دنیای صید و صیّاد

نگاهی به داستان سپید دندان (1906)

نفرت داشتن ، عشقی شیطانی است .جک لندن ( نویسنده امریکایی قرن نوزدهم و  بیستم )

دنیای صید و صیّاد

سرمای قطب در جنگل های کاج ، طبیعت را به صورت وحشتناکی در پرده ی ابهام فرو برده بود و سرما و سکوت حکم می راند .ناگهان صدایی سکوت را شکست.سورتمه ای را سگ ها می کشیدند و دو مرد خسته و ترسان پیشاپیش حرکت می کردند.آن ها هِنری و بیل بودند. شب را در کنار آتش صبح کردند در حالی که باز دیدند از سگ هایشان یکی کم شده است .از اطراف، زوزه ی گرگ ها به گوش می رسید.این وضع هر شب ادامه داشت و سگ ها یکی یکی کم می شدند تا این که پی بردند ماده گرگی  وارد  گله ی سگ ها می شود و یکی از آن ها را به دنبال خود می کشاند و سپس آن را می کشد و برای دیگر گرگ ها می برد .

روز بعد سورتمه ی آن ها واژگون شد ؛ زیرا یکی از سگ ها به سوی همان ماده گرگ می رفت.بیل تفنگش را برداشت تا گرگ را بکشد ؛اما تا به خود آمد ، گرگ های دیگر محاصره اش کردند و به سویش یورش بردند.لحظاتی التهاب آور گذشت،هنری صدای فریادها و ناله های دوستش را شنید که زود آرام و آرام تر می شد .  اکنون هنری تنها بود و باید جانش را برمی داشت و می گریخت  .

در اندک زمانی فهمید که حریفان زورمند بر ضعیفان چیره می شوند. دریافت که اگر نکشد، کشته و اگر نخورَد ، خورده می شود.

شبی گرگ ها هنری را دوره کردند . او با کمک آتش فراری شان داد؛ ولی از خستگی به خواب رفت .وقتی بیدار شد خود را در میان کاروانی دید .او نجات یافته بود.

در گله ی گرگ ها سه گرگ بودند : جوان ، میان سال و پیر.آن ها بر گله تسلط داشتند و برای به دست آوردن ماده گرگ می جنگیدند. سرانجام گرگ پیر تک چشم ، پیروز میدان شد و آن دو کشته شدند. گرگ پیر و ماده اش به شهری قدیمی رفتند که ساکنانش سرخ پوستان بودند .ماده گرگ با تله های انسانی آشنا بود و ترسی به خود راه نمی داد، با این حال صدای تیری شنیدند و به محلی دیگر رفتند.

با آمدن بهار،توله ی آن ها به جهان پا نهاد. حالا گرگ پیر باید در پی شکار می رفت ؛ ولی دیگر توان کافی نداشت و سرانجام یک روز با یوزپلنگی درگیر و کشته شد.

ماده گرگ ناچار شد به تنهایی توله ی زیبا و خاکستری اش را بزرگ کند." سپید دندان " کم کم بزرگ شد و پا به طبیعت نهاد. همه چیز برایش رنگی دیگر داشت و عجیب می نمود .در اندک زمانی فهمید که حریفان زورمند بر ضعیفان چیره می شوند. دریافت که اگر نکشد، کشته و اگر نخورَد ، خورده می شود.

سپید دندان و مادرش به محل زندگی سرخ پوستان رسیدند.برخی سپید دندان را اذیت کردند. او هم با زوزه ای دردناک مادرش را به یاری طلبید.ماده گرگ به مزاحمان حمله نکرد؛ چون در بین آن ها فردی به نام "گری بیور "(gery beaver) بود که سال ها قبل او را تربیت کرده بود.گری سپید دندان را نوازش کرد .از آن پس سپید دندان و مادرش همراه گری شدند.

روزها گذشت . گری آن ها را به گردش می برد و آموزش می داد تا این که ماده گرگ خواست برود و او مانع نشد.حالا سپید دندان باید بدون مادرش جنگ و جدال در طبیعت را تجربه می کرد.

گری ، سپید دندان را با خود به شهر بزرگ "فورت یوک " برد .حیوان بی چاره فهمیده بود که حاکمان  واقعی آدمیانند .در آن جا با چند سگ درگیر شد که همواره پیروز میدان بود .

