ایمان و<a href="http://tehrankids.com/index.php?do=cat&category=poem" title="اشعار و مطالب عاشقانه">عشق</a> از + منظر دکتر علی شریعتی

 

ایمان بی عشق اسارت در دیگران است و عشق بی ایمان اسارت در خود.
ایمان بی عشق تعصبی کور است و عشق بی ایمان کوری متعصب!
عشق بی ایمان های و هوایی است برای هیچ و عطشی است به سوی سراب و شتاب دیوانه واری است به سوی فریب و دروغی است که آن را نمیشناسی مگر به آن برسی و چون به آن برسی و چون به آن رسیدی همچون سایه ای موحوم محو می گردد و جز خاکستر یاس و بیزاری و نفرت بر جا نمی ماند.
عشق بی ایمان تا هنگامی هست که معشوق نیست و چون هست شد نیست میگردد.این عشق با وصال پایان میگیرد و آن عشق با وصال آغاز.
ایمان بی عشق همچون محفوظاتی است که در انبار حافظه محبوس است و علمی جامد و مرده است و با روح در نمی آمیزد و این است که عالمی پدید می آید جاهل و میبینیم که چه بسیارند و چه زشت،و ایمان بی عشق نیز زندانی است پر از زنجیر و غل و بند که روح را می میراند و دل را ویرانه می سازد و زندگی کلمه ای بی معنی میگردد و انسان لفظی مهمل و آثارش عبارت است از ریش و تسبیح و مهر نماز و انگشتر عقیق و طهارت دقیق و
وعشق بی ایمان،آثارش عبارت است از زیر ابرو برداشتن و قروغمزه استعمال کردن و رنگ های مختلفه به خود مالیدن و پشت چشم نازک کردن و اخم های مکش مرگ مادر مواقع خاصی حواله کردن و غیره که همه متوجه اسافل اعضا است و بس که قلمرو این عشق از این مرز نمی گذرد.
و اما ایمان پس از عشق!چه بگویم؟

همین ایمان بی عشق که موهوماتی زشت و بی روح و منجمد است و همین عشق بی ایمان که جوش و خروش و شر و شور های فصلی از زندگی اشت که با پیری یا ازدواج یا کم غذایی یا قرض یا پست اداری یا یک نامزد پولدار دیگری که پدری دارد حاجی و پا به مرگ منتفی میشود و چه میگوییم؟حتی در اوج طغیانش اگر توی خیابان زهرابت گرفت و ناراحتت کرد آن را فراموش میکنی.


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 3 اسفند 1390  10:19

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر
زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 27 بهمن 1390  10:33

                           

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود، و کلاه و تابلویی

را کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته شده بود:

 


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 27 بهمن 1390
چهارشنبه 19 بهمن 1390  11:30

اکنون کجایی ای خود دیگر من؟

ایا در این سکوت شب بیداری؟

بگذار نسیم پاک تپش و مهربانی جاودانه ی قلبم را به تو برساند.

کجایی ای ستاره زیبای من؟

تیرگی زندگی مرا در اغوش کشیده و اندوه بر من چیره گشته است.

لبخندی در فضا بزن؛ که خواهد رسید و مرا جانی دوباره خواهد داد!

از انفاس خود عطری در فضا بپراکن که حمایتم خواهد کرد!

کجایی ای محبوب من؟

آه ؛ چه بزرگ است عشق!


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 19 بهمن 1390  10:49

روزهای خوش کودکیم را

حیران گذراندم

بلوغم را- نومید نبودم

لیک تنها گذراندم

و امروز که جوانم

نگرانم …

آرزومند همانم

که شاید بتوانم لبخندی بنشانم بر لب «کودک ده ساله شهر»

تا نومید نماند و بداند

که عشق را می‌توان جست در اوج بلوغ

در اوج بلوغ

می‌توان خالص بود

می‌توان عاشق بود

می‌توان مغرور بود

لیک بالاتر از آن

می‌توان «انسان» بود

می‌توان امید داشت

می‌توان لبخند زد

می‌تواند لبخند را

بر لب «کودک ده ساله شهر» دگری بازنشاند


  • آخرین ویرایش:-

To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach
.آنقدر بخندی كه دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a
vacation.
بعد از اینكه از مسافرت برگشتی ببینی
هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یك جای خوشگل بری

To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that
the towel is warm
از حموم كه اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس كنی!


