم به شوق آشتی
عشق هایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود
شب عبور شما را شهاب لازم نیست
که با حضور شما آفتاب لازم نیست
در این چمن که ز گلهای برگزیده پر است
برای چیدن گل ، انتخاب لازم نیست
خیال دار تو را خصم از چه می بافد ؟
گلوی شوق که باشد طناب لازم نیست
ز بس که گریه نگردم غرور بغض شکست
برای غسل دل مرده آب لازم نیست
کجاست جای تو ؟ - از آفتاب می پرسم -
سوال روشن ما را جواب لازم نیست
ز پشت پنجره بر خیز تا به کوچه رویم
برای دیدن تصویر ، قاب لازم نیست
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر میخاست
لیک درمن تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهو ها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر میشد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
می گذشت از مرز دنیا ها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک ‚ شب میعاد
زان اطاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان میوه های نور
یکدیگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویا ها
زورق اندیشه ام آرام
میگذشت از مرز دنیا ها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن مغرور سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم ؟
بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم
من آن مفهوم مجــّرد را جسته ام.
پای در پای آفتابی بی مصرف
که پیمانه می کنم
با پیمانه روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است.
من آن مفهوم مجــّرد را می جویم.
پیمانه ها به چهل رسید و آن برگشت.
افسانه های سرگردانیت
- ای قلب در به در! -
به پایان خویش نزدیک میشود.
بیهوده مرگ
به تهدید
چشم می دراند.
ما به حقیقت ساعت ها
شهادت نداده ایم
جز به گونه این رنجها
که از عشق های رنگین آدمیان
به نصیب برده ایم
چونان خاطره ئی هر یک
در میان نهاده
از نیش خنجری
با درختی.
***
با این همه از یاد مبر
که ما
- من وتو -
انسان را
رعایت کرده ایم.
***
درباران وبه شب
به زیر دو گوش ما
در فاصله ئی کوتاه از بسترهای عفاف ما
روسبیان
به اعلام حضور خویش
آهنگ های قدیمی را
با سوت
میزنند.
(در برابر کدامین حادثه
ایا
انسان را
دیده ای
با عرق شرم
بر جبینش؟)
***
آنگاه که خوشتراش ترین تن ها را به سکه سیمی
توان خرید،
مرا
- دریغا دریغ -
هنگامی که به کیمیای عشق
احساس نیاز
می افتد
همه آن دم است .
همه آن دم است .
***
قلبم را در مجری ِ کهنه ئی
پنهان می کنم
در اتاقی که دریچه ئیش
نیست.
از مهتابی
به کوچه تاریک
خم می شوم
وبه جای همه نومیدان
میگریم.
آه
من
حرام شده ام!
***
با این همه - ای قلب در به در!-
از یاد مبر
که ما
- من وتو -
عشق را رعایت کرده ایم،
از یاد مبر
که ما
- من و تو -
انسان را
رعایت کرده ایم،
خود اگر شاهکار خدابود
یا نبود
در یکی از آنها،
دختر کوچکی به نام سوفی[2] روی تختش میلرزد و یک خرس عروسکی را در آغوش
گرفته است. شب است. او شش سال دارد. به آرامی گریه میکند، آرام تا آن حد
که میتواند.
از آشپزخانه صدای شکستن شیشه میآید. از پنجرهی
اتاقش میتواند سایههای والدینش را ببیند که روی دیوار خانهی مجاور
افتاده است. صدای یک ضربه میآید و بعد یکی از سایهها میافتد. دخترک
دماغش را در خرس عروسکی فرو میکند. رایحهی لطیفش را فرو میبرد و دعا
میکند.
ماتیاس میداند نباید مداخله کند. اما امروز قلبش پریشان
است. امروز در دنیایی بیرون از کتابخانهاش، یک زائر به راه افتاده است.
زائر میآید ماتیاس را ببیند. بعد از مدتهای مدید زائری به سوی او میآید.
زائر از راهی بسیار دور میآید.
زائر یکی از ماست.
سوفی میگوید: «خدایا، خواهش میکنم. خواهش میکنم کمکمون کن. آمین.»
ماتیاس از دهان خرس عروسکی با او صحبت میکند: «کوچولو، نترس.»
