تبلیغات
هانون را شنیده ای؟
چهارشنبه 8 آذر 1396  12:18

کاش می شد، به جای این که به فرزندان آموخت که چگونه زندگی کنند، آن ها را در مسیر زندگی قرار داد تا با بهره از وجود خودشان زندگی را آنطور که زاده شده اند بیاموزند!

کاش می شد، به جای این روابطی که با خونسردی تمام شکل می گیرند، بدونِ این که گوشه ای از احساسشان به معشوقشان باشد، دو عشق قبل از این که چشم به این دنیای پر از اما و اگر بگشایند، وجودشان به نام همدیگر گره خورده بود و فقط با یک احساس قلبیِ آسمانی همدیگر را پیدا می کردند!

و چه دنیای پر از عشقی می شد اگر...

کاش می شد، آدم ها فارغ از هرگونه احساس ناراحتی و غم، وجودشان به خنده آمیخته شده بود و چه لذت بخش است که در اوج پریشان حالی وجودت، فقط و فقط بخندد!

و ای کاش می شد... این کاش می شد هایی وجود نداشت!
                                                                                                                                                                                                                                                      امیر حسین (هانون)


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 8 آذر 1396
نظرات()   
   
جمعه 3 آذر 1396  00:00

سلام و عرض ادب خدمت دوستان و عزیزان.
ازین پس سعی بر این است که علاوه بر این که هانون فعالیت خود را شروع خواهد کرد پس از وقفه ای طولانی و لازم میدانم چند نکته را اشاره کنم:
۱. طبق عادت همیشگی هانون باعث افتخار است که از مطالب فرستاده شده ی شما سروران گرامی استفاده شود پس مطالب دلنشین خود را به ایمیل بنده ارسال نموده یا از طریق فرم تماس با ما ارسال نمایید.
۲. همچنان که هویداست ماهیت هانون ادبیات و عرفان است و در همین راستا کار خود را ادامه میدهد.
۳. از اشعار اینجانب هم رونمایی خواهد شد که وجودیت نویسنده آشکار گردد.
                                                                                                                  
 به قول سهراب:

  بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

  که از حادثه عشق تر است

                                                                                                              هانون



  • آخرین ویرایش:جمعه 3 آذر 1396
نظرات()   
   
دوشنبه 28 بهمن 1392  18:50

http://www.ibna.ir/images/docs/000192/n00192576-b.jpg

چندشب است به تدریج کنار چیزهای دیگری که میخوانم،
دارم"ما"علیرضا روشن را میخوانم!
عصر یک روز هفته گذشته بود که ناراحت از جایی برمیگشتم،رفتم کتابفروشی"علامه" و ما را خریدم...
قبلاً توی سایت نشرآموت یوسف علیخانی"تادانه"خوانده بودم
علیرضا روشن مجموعه داستان کوتاه منتشرکرده و عینِ دفعه پیش ازهمین انتشارات.
رفتم علّامه و لای کتابهایی که نگاه میکردم پیداش کردم و خریدم!
چندشب است دارم آرام آرام میخوانم،این آدم مثل شعرهایش
داستان می گوید...
داستان آدمی که همیشه ته دلش بغض است،مثل خودش.
همه داستان هایش خوب بود،یک جوری برایم تکّه های یک پازل بود اصلاً ! چیزی که بندرت در تنها بعضی مجموعه های داستان کوتاه اتّفاق می افتد.
چند داستان کوتاهش امّا بیشتربه دلم چسپید و دوست داشتم،جدیداً نمیدانم بگویم چیزی را دوست داشتم یا نه!
چون داشتن بنظرم تهش کلمه اش یک خوبی و شیرینی نشسته و من خیلی چیزها را دوست دارم که ناراحتی اند امّا در عوض درست اند!
وقتی هم که درست اند پس به دلم می چسپند...
حالا دوست داشتنی نه هرچیز دیگر!