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 13 بهمن 1390  21:09

حس می کنم کل این زندگی پوچالی بام سر مخالفت برداشته، هر اتفاقی که این مدت واسم افتاده جز بد بیاری چیزی واسم نداشته، ناراضی نیستم ولی می تونست بهتر از اینی که هست باشه،

من صدای سبز خاک سربیم، صدایی که خنجرش رو به خداست!                                                               

در هر حال مجبورم زندگیمو به دست طوفانی که از دنیای تاریکی میاد رها کنم که منو توی غربت بی انتهای شب سردرگم کنه!

ممنونتم خدا تا روزی که نفس میکنم...                         هانون    


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 13 بهمن 1390
پنجشنبه 13 بهمن 1390  21:01

مدتی به دلیل سرگرم شدن در فعالیت دانشجویی از وبلاگ نویسی غافل بودم.اما سعی خواهم کرد از این پس بطور منظم و معین هانون را بروز کنم و مطالبی در حد و وسع خود در اختیار دوستان قرار دهم.شاید وبلاگ نویسی مقاله نویسی و خبرنگاری پژوهش و شرکت در محافل دانشجویی و فرهنگی فقط بهانه هایی برای حفظ انسجام این گونه جمعها باشد تا افراد در کنار دوست و همفکر و همراه و همدل خویش با اعتماد و امید و اراده به ارمانهای فردی و گروهی خود بیندیشند.قدر مسلم فعالیت در دوره طلایی جوانی اگر همراه با نشاط و رضایت باشد مایه پیروزی و اسودگی وجدان در دوران پس از ان خواهد بود.این همه را نگفتم که غیبت 1 سال و اندی ام را توجیه کنم. بلکه شروعی باشد برای تداوم هانون و کس نگوید که هانون هم مثل خیلی از وبلاگ های یکبارمصرف محلی چند صبائی خود را به صفحات دنیای مجازی تحمیل کرد و رفت که رفت.

پس ما همچنان هستیم...     یاحق                             هانون   


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 13 بهمن 1390
پنجشنبه 13 بهمن 1390  16:36

 آن گاه که درون فریاد بر می آورد، لب از سخن فرو بستن بسیار سخت است و تحمل آن مشکل!

و آن گاه که انسان احساس می کند که ادای زنده بودن را در می آورد، زیستن بسیار سخت تر و مشکل تر!

مگر زندگی چیست؟

زندگی شعر است، سرود است، سرودی و ترنمی

غزلی، قصیده ای!


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 12 بهمن 1390  08:53

عشق یعنی یک جهان دلبستگی

عشق یعنی بی نهایت خستگی

عشق یعنی با تو خواندن از جنون

عشق یعنی سوختنها از درون

عشق یعنی با خودت بیگا نگی

عشق یعنی یک جهان دیوانگی

عشق یعنی سوختن تا ساختن

عشق یعنی عقل و دین را باختن

عشق یعنی چشم سر را دوختن

عشق یعنی همچو شعمی سوختن

عشق یعنی گٌل شدن در بین خار

عشق یعنی روشنی در شام تار


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 12 بهمن 1390
سه شنبه 11 بهمن 1390  20:39

پیرمرد گفت:زندگی کن گفتم زندگی را معنا کن ! گفت: زندگی مانند ماهی در دستان توست مواظب باش لیز نخورد … زندگی شعاع دید توست سعی کن دور تر را ببینی… زندگی عشق است عاشق شو… زندگی آغاز است درست آغاز کن… زندگی فریاد است بلند تر داد بزن… زندگی پایان است درست تمام کن!


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 11 بهمن 1390  20:06

گاهــی حجـم ِ دلــــتنـگی هایـم

آن قــَدر زیـاد می شود

که دنیــــا با تمام ِ وسعتش

برایـَم تنگ می شود …

… دلتنــگـم…

دلتنـــــگ کسی کـــــه

گردش روزگارش به من که رسیــــد از حرکـت ایستـاد…

دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید…

دلتنگ ِ خودَم…

خودی که مدتهـــاست گم کـر د ه ام …

گذشت دیگر آن زمان که
فقط یک بار از دنیا می رفتیم

حالا یک بار از شهر می رویم

یک بار از دیار …

یک بار از یاد …

یک بار از دل …

و یک بار از دست…


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 11 بهمن 1390  13:33

گفتن آسونه…اینکه بگی و بگی…مخصوصا اگه یکی باشه که گوش کنه…ولی نیست…یعنی اونا هستن،مشکلاتشون هم هست و تو وقتی میرسه که فکر میکنی خب اون که مشکلات خودشو داره دیگه وقتی واسه من نمی مونه…