زندگی سپید دندان با گری پس از مدتی به پایان رسید ؛ چرا که مردی به نام " اسمیت " آن را تصاحب کرد .اسمیت از وجود سپید دندان به خوبی بهره برد .او گرگ جوان را با سگ ها درمی انداخت و پول به جیب می زد .روزی آن را با سگ بسیار قدرتمند و تنومند سیرک به جنگ وا داشت .سپید دندان  به سختی زخمی شد.مهندسی به نام ویدون اسکات Weedon Scott)) با دیدن بی رحمی های اسمیت دلش به حال سپید دندان سوخت و مانع از درگیری بیش تر شد و آن را از اسمیت خرید .وی به زحمت  توانست گرگ را رام کند . هر روز علاقه ی آن ها به هم بیش تر می شد تا جایی که حتی سپید دندان با او راهی سانفرانسیسکو شد .زندگی در کنار خانواده ی اسکات برایش جالب و جذّاب بود .آموخته بود که به مرغ ها و جوجه ها حمله نکند .

یک روز اسکات با اسبش به زمین خورد و آسیب دید .سپید دندان به سرعت به سوی منزل او دوید و کمک آورد . این اتفاق باعث شد که با آن خوش رفتار شوند .

به تازگی مردی آدم کش و خطرناک به نام " جیم هال "از زندان گریخته بود .سگ ها نتوانسته بودند ردّ او را بیابند. اهل آن جا از آزادی جیم می ترسیدند . جیم یکی از شب ها  می خواست وارد عمارت پدر اسمیت شود . سپید دندان بوی او را حس کرد و به سویش یورش برد و گازش گرفت .تیر خورد ولی رهایش نکرد .اهل خانه از سر و صدا بیدار شدند. اسکات و دیگران آمدند. سپید دندان مرد قاتل را از پای درآورده ؛اما خودش به سختی زخمی شده بود .حالا همه نگران حال سپید دندان بودند. گرگ بی چاره در حال مرگ بود . اسکات دکتر را خبر کرد . دکتر با تلاش بسیار خون ریزی سپید دندان را بند آورد و  توانست جانش را نجات دهد .زندگی دوباره ی سپید دندان برای اسمیت و خانواده و محله اش خوش حال کننده بود . 

***

سپید دندان (White fang) بیش از هر چیز اثری است در مقابل " آوای وحش " که سه سال پیش از آن چاپ شده بود .اگر در آن جا "باک " ، سگ اهلی سورتمه کش ،به گرگی درّنده تبدیل می شود ، در این جا حیوانی وحشی که سه چهارم آن گرگ و یک چهارم آن سگ گرگی است، اهلی می شود و به کمک انسان می آید .

جک لندن در پایان این اثر می گوید : «قانونی که او آموخته بود عبارت بود از اطاعت از قوی تر و زور گویی به ضعیف تر .»

لندن که زیر نامه هایش را با عنوان گرگ امضا می کرد ، قیاس های آشکاری میان دنیای انسان و حیوان می کند؛ ولی از جنبه ی انسانی و بخشیدن بی اندازه به حیوان پرهیز می کند .دوگانگی ناگشوده بین فردگرایی و سوسیالیسمِ که وی در زمان زندگی پاسخش را یافت ، پایان این رمان را رقم می زند. سپید دندان در تقابل با باک در "آوای وحش "، جامعه را می پذیرد بی آن که تمامی ، خصوصیات و خوی وحشی اش را به کناری نهد . نویسنده ی امریکایی اثر ، حقّ بی اندازه ای را که جامعه ی صنعتی ِ سرمایه داری به قوی تر میدهد ، به وضوح می بیند و آن را با انتقاد کم تری ، به زندگی در طبیعتی که -  سپید دندان، تنها به علت روحیه ی جنگاوری خود در رو در رویی با جهان ِ دشمن خوی ِ پیرامونش دارد – منتقل می کند . درست در توصیف همین تضادها و کش مکش های اغلب شدید است که جک لندن ، گیرایی و سرزندگی داستان را حفظ می کند. این ویژگی ، عناصر شاعرانه ی ارایه شده با طبیعت گرایی برجسته ی یک حیوان درّنده را با قالب نو رمانی ماجرایی، پیوند می دهد .