و نداری...نداری...نداری...عنصر اصلیِ این مجموعه...
زجرهای اقتصادی این چند سالی که گذشت...این چندسالی که میگذرد...آن چندسالی که باید بیاید و بگذرد!
"کوچه بن بست،زمان،کجایی روجا؟،پاییز شروع مدرسه است،چندم اردی بهشت،شال"به دلم نشست...
کجایی روجا؟معرکه بود مثل شعرهای لامذهبش!...
این یکی هم شعر بود انگار...
برای مرد"شال"غمگین شدم...خیلی!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 27 بهمن 1392  00:05

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی

هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 27 بهمن 1392
نظرات()   
   
شنبه 26 بهمن 1392  21:19

نمی گویم که ای دادار

کمی از بار من بردار
فقط یک آن می گویم
خودت را جای من بگذار

تصور کن که من باشی!
نه اینکه مرد و زن باشی
تقبل کن که از جنسی
به نام هم وطن باشی!



  • آخرین ویرایش:شنبه 26 بهمن 1392
نظرات()   
   
چهارشنبه 29 خرداد 1392  16:49

روزگارا تو اگر سخت به من میگیری،با خبر باش که پژمردن من آسان نیست!

گر چه دلگیرتر از دیروزم،گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند!

لیک باور کردم،دل خوشیها کم نیست!زندگی باید کرد...!!!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 10 خرداد 1392  14:32

سخن آغاز می شود اما با کدامین سلام...؟!

سلام نویدآور سلامت است و کجاست سلامت در میان جماعت زخم خورده ...؟!

جماعت زخم خورده ای که همه به نامردی از پشت خنجر خورده اند.

خنجرخورده از تمام باورهاشان...

باورهایی که زمانی به آنها شوق زیستن می داد.


افتان وخیزان با تمام زخمهای درونم به راه افتم.

مینگرم به هرآنچه بر سر راهم قرار می گیرد.

می اندیشم و ای کاش...

می اندیشم به کودکانی که جز معصومیت در نگاهشان چیزی نمی توان دید.

فکر فرداهایشان درد زخمهایم را چندین برابر می کند.

کودکی که طول عمر هفتادساله اش به ده سال رسید.

می اندیشم به دخترانی که غم در چشمانشان و تجربه در جوانی شان موج می زند.

دختر عاشق دیروز...

که امروز "عشق" در قلبش خشکیده است بدون امید به دوباره جوانه زدن.

پسر پر اشتیاق دیروز...

که امروز کلمه"رسیدن" برایش بی معنا می نماید.

خسته ام...

پلک هایم سنگین شده اند...

برای چشمانم آنگونه که باید توان دیدن نمانده است.

برای لحظه ای دیگر هیچ نمیبینم

ندیدن بهتر است یا ...


  • آخرین ویرایش:جمعه 10 خرداد 1392
نظرات()   
   
دوشنبه 6 خرداد 1392  22:31

حکایت ما آدم ها … حکایت کفشاییه که … اگه جفت نباشند … هر کدومشون …

هر چقدر شیک باشند … هر چقدر هم نو باشند تا همیشه … لنگه به لنگه اند …

کاش … خدا وقتی آدم ها رو می آفرید … جفت هر کس رو باهاش می آفرید …

تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …

به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند…


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 8 اردیبهشت 1392  15:18

در این نامردان که مردانش عصا از کور می دزدند ....

من ساده دل نادان محبت آرزو کردم

*********************************************************

خدایا کودکان گل فروش را میبینی؟ ... مردان خانه به دوش ... دختران تن فروش ... واعظان دین فروش ... انسان های آدم فروش ... محراب های فرش فروش ... پسران کلیه فروش ... زبان های عشق فروش ... همه را میبینی؟ ... میخواهم یک تکه از آسمانت را بخرم ... زمینت دیگر بوی آدمیت نمیدهد....!!

*********************************************************

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،

بدین سان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را.........

«دکتر علی شریعتی»

*********************************************************


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 8 اردیبهشت 1392  15:18

می روم

در پی و

پا پی خاطره

نشسته...بر می خیزم..

نفس بریده...

نفس نفس می زنم

تا كه به او برسم

نگاهم می كند...

نگاهش میكنم

و از كنار هم می گریزیم

این تمام تلاش امشب

م هر شب من با سایه ام بوود

و هست...


حسین پناهی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 17 فروردین 1392  10:14

آزاد زندگی کن ! لحظه به لحظه زندگی کن ! و از چیزی نترس ، از ترس هم آزاد  شو،
زیرا چیزی برای از دست دادن نداریم . چیزی هم بدست نمی‌آوریم ، و وقتی این را بفهمی ، کمال زندگی‌ات تحقق می‌یابد ،
اما هیچ گاه مثل گدا به دروازه‌های زندگی نزدیک نشو، هیچ وقت گدایی نکن ، زیرا دروازه های زندگی هرگز به روی گداها باز نمی‌شوند!...