سکوت سنگینه…هم واسه خودت و هم گاه واسه بقیه…

ولی اینکه بخوای یاد بگیری و سکوت کنی،مدت ها زمان می بره…

و وقتی تغییر کردی،بازم مدت ها زمان می بره تا همه بفهمن که تغییر کردی و باورشون بشه…

ولی بذار تغییراتت واسه خودت و دل خودت باشه…اون طوری وقتی خودت اول خودت رو باور کنی و به خودت ایمان داشته باشی،کم کم دیگران هم بهت ایمان میارن…

ولی بدون…این خودت رو قبول داشتن مهم تر از دیگران قبول داشتنته!…اون موقع تو میمونی و اونچه که بین تو و خدات هست…


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 11 بهمن 1390
دوشنبه 10 بهمن 1390  21:39

چشم های تو
چشم های تو مراوعده باران دادند/به تن مرده من،روح ودل وجان دادند
شوق برخاستن وزندگی تازه به این/من دلواپس ازخویش گریزان دادند
خش خش گام کسی بود که می آمد وباز/مژده عید،دراندوه زمستان دادند
چشم های تو درخشیدودرآن ظلمت محض/به بلندای شب یخ زده پایان دادند
آمدی مثل بهاری که می آیدازراه/یک سبد یاس،به هرشاخه عریان دادند
دست های توزهر پنجره رفتندغبار/وبه تندیس همه آینه ها جان دادند
کاش باز آیدواندوه مرادریابد/چشم هایی که مراوعده باران دادند

داستان کوتاه
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده.
بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 10 بهمن 1390  16:23

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد…در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین در مانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند: ((باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت اسیب ندیده)) پیرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به انجا می روم و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم.پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم،او الزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا نمی شناسد!! پرستار با حیرت گفت:وقتی نمیداند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته،به ارامی گفت:
اما من که می دانم او چه کسی است!


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 10 بهمن 1390  11:26

روزی  خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟» 

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»

خدا لبخندی زد و پاسخ...


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 10 بهمن 1390
دوشنبه 10 بهمن 1390  11:20

 تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.

 سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.

 بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:

 « خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »

 صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.

 نجات دهندگان می گفتند:

 “خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم.


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 10 بهمن 1390  11:04

یادم باشد که زیبایی‌های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی‌های بزرگ باشند.
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می‌خواهم باشند.
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی‌تواند مرا با خود آشتی دهد.
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی‌تواند با دیگران مهربان باشد.


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 10 بهمن 1390
دوشنبه 10 بهمن 1390  11:00

قانون یکم: به شما جسمی داده می‌شود. چه جسمتان را دوست داشته ی...ا از آن متنفر باشید، باید بدانید که در طول زندگی در دنیای خاکی با شماست.

قانون دوم: در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی کرده‌اید که "زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی کنید.

قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یک سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناکام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند.

قانون چهارم: درس آنقدر تکرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشکال مختلف آنقدر تکرار می‌شوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع کنید، بنابراین بهتر است زودتر درس‌هایتان را بیاموزید.

قانون پنجم: آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست که در آن درسی نباشد. اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید.

قانون ششم: قضاوت نکنید، غیبت نکنید، ادعا نکنید،سرزنش نکنید،تحقیرو مسخره نکنید، وگرنه سرتون میاد. خداوند شما را در همان شرایط قرار می‌دهد تا ببیند شما چکار می‌کنید.

قانون هفتم: دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنکه منعکس کننده چیزی باشد که درباره خودتان می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید.

قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگی کردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این که با آنها چه می‌کنید، بستگی به خودتان دارد.

قانون نهم: جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها کاری که باید بکنید این است که نگاه کنید، گوش بدهید و اعتماد کنید



  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 9 بهمن 1390  20:14

كجا باید رفت؟.....
ز كه باید پرسید؟!!!
واژه عشق و پرستیدن چیست؟
جان اگر هست چرا در من نیست؟
من كه خود می دانم ..
راه من راه فناست
قصه عشق فقط یك رویاست....
اه ای راه سكوت...
اه ای ظلمت شب....
من همان گمشده ی این خاکم
به خدا عاشق قلبی پاكم


  • آخرین ویرایش:-
  • تعداد کل صفحات :25  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...