سوفی به تندی نفسش را فرو میبرد. زمزمه میکند: «تو خدا هستی؟»
ماتیاس، سازندهی دنیای او، میگوید: «نه فرزندم.»
سوفی میپرسد: «من قراره بمیرم؟»
ماتیاس میگوید: «نمیدونم.»
آنها،
این انسانهایی که هنوز اسیر هستند، وقتی میمیرند، برای همیشه میمیرند.
سوفی چشمانی روشن، دماغی کوچک و موهایی درهمریخته دارد. وقتی حرکت
میکند، سدیم و پتاسیم در عضلاتش به جنب و جوش در میآیند. ماتیاس،
ناخواسته جسد سوفی را تصور کرد که با تریلیونها جسد دیگر روی قربانگاه
خودپرستی و افراط او توده شدهاند و با این تصور به خود لرزید.
دختر که خرس عروسکی را بغل کرده بود گفت: « خیلی دوستت دارم خرسی.»
از آشپزخانه صدای گریه و شکستن شیشه میآید......
در انتهای عالم
دشتی است بی کرانه
فروخفته زیر برف
با آسمان بسته مه آلود
با کاج های لرزان آواره در افق
با جنگل برهنه
با آبگیر یخ زده
با کلبه های خاموش
بی هیچ کورسویی
بی هیچ های و هویی
با خیل زاغهای پریشان
خنیاگران ظلمت و غربت
از چنگ تازیانه بوران گریخته
پرها گسیخته
با زوزه های گرگ گرسنه
در زمهریر برف
در پرده های ذهن من از عهد کودکی
سرمای سخت بهمن و اسفند
اینگونه نقش بسته است
اهریمنی
اماهمیشه در پی اسفند
هنگامه طلوع بهار است و ایمنی
شب هر چه تیره تر شود آخر سحرشود
اینک شکوه نوروز
آن سان که یاد دارمش از سالهای دور
و انگار قرن هاست که در انتظارمش
آن سوی دشت خالی اسفند
کوهی است شکل کوه دماوند
یک شب که مردمان همه خوابند ناگهان
از دور دست ها
آواز و ساز و هلهله ای می رسد به گوش
طبل بزرگ رعد
بر می کشد خروش
شلاق سرخ برق
خون فسرده در دل ابر فشرده را
م یآورد به جوش
باران مهربان
بوی خوش طراوت و رحمت
آن گاه
دریای روشنایی در نیلی سپهر
معراج شاعرانه پروانگان نور
در هاله بزرگ سپیده
ظهور مهر
گردونه طلایی خورشید
با اسب های سرکش
با یالهای افشان
با صد هزار نیزه زرین بیدمشک
بر روی کوهسار پدیدار می شود
دیو سپید برف
از خواب سهمگینش
بیدار می شود
تا دست میبرد که بجنبد ز جای خویش
در چنگ آفتاب گرفتار می شود
در قله دماوند بر دار می شود
آنک بهار
کز زیر طاق نصرت رنگین کمان
چون جان روان به کوچه و بازار می شود
دشت بزرگ
از نفس تازه نسیم
گلزار می شود
بار دگر زمانه
از عطر از شکوفه
از بوسه از ترانه
وز مهر جاودانه
سرشار می شود
(( کارآگاه در یک شب سرد پاییزی که پشت میزش هنوز نشسته بود. روزنامه را کناری زد - به فکر فرو رفت بعد از مکثی ستوان را چند بار صدا زد )) (( ستوان با عجله گفت : بله قربان )) (( کارآگاه که خوشحالی از چهره اش نما یان بود گفت : من فهمیدم قاتل کیست ! ستوان با خوشحالی گفت: کیست ! )) (( کارآ گاه گفت : زرنگی بگویم که تو ، تو مسابقه برنده شوی )) ١٩/١٠/٨٨
با سلام
از بازدید کنندگان گرامی تقاضا می شود حتما این لینک را بخوانند و به یک هم وطن نیازمند در آمریکا کمک کنند.