زندگی در واقع یک شوخی است،نه یک امر جدی،اگر آن را جدی بگیرید،آنوقت رنج میبرید،از افکارت رنج خواهی برد،زندگی مانند یک وزنه سنگین می شود و تو زیر بار آن خرد می شوی،آنگاه زندگی تمام نشاط خودش را از دست می دهد،تمام خنده هایش را. 

اوشو


  • آخرین ویرایش:شنبه 17 فروردین 1392
نظرات()   
   
یکشنبه 4 فروردین 1392  09:31

روز بیستم:

راز عشق در این است که
باور ها،آرمان ها و اهدافتان را
با یکدیگر در میان بگذارید.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 4 فروردین 1392
نظرات()   
   
یکشنبه 4 فروردین 1392  09:26

روز نوزدهم:

راز عشق در این است که
وقتی پیشنهادی به ذهنت می رسد، به نیاز خودت
برای بیان آن فکر نکنی،
بلکه به علاقه دیگری به شنیده آن فکر کنی.
اگر لازم بود، حتی ماه ها صبر کن
تا آمادگی شنیدن آنچه را میخواهی بگویی پیدا کند.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 4 فروردین 1392
نظرات()   
   
یکشنبه 4 فروردین 1392  09:23

روز هجدهم:

راز عشق در این است که
هیچکدام خود را معلم دیگری ندانید.
به عبارت دیگر از اینکه می توانید از یکدیگر یاد بگیرید،
سپاسگزار باشید.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 4 فروردین 1392
نظرات()   
   
یکشنبه 4 فروردین 1392  09:20

روز هفدهم:

راز عشق در این است که
هنگام سوء تفاهم، فقط به این فکر نکنی که
طرف مقابل چگونه ناراحتت کرده است.
در عوض به راه حلی فکر کنی که در آینده
از بروز چنین سوء تفاهم هایی جلو گیری کنی.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 4 فروردین 1392
نظرات()   
   
یکشنبه 4 فروردین 1392  09:17

روز شانزدهم:

راز عشق در این است که
شریک زندگی ات را در چار چوبی که خودت می پسندی
حبس نکنی. عیبجویی باعث تباهی می شود.
همه چیز را همان طور که هست بپذیر،
تا هر دو شاد باشید. قانون طلایی این است:
نقاط قوت را تقویت کن،
و ضعف ها را نه تقویت کن و نه تقبیح.
هرگز سعی نکن با سوزاندن،
جلوی خونریزی زخم را بگیری.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 4 فروردین 1392
نظرات()   
   
یکشنبه 4 فروردین 1392  09:15

روز پانزدهم:

راز عشق در این است که
حس تملک را از خود دور کنی.
در حقیقت هیچ کس نمی تواند مال کسی شود.
شریک زندگی ات را با طناب نیاز مبند.
گیاه هنگامی رشد میکند که آزادانه از هوا و نور آفتاب
استفاده کند.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 4 فروردین 1392
نظرات()   
   
یکشنبه 4 فروردین 1392  07:40

روز چهاردهم:

راز عشق در این است که
از یکدیگر انتظارات بیجا نداشته باشید،
زیرا نقص همواره جزء لا ینفک انسان است
ذهنت را بر ارزشهایی متمرکز کن
که شما را به یکدیگر نزدیک تر میکند
نه بر مسائلی که بین شما فاصله می اندازد.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 2 فروردین 1392  14:52

روز سیزدهم:

راز عشق در این است که بیشتر با نگاه حرف بزنی،
زیرا چشم ها پنجره های روح هستند.
اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کنی،
مثل آن است که
پنجره ها را با پرده های زیبایی بیارایی
و به خانه گرما و جذابیت ببخشی.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 29 اسفند 1391  23:21

روز دوازدهم:

راز عشق در توجه کردن به لحن صدا است
برای تقویت گیرایی صدا، باید آنرا از قلب بر آورید،
سپس رهایش کنید تا بلند بشود و به سمت پیشانی برود
تارهای صوتی را آرام و رها نگه دار.
اگر احساسات قلبی ات را به وسیله صدا بیان کنی، آن
صدا باعث ایجاد شادی در دیگری خواهد شد.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :29  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...