نگه دگر به سوی من چه میکنی؟
چو در بر رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد از آن فربیها
تو هم پی فریب من نشسته ای
به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا
که جام خود به جام دیگری زدی
چو فال حافظ آن میانه باز شد
تو فال خود به نام دیگری زدی
برو ... برو ... به سوی او مرا چه غم
تو آفتابی ... او زمین ... من آسمان
بر او بتاب ز آنکه من نشسته ام
به ناز روی شانه ستارگان
بر او بتاب ز آنکه گریه میکند
در این میانه قلب من به حال او
کمال عشق باشد این گذشتها
دل تو مال من، تن تو مال او
تو که مرا به پرده ها کشیده ای
چگونه ره نبرده ای به راز من ؟
گذشتم از تن تو زانکه در جهان
تنی نبود مقصد نیاز من
اگر بسویت این چنین دویده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خیال عشق خوشتر از خیال تو
کنون که در کنار او نشسته ای
تو و شراب و دولت وصال او
گذشته رفت و آن افسانه کهنه شد
تن تو ماند و عشق بی زوال او.
در این چهار
راهها است که خیل مردگان به هم میرسند و انگار همانجا این شاهراه
ممنوعه ممکن است به دنیای ما سرریز کند. ترافیک در تفاطعات زیاد است؛ در
تقاطعها صدای مردگان بیداد میکند و در اینجا سدی که یک واقعیت را از
دیگری جدا میکند، به دلیل عبور و مرور بیشمار رو به نازکی و سستی
میگذارد.
چنین تقاطعی از دنیای مردگان مقارن است با خانهی پلاک 65 در
دنیای ما، تولینگتون پلیس [1]. خانهای با نمای آجری و به سبک معماری سبک
گرگوری [2] که تک و تنها جدا افتاده است. خانهی پلاک 65 هیچ چیز به
خصوص و قابل توجهی ندارد. خانهای قدیمی و فراموش شده؛ نمایندهی نالایقی
از جلال و شکوه دورهای که زمانی قرار بود معرف آن باشد. این ملک برای
مدت 10 سال یا بیشتر خالی و متروک بوده است.
مشتری آن سوی میزش با عذرخواهی زمزمه کرد: «ببخشید قربان، فکر میکنم دارم خستهتان میکنم.»
اسلید
با یاد آوری وظایف طاقتفرسایش دوباره به خود آمد و گفت: «نه اصلاً.
بگذارید ببینم...» و کاغذهایی که مریضش، آقای والتر گراسبین[4] نامی، به
او داده بود را بررسی کرد و ادامه داد: «حالا شما، آقای گراسبین، فکر
میکنید که بهترین فرصت برای امتناع از خدمت سربازی در مشکل مزمن گوش است
که توسط پزشکان غیرنظامی در گذشته با نام اکیوت لابیرنث[5] شناخته میشد.
هوممممم.» اسلید مدارک مربوطه را هم مطالعه کرد.
وظایف او -که البته
ازشان لذت نمیبرد- عبارت بود از مشخص کردن راهی برای مشتریان مؤسسه تا از
خدمت سربازی معاف شوند. جنگیدن علیه چیزها تا الان که خوب پیش نرفته بود.
این اواخر، جراحات جنگی زیادی از ناحیهی پروکسیما[6] گزارش شده بود و
این گزارشها با خود سیلی از کار و مشغله را برای مشاوران خدمات نظامی
کنکورد به همراه آورده بود.
اسلید متفکرانه گفت: «آقای گراسبین، متوجه شدم وقتی وارد دفترم شدید به یک طرف کج هستید.»
آقای گراسبین متعجبانه پرسید: «جدی؟» .....
ملال است که باقی می ماند . دیگر هیچ چیزی نمی تواند انسان را غافلگیر کند مگر ملال . انسان هر بار گمان می کند که به عمق آن رسیده است . اما حقیقت ندارد . در اعماق ملال ، سرچشمه ی ملال دیگری وجود دارد که همیشه تازه است . گاهی اتفاق می افتد که سپیده دم بیدار می شوم و شب را می بینم که در برابر سفیدی های بلعنده ی روز طالع ناتوان شده است و فرار می کند . پیش از فریاد پرندگان ، خنکی مرطوبی وارد اتاق می شود که از دریا می آمد و از شدت پاکی ، تقریبا خفه کننده است . چیزی ست که نمی توان گفت . کشف ملال تازه ای ست . انسان آن را آنچنان می یابد که از فاصله ی دورتر از شب پیش آمده است .
آخرین پست ها